Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

اول هفته آقای میم گفت کمی احساس سرماخوردگی میکنه. گفت همکارش مریض بوده و احتمالا اونم واگیر کرده ازش.

همون موقع منو رسوند خونه مامانم (که نزدیکش نباشم و احیانا مریض نشم تو این شرایط) و من سه روز خونه مامانم بودم و آقای میم هم مریض شده بود حسابی و سرکار نرفت و موند خونه خودمون که استراحت کنه تا اینکه چهارشنبه صبح  وقتی از خواب بیدار شدم احساس گلو درد کردم و به حدی که نتونستم برم  اداره و آقای میم اومددنبالم و منم  اومدم خونه ی خودم.

فقط استراحت و خوردن مایعات و چیزهای معمول برای بهتر شدن حالم.

تا بعد از ظهر که حالم تغییری نکرد و رفتم دکتر. باتوجه به وضعیتم دکتر بهم کپسول  اموکسی داد همینطور شربت دیفن... که باید چند ساعت یکبار قرقره کنم . و گفت فقط استراحت استرارحت و استراحت...

این بدترین سرماخوردگی بود که تا حالا گرفتم چون همیشه وقتی علایم بیماری رو میدیدم سریع میرفتم دکتر و با زدن چند تا امپول پنی سیلین حالم خوب میشد ولی اینبار....

چشمتون روز بد نبینه ولی دیشب یکی از سخت ترین شبها رو گذروندم.

تنها رو تخت خوابیده بودم و آقای میم تو هال خوابیده بود. ساعت 1 شبب تا 4 صبح  طولانیترین لحظه ها بو ساعتها بود.

بیری-سوزان و مایک (سه تا شخصیت از سریالی  که این روزها میینم و تا فصل سوم رو دیدم) در حال زندگی با این سه نفر بودم!!

کنار دست  بیری   * نشسته بودم و  باهاش انواع و اقسام دسرها و غذا رو درست میکردم (الان که فکرمیکنم میبینم غذاهایی که من تا حالا تو عمرم ندیده بودم!! اینا از کجا اومده بودن تو خواب من؟!) البته خواب نبود و بیداری  و هذیان بیماری بود)

چقدر از دست سوزان و بدشانسیهاش تو خواب شاکی بود و حرص خوردم

و مایک که دیشب منو دیوانه کرد!! اصلا نمیمرد و از بین نمیرفت و در هر اتاقی رو که باز میکردم مایک رو میدیدم انگار تکثیر شده بود به تعداد زیاد تا مزاحم آرامش من در خواب بشه!!

میدونم چرت و پرت نوشتم ولی اینها یک گوشه ی کوچیکی از حال و احوال دیشبم بود.

با سرم شستشو باید گلومو مدام شستشو بدم و وقتی اینکار رو میکنم تا کمی را گلوم باز بشه و بتونم نفس بکشم حالت تهوع میاد سراغم و از دیشب سه بار حالم به هم خورد. خودتون دیگه تصور کنین که جونی برای من میمونه یا نه!

انقدر دلم برای نینای درون میسوزه... که باید این حال خراب منو تحمل کنه.

 

تورو خدا اگه دیدین مریض هستین نرین تو جمع تا بقیه هم به این بیماری مبتلا نشن... بمونین خونه و استراحت کنین تا چلوی پخش شدن این ویروسها رو بگیرین...

مثل همیشه محتاج دعاهاتون هستم و انرژی های مثبتی که برام میفرستین تا بتونم این روزها رو بگذرونم.

 

* آتا نمیدونم چرا وقتی کدبانوگری وشیوه ی آشپزی بیری رو میبینم ناخودآگاه به یاد تو میفتم:) البته منهای جنبه های منفش شخصیتش.

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 9:52 توسط پيراشكي| |

خوب ميخام كمي از اوضاع و احوال خودم بنويسم. كلوچه درون داره به سرعت رشد ميكنه بطوريكه در عرض يك هفته ظاهرم كاملا مشخص شده وشكم قلمبه ام زده بيرون! و من هر روز تغييراتشو با چشمم ميبينم. جالبه كه تا يك هفته مونده به پايان 4 ماهگي اصلا مشخص نبود و من همچنان لباسهاي قبلي خودم رو ميپوشيدم ولي الان ديگه با پوشيدنشون اذيت ميشم و لباسهاي كاملا آزاد و راحت ميپوشم. هر روز ميرم جلوي آينه و خودم نگاه ميكنم  نميتونم بگم چه حسيه وقتي ميبيني يكي در درونته كه با تو داره  رشد ميكنه . يه چيز جالب ديگه. من تاحالا احساسش نكردم يعني حركاتشو تو شكمم احساس نكردم ولي بعضي وقتها تكون خوردنشو با چشمم ميبينم.

اولين بار يك روز وقتي كه از سركار برگشتم و رفتم تو آشپرخونه و مشغول انجام كارهام شدم. ظرفها رو شستم. آشپزي كردم. جمع و جور كردم. و بعد از مدتها فعاليت زيادي داشتم و تند تند كارامو انجام ميدادم. وقتي پاي اجاق گاز ايستاده بودم يكهويي ديدم يه چيزي تو درونم شكمم تكون خورد و قلمبه شد از يه طرف به طرف ديگه!!! نميتونم بگم چه حسي بهم دست داد اومدم خابيدم رو مبل و لباسمو زدم بالا و چشم دوختم به شكمم و آقاي ميم رو صدا زدم كه در شادي اين لحظه باهام شريك بشه...

يه بار هم جلوي يخچال ايستاده بودم و وقتي اومدم در يخچال رو ببندم دسته در خيلي آروم از رو شكمم رد شد و باز همون عكس العمل رو ازش ديدم!! الان ديگه خيلي مراقبم و كلي ناز  و نوازشش ميكنم. تو سايت خوندم وقتي چيزهاي شيرين ميخوريم مثل بستني شروع ميكنه به جنب و جوش كردن و اين جنب و وجوش ازروي شكم ديده ميشه.

دو روز پيش رفتم دكتر و صداي قلبشو با گوشي دكتر شنيدم. حيف كه آقاي ميم نميتونه تو مطب كنارم باشه (مردا نميتونن  بيان تو مطب دكترم) چون اونم مثل من با ديدن كوچكترين نشونه ها از ني ني به وجد مياد.

ني ني ما هنوز اسمي نداره و من و آقاي ميم فعلا به اسم ني نا اونو صدا ميزنيم (ني نا يه اسم من درآورديه كه  آقاي ميم وقتي خيلي با من صميمي ميشه منو به اين اسم صدا ميزنه! ولي حالا ديگه جفتمون به ني ني درون ميگيم ني نا!! )

جالبه كه تو همين جريان سرچ اسم براي ني ني  فهميدم ني نا يه اسم عبريه و به معنيه زيبايي-خوش اندامي و ظرافته :)

بايد بگرديم اسم پيدا كنيم براي ني ني. اونروز همزمان داشتيم يه فايل پي دي اف كه شامل اسمهاي ايراني بود رو ميخونديم كه اسامي منتخبمون رو به هم بگيم و درموردش به نتيجه برسيم . آقاي ميم بعد از خوندن همه ي اسمها خيلي جدي برگشت به من گفت چطوره اسمشو بذاريم ... (اين سه نقطه اسم منه) گفتم يعني چي يعني با اسم من يكي باشه؟! گفت نه! تو كه اسم واقعيت يه چيز ديگه است (گفته بودم كه اسم شناسنامه ايم متفاوته با اسمي كه دارم) و بعد خودش به اين نتيجه رسيد كه نه! ممكنه به مشكل بربخوريم!! خلاصه اين ني ني درون هنوز نيومده داره جاي همه چي منو ميگيره!! شنيده بودم دختر رقيب مادر ميشه ولي نميدونستم به اين زودي!! 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 11:0 توسط پيراشكي| |

۱۰ روز از اخرین نوشته ام اینجا میگذره ولی من گذشت زمان رو اصلا احساس نکردم. این چند وقته مشغول بودم حسابی اول اینکه سفر بودم و کلوچه اولین مسافرتشو در درون من تجربه کرد:) و اینکه سفر عالی بود عالی تر از همیشه.

 شاید به خاطر وجود نی نی درون بود که حس فوق العاده ای هم به من و هم به اطرافیانم میداد. البته ت دلم نگرانی و ترس از اینکه مبادا اتفاقی برامون بیفته هم بود. هوای شمال عالی بود و از تهران گرمتر هم بود حتی. یه روز ابری بارانی و دو روز آفتابی رو تجربه کردیم اونجا و اولین خریدها رو برای کلوچه انجام دادیم:)

جالبه که مامانم بیشتر از خود من ذوق داشت برای خریدن لباسهای کوچولوی صورتیه دخترونه ی گل گلی:) با اینکه خودش دو تا دختر داشته ولی همچنان برای دختربچه ها و وسایلشون ذوق و شوق داره.

 دوم اینکه سرگرمی جدید من اینستا هست که خیلی از محیطش خوشم اومده و باهاش حال میکنم حسابی فعلا همینها تا بعد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 14:16 توسط پيراشكي| |

عکس
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 18:37 توسط پيراشكي| |

سلام 30 سالگي

سلام صبح زيباي پاييزي كه انگار منتظر بودي تا من متولد بشم بعد چهره خودتو به مردم اين شهر نشون بدي

سلام سي سالگي زيبا و دوست داشتني

سلام حس فوق العاده و زيباي من

امروز صبح وقتي تو آينه خودمو نگاه كردم برقي تو صورتم ديدم كه تابحال متوجه وجودش نشده بودم

درخشش زيبا كه نشات گرفته از دلمه. شادي و ذوق و شوقي كه دلمو لبريز كرده.

ديروز يه روز فوق العاده بود

و 5 شنبه آخرين روزهاي 29 سالگي منه. بر خلاف هميشه كه روزهاي تولدم غمي تو دلم ميشينه و تا تموم شدن ورز تولدم همراهمه من ديروز اين غم رو اصلا احساس نكردم. هر چي بود ذوق بود و هيجان و حس خوب داشتن نسبت به آينده ي پيش رو. حس فوق العاده نسبت به اين دهه ي زندگي.

خانواده ي آقاي ميم قرار بود براي شب بيان خونمون. من از روز قبل كه خونه بودم كمي خونه رو تميز و مرتب كرده بود. ولي انتظار مهمان نداشتم

صبح آقاي ميم رفت براي خريد و براي اولين بار به روي خودم آوردم و خواسته ام رو بهش گفتم! اينكه كيك تولدم رو از كجا بگيره و اينكه حتما شمع هم بگيره و شمعش هم عددي باشه. عدد 30

دوست داشتم اين 3 و 0 رو در كنار هم روي شمعم ببينم تا اين تصوير براي هميشه تو ذهنم حك بشه چون ميخاستم تولدسي سالگيم خاصص باشه

عصر وقتي خانواده آقاي ميم اومدن بلافاصله بعد از اومدنشون مامان و خواهرم هم رسيدند و واقعا منو غافلگير كردند با اومدنشون چون اصلا قرار نبود بيان و منم اصلا انتظار اومدنشونو نداشتم.

و اون جمع كوچيك دوست داشتني برام بهترين روز تولد رو ساختن. واقعا ميگم حسي كه ديشب داشتم و الانم دارم رو تو هيچكدوم از اين سالها نداشتم

اينكه بدوني وارد مقطع زماني جديدي از زندگيت شدي. مقطعي كه با وجود يه نفر ديگه در درونت همراه شده...

مامان آقاي ميم ميگفت خانمها در 30 سالگي در زيباترين و جذاب ترين سن شون هستن و من وقتي به آيه نگاه ميكنم كاملا اينو ميفهمم.

خدايا ممنونم ازت به خاطر داشتن اين همه حس خوب.

پ.ن.1 ممنون از اين همه ابراز محبتتون . به خاطر تبريك زادروزم و همينطور به خاطر كلوچه

پ.ن.2 تولدت مبارك نيكادل دوست داشتني

تقدیم به تو:

پ.ن.3 تولدت مبارك رهاي عزيزم

for you:

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 9:39 توسط پيراشكي| |

من الان خیِیییییییییلی ذوق زده ام. کامنتهای قبلی رو هنوز تایید نکردم. فعلا اینو داشته باشین تا بعد:)

 

 

 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:14 توسط پيراشكي| |

جمعه تولدمه ولی من هیچ ایده ای برای این روز ندارم . همیشه فکر میکردم و میکنم که تولد سی سالگی آدمها یه تولد خاصه! اصلا شمع سی که میاد رو کیک تولد یه جلوه ی خاصی داره. از طرفی چون خیلی وقت هست که دست و دلم به آشپزی نرفته حال و حوصله ی غذا درست کردن رو ندارم. خیلی بده که اینجوری شدم. وقتی به تمیز شدن خونه قبل از مهمونی فکر میکنم حس تنبلی میاد سراغم و سریع از فکر مهمونی میام بیرون. البته وقتی میگم مهمونی منظورم خانواده ی خودم و آقای میم هست . بیشتر به مهمونی های قبلی و غذاها و دسرهایی که هر سری درست میکردم فکرمیکنم و با خودم میگم چه حس و حالی داشتم اونوقتها! اونوقتهایی که زمان زیادی هم ازش نگذشته. و فکرمیکنم سطح توقع دیگران رو از خودم بالا بردم!! شاید هم اشتباه میکنم.

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 10:37 توسط پيراشكي| |

دیروز دو تا کار مفید انجام دادم

یکی سفارش و خرید بالشت با*رداری از اینجا 

که باعث شد دیشب یه خواب خیلی راحت داشته باشم. فوق العاده راحت بود.

اونایی که این دوران رو تجربه کردن میدونن من چی میگم. من عادت داشتم به شکم میخابیدم که اصلا نباید رو شکم خابید و بعد از اینکه متوجه بارداریم شدم سعی کردم این عادت رو شکم خابیدن رو به پهلو و یا به پشت خابیدن تغییر بدم. الانم که بهترین وضعیت خابیدن به پهلو خابیدن هست مخصوصا به پهلوی چپ. و این بالش برای همین منظور طراحی و ساخته شده.

آقای میم هم امتحان کرد و خوشش اومد و گفت میخاد واسه خودش هم سفارش بده

و دیگری اینکه واکسن آنفولانزا زدم.روی بازوم. خیلی درد داشت و چقدر دلم برای بچه ها سوخت که باید واکسن های مختلف رو بزنن و کلی درد بکشن. تازه بعدش تب میکنن و...

از دکترم پرسیدم که میتونم این واکسن رو بزنم یا نه که گفت آره زمان خیلی خوبیه .

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 10:18 توسط پيراشكي| |

دیروز بعد از اداره رفتیم شهرکتاب ص*ادقیه. یه بن کتاب داشتم که دیروز آخرین مهلتش بود و من از بعد از نمایشگاه کتاب هر روز و هر روز میخاستم باهاش خرید کنم ولی نمیشد! تا اینکه دیدم حیفه و البته فکرمیکردم با ۵۰ هزار تومن چقدر کتاب میشه خرید!!

۴ جلد کتاب خریدم که شد ۵۳ هزار تومان. سه کتاب زویا پیرزاد-ترلان فریبا وفی و دو تا کتاب هم که به توصیه لی لی کتابدار خریدم: شفای زندگی- سی و پنج قانون روحانی

البته بعد از  خریدهام از نمایشگاه کتاب امسال  با خودم قرار گذاشته بودم که تا کتابهای قبلی تموم نشده کتاب جدیدی نخرم. و تو مرداد ماه آخرین کتاب نخونده ام و خوندم.در مورد هر کدوم از این کتابها یه عالمه حرف دارم ولی به قول معروف حسشو ندارم

الانم یه ۸ جلد رمان تاریخی دارم : ۳ جلد ژ*وزف بالسامو و ۷ جلد غ*رش طوفان ا*لکساندر دوما که در ادامه همدیگه نوشته شده. و الان جلد دوم هستم که مربوط به سلطنت لویی پانزدهم فرانسه و جرقه زدن های انقلاب فرانسه هست ... خوندنش بسیار لذت بخشه .

شهرکتاب بسیار بسیار شلوغ بود . هیاهوی مادر و پدرها و بچه ها برای خرید لوازم التحریر- دفتر و مداد و مدادرنگی- پاکن ها و مداد تراش ها. چقدر طرح ها و شکلها رنگارنگ و خاستنی بود. 

به آقای میم میگم اینا دقیقه نودی هستن که امشب اومدن خرید. میگه شاید خودت از این دقیقه نود تر باشی از کجا معلوم!

بعد از اون رفتیم پاساژ کوروش که تعریفشو شنیده بودم ولی نمیدونم به خاطرخستگی بیش از حد من بود یا بی حوصلگی که خوشم نیومد ازشن. منو یاد مجتمع تجاری کیش انداخت. ولی داخلش مغازه مغازه بود و در یکی از طبقاتش برندها بودند. بقیه مغازه های معمولی و جنسهای معمولی. برای پارک ماشین تا طبقه منفی پنج رفتیم . بعد هم بصورت گذرا طبقات رو چرخیدیم و در نهایت رفتیم طبقات بالایی سینما و برای شهر موش ها بلیط آخر لحظه رو گرفتیم.

یه صحنه هایی تو فیلم بود که صداش انقدر بلند بود که من میترسیدم چه برسه به بچه ها! کلن اون قسمتهایی که مربوط به اسمشو نبر و اون دو تا نوچه اش بود ولی در کل خوب بود.

بعد از سینما هم همونجا رفتیم شام خوردیم. البته من فقط سیب زمینی خوردم و سالاد. و آقای میم پیتزای بدون خمیر که به جای خمیر یه لایه مرغ داشت. اونم بامزه بود ولی به خاطر تندیش نتونستم زیاد بخورم.

بعد از همه ی اینها برگشتیم خونه و من انقدر خسته بودم که غش رفتم تا صبح. بدون اینکه حتی مسواک بزنم و حتی صورتمو بشورم یعنی تا این حد!!


 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 10:19 توسط پيراشكي| |

جمعه 28 شهريور روز خوبي بود. خواهر همسر اومدن تهران و به همين خاطر ما جمعه ناهار خونه مادر همسر بوديم . خورشت مرغ ترش كه اينبار بيشتر از هميشه بهم مزه داد هم بخاطر عطر سبزي هاش و هم به خاطر ترشيش. (الانم كه دارم مينويسم دهنم آب افتاده) براي شام هم به دعوت از ما همگي رفتيم kfc و بهشون شام داديم.

يه چيز خطرناك! اگه يه مدت بگذره و شما عادت كنيد به مهموني ندادن و مهموني نگرفتن اين عادت كم كم در شما نهادينه ميشه! يعني عادت به تنبلي! براي من هم داره كم كم به اين سمت پيش ميره!

سر ميز شام كاملا غافلگيره پدر همسر اومد ما رو بوسيد و بهمون هديه داد . هديه سومين سالگرد ازدواج.  بعد از شام هم اومديم خونه و كيك گرفتيم براي چند تا مناسبت! حضور كلوچه- سالگرد ازدواج – قبولي آقاي ميم تو كنكور ارشد . خلاصه كه مناسبت در مناسبت شده اين روزها.

علاوه بر اينكه امروز روز تولد شناسنامه ايه منه! بعله ديگه من چون تو مهرماه بدنيا اومدم و پدر و مادر عزيزم براي اينكه كودك دلبندشون به خاطر چند روز ناقابل نيمه دومي محسوب نشه و از هم سن و سالهاش عقب نيفته! روز تولدم 29 شهريور در شناسنامه ثبت شده! ولي انقدر اين تاريخ برام بي اهميته كه خودم هم فراموش كرده بودم و امروز با س م س بانكها و همراه اول فهميدم.

روزي كه رفتم سونو و عكس كلوچه رو ديدم همون موقع با موبايل از برگه سونوگرافي عكس گرفتم و براي خواهرم و خواهر آقاي ميم فرستادم و اونا هم كلي ابراز علاقه و احساسات نشون دادن. ديشب ميگن وقتي عكس رو ديدن پدر همسر گفته چقدر شبيه پيراشكيه! يعني من! بعد همه با همين ديد به عكس نگاه كردن و تاييد كردن حرفشو! كلي ذوق كردم وقتي شنيدم!

این عکس کلوچه ی ۷ سانتی متری ما! البته اين زياد واضح نيست چون اسكن كپي برگه سونوگرافي هست:)

*ضمنا من تا 24 ساعت هديه مكالمه رايگان درون شبكه اي هم دارم!

**سالگرد ازدواجمون فرداست!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 9:31 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com