Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

ديشب خواب مارمولك ديدم. خواب ديدم در خانه پدربزرگم در اصفهان هستيم و و در طبقه دوم وسايلمان را گذاشتيم و يه نفر از اعضاي فاميل كه يادم نيست كي بود اومد و يه مارمولك خيلي لاغر و دراز را انداخت در طبقه دوم براي اذيت كردن يه نفر ديگه در فاميل. هرچقدر بهش گفتم اين كار رو نكن و شر اين مارمولك دامن خودمون رو ميگيره قبول نكرد و كار خودش رو كرد. در ادامه خواب هم مشغول كشمكش با اين مارمولكه بوديم ولي نميتونستيم بگيريمش.

شب قبلش هم يه خواب ديگه ديدم. چهارشنبه صبح قرار بود خودم به تنهايي بيام اداره چون آقاي ميم صبح زود بايد ميرفت دانشگاه. نزديكهاي صبح خواب ديدم كه در جستجوي ايستگاه مترو هستم و وارد يك ايستگاه متروك مترو شدم و از جاي خطرناكي پريدم پايين و متصدي مترو در فاصله خيلي نزديكي به من بود و داشتم باهاش درگير ميشدم كه پريدم از خواب و ديدم آقاي ميم بالاي سرمه و ميگه داشتي تو خواب ناله ميكردي...

منم اونروز مترو رو بي خيال شدم و اين فكر اومده بود تو سرم كه نكنه تو شلوغي مترو كسي ضربه اي به شكمم بزنه و به كلوچه آسيب وارد بشه. براي همين هم خيال خودمو راحت كردم و با آژانس اومدم اداره.

البته هر وقت اوضاع و احوال روحيم به هم بريزه و آشفته بشم خوابهاي اين مدلي ميبينم. اين چند روزه هم ذهنم درگير موضوعي شده كه در بوجود اومدنش هيچ نقشي نداشتم ولي موندم وسط اين ماجرا و يه جورايي از دو طرف در فشارم.

الان كه فكرميكنم ميبينم بايد موضوع رو بنويسم شايد كمي از بار منفيش تو ذهنم كم بشه و راحت تر بشم.

در ادامه مطلب مينويسم چون دوست ندارم صفحه اول وبلاگم فضاش با اين حرفاي منفي الوده بشه.

تنها اتفاق خوب و مثبت اين هفته شبي بود كه با دوستامون رفتيم بيرون. يكي از دوستاي آقاي ميم 8 ساله كه از ايران رفته و الان برگشتن و برنامه گذاشتيم كه همديگه رو ببينيم. براي اولين بار دلم براي آقاي ميم سوخت به اين دليل: 3-4 تا از دوستاي صميمي آقاي ميم طي اين چند سال از ايران رفتند و هر كدومي يه جايي هستن. وقتي اون شب ديدم اقاي ميم در كنار اون دوست صميميش بعد از گذشت چندين سال هنوز هم شاد و خوشحاله. فهميدم واقعا هنوز نتونسته خلا اون دوستاي صميمي اش رو كه از اينجا رفتن پر كنه و جايگزيني براشون داشتا باشه... چون انرژي و شادي و خوشحالي كه اون شب ازش ديدم رو تو جمع هاي ديگه ازش نديده بودم. و تازه متوجه شدم كه رفتن اونها و نبودنشون چقدر روش تاثير گذاشته...

من براي ا ولين بار بود اين زن و شوهر رو ميديدم و عجيب بود كه حس خوبي بهشون پيدا كردم. وقتي فهميدن ما ني ني داريم كلي ذوق كردند و خانوم دوست كلي با من راجبع به تصميم بچه دار شدن و ... حرف زد و گفت با اينكه زن و شوهر هر دوعاشق بچه هستن ولي هنوز نتونستن تصميم بگيرن و اقدام بكنن.

با اينكه من معمولا ديرجوش هستم وتو يه جمع سريع نميتونم با همه ارتباط برقرار كنم ولي اون شب تو اون جمع 7 نفره حس خوبي داشتم و باهاشون راحت و صميمي بودم انگار سالهاست ميشناسمشون.

بله اين تنها قسمت خوب اين هفته بود (البته به غير از سونوگرافي شنبه:))

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 10:24 توسط پيراشكي| |

امروز بعد از ۴ روز استراحت در منزل اومدم اداره .

حالم بهتر شده ولی صدام گرفته است و همچنان آثار سرماخوردگی در بدنم مشهوده.

و هرکسی رو که دور و برم میبینم مریضه متاسفانه. تو مطب دکتر و هرجایی که این چند روز رفتم.

دیروز تایم سونوگرافی داشتم .

کوچولوی ۲۴۶ گرمی من قلب-مغز-کلیه ها- کبد و بقیه اعضاش قابل مشاهده بودند.

کف پاهاش و انگشتای پاش که کنار هم جفت شده بود تصویریه که از ذهنم بیرون نمیره و از دیروز با آقای میم داریم صحنه هاییی که دیدیم رو مرور میکنیم و کیفور میشیم.

وقتی خانم دکتر گفت میخای یه بار دیگه صورتشو ببینی و منم گفتم آرررره... ولی کوچولوی ما دستاشو گرفت روی سر و صورتش و نگذاشت صورتشو ببینیم!!فسقلی...

 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 10:51 توسط پيراشكي| |

اول هفته آقای میم گفت کمی احساس سرماخوردگی میکنه. گفت همکارش مریض بوده و احتمالا اونم واگیر کرده ازش.

همون موقع منو رسوند خونه مامانم (که نزدیکش نباشم و احیانا مریض نشم تو این شرایط) و من سه روز خونه مامانم بودم و آقای میم هم مریض شده بود حسابی و سرکار نرفت و موند خونه خودمون که استراحت کنه تا اینکه چهارشنبه صبح  وقتی از خواب بیدار شدم احساس گلو درد کردم و به حدی که نتونستم برم  اداره و آقای میم اومددنبالم و منم  اومدم خونه ی خودم.

فقط استراحت و خوردن مایعات و چیزهای معمول برای بهتر شدن حالم.

تا بعد از ظهر که حالم تغییری نکرد و رفتم دکتر. باتوجه به وضعیتم دکتر بهم کپسول  اموکسی داد همینطور شربت دیفن... که باید چند ساعت یکبار قرقره کنم . و گفت فقط استراحت استرارحت و استراحت...

این بدترین سرماخوردگی بود که تا حالا گرفتم چون همیشه وقتی علایم بیماری رو میدیدم سریع میرفتم دکتر و با زدن چند تا امپول پنی سیلین حالم خوب میشد ولی اینبار....

چشمتون روز بد نبینه ولی دیشب یکی از سخت ترین شبها رو گذروندم.

تنها رو تخت خوابیده بودم و آقای میم تو هال خوابیده بود. ساعت 1 شبب تا 4 صبح  طولانیترین لحظه ها بو ساعتها بود.

بیری-سوزان و مایک (سه تا شخصیت از سریالی  که این روزها میینم و تا فصل سوم رو دیدم) در حال زندگی با این سه نفر بودم!!

کنار دست  بیری   * نشسته بودم و  باهاش انواع و اقسام دسرها و غذا رو درست میکردم (الان که فکرمیکنم میبینم غذاهایی که من تا حالا تو عمرم ندیده بودم!! اینا از کجا اومده بودن تو خواب من؟!) البته خواب نبود و بیداری  و هذیان بیماری بود)

چقدر از دست سوزان و بدشانسیهاش تو خواب شاکی بود و حرص خوردم

و مایک که دیشب منو دیوانه کرد!! اصلا نمیمرد و از بین نمیرفت و در هر اتاقی رو که باز میکردم مایک رو میدیدم انگار تکثیر شده بود به تعداد زیاد تا مزاحم آرامش من در خواب بشه!!

میدونم چرت و پرت نوشتم ولی اینها یک گوشه ی کوچیکی از حال و احوال دیشبم بود.

با سرم شستشو باید گلومو مدام شستشو بدم و وقتی اینکار رو میکنم تا کمی را گلوم باز بشه و بتونم نفس بکشم حالت تهوع میاد سراغم و از دیشب سه بار حالم به هم خورد. خودتون دیگه تصور کنین که جونی برای من میمونه یا نه!

انقدر دلم برای نینای درون میسوزه... که باید این حال خراب منو تحمل کنه.

 

تورو خدا اگه دیدین مریض هستین نرین تو جمع تا بقیه هم به این بیماری مبتلا نشن... بمونین خونه و استراحت کنین تا چلوی پخش شدن این ویروسها رو بگیرین...

مثل همیشه محتاج دعاهاتون هستم و انرژی های مثبتی که برام میفرستین تا بتونم این روزها رو بگذرونم.

 

* آتا نمیدونم چرا وقتی کدبانوگری وشیوه ی آشپزی بیری رو میبینم ناخودآگاه به یاد تو میفتم:) البته منهای جنبه های منفش شخصیتش.

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 9:52 توسط پيراشكي| |

خوب ميخام كمي از اوضاع و احوال خودم بنويسم. كلوچه درون داره به سرعت رشد ميكنه بطوريكه در عرض يك هفته ظاهرم كاملا مشخص شده وشكم قلمبه ام زده بيرون! و من هر روز تغييراتشو با چشمم ميبينم. جالبه كه تا يك هفته مونده به پايان 4 ماهگي اصلا مشخص نبود و من همچنان لباسهاي قبلي خودم رو ميپوشيدم ولي الان ديگه با پوشيدنشون اذيت ميشم و لباسهاي كاملا آزاد و راحت ميپوشم. هر روز ميرم جلوي آينه و خودم نگاه ميكنم  نميتونم بگم چه حسيه وقتي ميبيني يكي در درونته كه با تو داره  رشد ميكنه . يه چيز جالب ديگه. من تاحالا احساسش نكردم يعني حركاتشو تو شكمم احساس نكردم ولي بعضي وقتها تكون خوردنشو با چشمم ميبينم.

اولين بار يك روز وقتي كه از سركار برگشتم و رفتم تو آشپرخونه و مشغول انجام كارهام شدم. ظرفها رو شستم. آشپزي كردم. جمع و جور كردم. و بعد از مدتها فعاليت زيادي داشتم و تند تند كارامو انجام ميدادم. وقتي پاي اجاق گاز ايستاده بودم يكهويي ديدم يه چيزي تو درونم شكمم تكون خورد و قلمبه شد از يه طرف به طرف ديگه!!! نميتونم بگم چه حسي بهم دست داد اومدم خابيدم رو مبل و لباسمو زدم بالا و چشم دوختم به شكمم و آقاي ميم رو صدا زدم كه در شادي اين لحظه باهام شريك بشه...

يه بار هم جلوي يخچال ايستاده بودم و وقتي اومدم در يخچال رو ببندم دسته در خيلي آروم از رو شكمم رد شد و باز همون عكس العمل رو ازش ديدم!! الان ديگه خيلي مراقبم و كلي ناز  و نوازشش ميكنم. تو سايت خوندم وقتي چيزهاي شيرين ميخوريم مثل بستني شروع ميكنه به جنب و جوش كردن و اين جنب و وجوش ازروي شكم ديده ميشه.

دو روز پيش رفتم دكتر و صداي قلبشو با گوشي دكتر شنيدم. حيف كه آقاي ميم نميتونه تو مطب كنارم باشه (مردا نميتونن  بيان تو مطب دكترم) چون اونم مثل من با ديدن كوچكترين نشونه ها از ني ني به وجد مياد.

ني ني ما هنوز اسمي نداره و من و آقاي ميم فعلا به اسم ني نا اونو صدا ميزنيم (ني نا يه اسم من درآورديه كه  آقاي ميم وقتي خيلي با من صميمي ميشه منو به اين اسم صدا ميزنه! ولي حالا ديگه جفتمون به ني ني درون ميگيم ني نا!! )

جالبه كه تو همين جريان سرچ اسم براي ني ني  فهميدم ني نا يه اسم عبريه و به معنيه زيبايي-خوش اندامي و ظرافته :)

بايد بگرديم اسم پيدا كنيم براي ني ني. اونروز همزمان داشتيم يه فايل پي دي اف كه شامل اسمهاي ايراني بود رو ميخونديم كه اسامي منتخبمون رو به هم بگيم و درموردش به نتيجه برسيم . آقاي ميم بعد از خوندن همه ي اسمها خيلي جدي برگشت به من گفت چطوره اسمشو بذاريم ... (اين سه نقطه اسم منه) گفتم يعني چي يعني با اسم من يكي باشه؟! گفت نه! تو كه اسم واقعيت يه چيز ديگه است (گفته بودم كه اسم شناسنامه ايم متفاوته با اسمي كه دارم) و بعد خودش به اين نتيجه رسيد كه نه! ممكنه به مشكل بربخوريم!! خلاصه اين ني ني درون هنوز نيومده داره جاي همه چي منو ميگيره!! شنيده بودم دختر رقيب مادر ميشه ولي نميدونستم به اين زودي!! 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 11:0 توسط پيراشكي| |

۱۰ روز از اخرین نوشته ام اینجا میگذره ولی من گذشت زمان رو اصلا احساس نکردم. این چند وقته مشغول بودم حسابی اول اینکه سفر بودم و کلوچه اولین مسافرتشو در درون من تجربه کرد:) و اینکه سفر عالی بود عالی تر از همیشه.

 شاید به خاطر وجود نی نی درون بود که حس فوق العاده ای هم به من و هم به اطرافیانم میداد. البته ت دلم نگرانی و ترس از اینکه مبادا اتفاقی برامون بیفته هم بود. هوای شمال عالی بود و از تهران گرمتر هم بود حتی. یه روز ابری بارانی و دو روز آفتابی رو تجربه کردیم اونجا و اولین خریدها رو برای کلوچه انجام دادیم:)

جالبه که مامانم بیشتر از خود من ذوق داشت برای خریدن لباسهای کوچولوی صورتیه دخترونه ی گل گلی:) با اینکه خودش دو تا دختر داشته ولی همچنان برای دختربچه ها و وسایلشون ذوق و شوق داره.

 دوم اینکه سرگرمی جدید من اینستا هست که خیلی از محیطش خوشم اومده و باهاش حال میکنم حسابی فعلا همینها تا بعد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 14:16 توسط پيراشكي| |

عکس
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 18:37 توسط پيراشكي| |

سلام 30 سالگي

سلام صبح زيباي پاييزي كه انگار منتظر بودي تا من متولد بشم بعد چهره خودتو به مردم اين شهر نشون بدي

سلام سي سالگي زيبا و دوست داشتني

سلام حس فوق العاده و زيباي من

امروز صبح وقتي تو آينه خودمو نگاه كردم برقي تو صورتم ديدم كه تابحال متوجه وجودش نشده بودم

درخشش زيبا كه نشات گرفته از دلمه. شادي و ذوق و شوقي كه دلمو لبريز كرده.

ديروز يه روز فوق العاده بود

و 5 شنبه آخرين روزهاي 29 سالگي منه. بر خلاف هميشه كه روزهاي تولدم غمي تو دلم ميشينه و تا تموم شدن ورز تولدم همراهمه من ديروز اين غم رو اصلا احساس نكردم. هر چي بود ذوق بود و هيجان و حس خوب داشتن نسبت به آينده ي پيش رو. حس فوق العاده نسبت به اين دهه ي زندگي.

خانواده ي آقاي ميم قرار بود براي شب بيان خونمون. من از روز قبل كه خونه بودم كمي خونه رو تميز و مرتب كرده بود. ولي انتظار مهمان نداشتم

صبح آقاي ميم رفت براي خريد و براي اولين بار به روي خودم آوردم و خواسته ام رو بهش گفتم! اينكه كيك تولدم رو از كجا بگيره و اينكه حتما شمع هم بگيره و شمعش هم عددي باشه. عدد 30

دوست داشتم اين 3 و 0 رو در كنار هم روي شمعم ببينم تا اين تصوير براي هميشه تو ذهنم حك بشه چون ميخاستم تولدسي سالگيم خاصص باشه

عصر وقتي خانواده آقاي ميم اومدن بلافاصله بعد از اومدنشون مامان و خواهرم هم رسيدند و واقعا منو غافلگير كردند با اومدنشون چون اصلا قرار نبود بيان و منم اصلا انتظار اومدنشونو نداشتم.

و اون جمع كوچيك دوست داشتني برام بهترين روز تولد رو ساختن. واقعا ميگم حسي كه ديشب داشتم و الانم دارم رو تو هيچكدوم از اين سالها نداشتم

اينكه بدوني وارد مقطع زماني جديدي از زندگيت شدي. مقطعي كه با وجود يه نفر ديگه در درونت همراه شده...

مامان آقاي ميم ميگفت خانمها در 30 سالگي در زيباترين و جذاب ترين سن شون هستن و من وقتي به آيه نگاه ميكنم كاملا اينو ميفهمم.

خدايا ممنونم ازت به خاطر داشتن اين همه حس خوب.

پ.ن.1 ممنون از اين همه ابراز محبتتون . به خاطر تبريك زادروزم و همينطور به خاطر كلوچه

پ.ن.2 تولدت مبارك نيكادل دوست داشتني

تقدیم به تو:

پ.ن.3 تولدت مبارك رهاي عزيزم

for you:

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 9:39 توسط پيراشكي| |

من الان خیِیییییییییلی ذوق زده ام. کامنتهای قبلی رو هنوز تایید نکردم. فعلا اینو داشته باشین تا بعد:)

 

 

 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:14 توسط پيراشكي| |

جمعه تولدمه ولی من هیچ ایده ای برای این روز ندارم . همیشه فکر میکردم و میکنم که تولد سی سالگی آدمها یه تولد خاصه! اصلا شمع سی که میاد رو کیک تولد یه جلوه ی خاصی داره. از طرفی چون خیلی وقت هست که دست و دلم به آشپزی نرفته حال و حوصله ی غذا درست کردن رو ندارم. خیلی بده که اینجوری شدم. وقتی به تمیز شدن خونه قبل از مهمونی فکر میکنم حس تنبلی میاد سراغم و سریع از فکر مهمونی میام بیرون. البته وقتی میگم مهمونی منظورم خانواده ی خودم و آقای میم هست . بیشتر به مهمونی های قبلی و غذاها و دسرهایی که هر سری درست میکردم فکرمیکنم و با خودم میگم چه حس و حالی داشتم اونوقتها! اونوقتهایی که زمان زیادی هم ازش نگذشته. و فکرمیکنم سطح توقع دیگران رو از خودم بالا بردم!! شاید هم اشتباه میکنم.

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 10:37 توسط پيراشكي| |

دیروز دو تا کار مفید انجام دادم

یکی سفارش و خرید بالشت با*رداری از اینجا 

که باعث شد دیشب یه خواب خیلی راحت داشته باشم. فوق العاده راحت بود.

اونایی که این دوران رو تجربه کردن میدونن من چی میگم. من عادت داشتم به شکم میخابیدم که اصلا نباید رو شکم خابید و بعد از اینکه متوجه بارداریم شدم سعی کردم این عادت رو شکم خابیدن رو به پهلو و یا به پشت خابیدن تغییر بدم. الانم که بهترین وضعیت خابیدن به پهلو خابیدن هست مخصوصا به پهلوی چپ. و این بالش برای همین منظور طراحی و ساخته شده.

آقای میم هم امتحان کرد و خوشش اومد و گفت میخاد واسه خودش هم سفارش بده

و دیگری اینکه واکسن آنفولانزا زدم.روی بازوم. خیلی درد داشت و چقدر دلم برای بچه ها سوخت که باید واکسن های مختلف رو بزنن و کلی درد بکشن. تازه بعدش تب میکنن و...

از دکترم پرسیدم که میتونم این واکسن رو بزنم یا نه که گفت آره زمان خیلی خوبیه .

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 10:18 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com