Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

بچه ها اگر وبلاگ دارين و خواننده ي اينجا هستين و لينكتون تو لينكهاي من نيست لطفا اسم و آدرس وبلاگهاتون رو برام بذارين تا ثبت كنم.
نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 9:36 توسط پيراشكي| |

وقتي چند وقت پيش از حالت تهوع مينوشتم هيچ وقت نميكردم به مرحله اي ميرسم كه اون حالتها در مقابلش خيلي هم خوبه!‌ الان تو اون مرحله هستم.

 واقعا دلم لك زده براي غذا خوردن با آرامش و بدون دغدغه ي حالتهايي كه بعد از خوردن برات پيش مياد.

 مني كه وقتي از راهرو رد ميشدم و بوي غذاي همسايه ها رو ميشنديم ميگفتم خوش به حالشون امروز مثلا امروز استانبولي دارن با سالاد شيرازي. ولي الان... آخرين غذايي كه درست كردم بعد از اون كوفته ها، كوكو سيب زميني بود كه چهارشنبه درست كردم.

دو هفته قبل لوبيا پلو درست كرده بودم براي ناهار و ظهر رفتيم رستوران اداره كه ناهار بخوريم ولي ديدم غذاي اون روز رستوران قرمه سبزي هست و واقعا بوي قرمه سبزي رفت تو مشامم و به لوبيا پلوي خودم دست نزدم و قرمه سبزي خوردم. انقدر خوردن اون قرمه سبزي برام دلنشين بود كه هر قاشقش رو با لذت ميخوردم. ولي بعد از تموم شدن غذا حالتي بهم دست داد كه از خوردن قرمه سبزي به معناي واقعي پشيمون شدم. يعني حتي معده ام 5 دقيقه هم تحمل نگه داشتن اون غذايي كه با لذت خورده بودم رو نداشت...

بعد زنگ زدم و براي آقاي ميم تعريف كردم. موقع رفتن به خونه ديدم رفته از رستوران برام يه پرس ديگه قرمه سبزي گرفته براي شام چون بهش گفته بودم دلم هنوز قرمه سبزي ميخاد و كلي ناراحت بود كه چرا اون بلا سرم اومد!

خلاصه كه اون شب براي شام هم قرمه سبزي خوردم و براي ناهار فردا هم براي خودم قرمه سبزي ريختم چون غذاش زياد بود.

بعد همون روز موقع برگشت به خونه براي خريد جزيي پياده شدم و نزديك خونه باز هم بوي قرمه سبزي رو استشمام كردم و رفتم دنبال بو و ديدم رستوران نزديك خونه براي شام قرمه سبزي دارن! ولي اون موقع ساعت 6 و نيم عصر بود و غذاشون هنوز حاضر نبود. ميخاستم بگم اشكالي نداره همين نيمه پز رو بدين به من ميبرم خونه كه بقيه مراحل پختشو تو خونه بگذرونه ولي آقاي ميم نذاشت بگم. به جاش ساعت 7 ونيم زنگ زديم و 3 پرس قرمه سبزي برامون آوردند. هم شام خورديم و هم براي ناهار فردا موند. البته شاكي شدم كه چرا پياز نذاشته و خودم سريع پياز اوردم به همراه ليموي تازه و با قرمه سبزي خوردم ( يعني توعمرم قرمه سبزي رو با پياز خام نخورده بودم كه اونم خوردم!)

تازه باز هم اگه به من قرمه سبزي ميدادند با علاقه ميخوردم:)

گفته بودم مامان آقاي ميم بهم گفته بود هر وقت خاستين بيايين خونه مون قبلش به من بگو چه غذايي برات درست كنم. منم تو ذهنم بود كه بهشون بگم خورشت قيمه بادمجون درست كنن كه واقعا دوست دارم اون مدلي كه اونا درست ميكنن. تا اينكه 5 شنبه شب رفتيم خونه دوستمون و ديدم براي شام قيمه بادمجون دارن!! يعني نميتونين حس وحال منو تصور كنين! اونقدر كه موقع شام فقط و فقط قيمه بادمجون خوردم و به هيچ غذاي ديگه اي حتي نگاه هم نكردم:)

اين هفته هم زنگ زديم به مامان آقاي ميم و گفتيم ما 5 شنبه شب مياييم خونه تون به صرف قيمه بادمجون!

و رفتيم ديديم مامان آقاي ميم كلي تدارك ديده و به جز ما خانواده ي خاله اش رو هم دعوت كرده بود. يه آش مخصوصي درست كرده بود با سبزي ها شمالي كه ترش مزه بود و گفتن ما رسم داريم كه براي خانم باردار مهموني بگيريم و اين غذا ها رو هم حتما بايد درست كنيم. در كنارش هم ماهي كولي شور بود و قيمه بادمجون و شامي!! منكه واقعا از بوي ماهي حالم بد ميشد ولي ديدم اينا ميگن اگه شده حتي يه لقمه هم بايد از اين ماهي بخوري به همراه اين آش. شووري زياد اون ماهي با ترررشي اين آش  متعادل ميشه! خلاصه ما مراسم رو به جا آورديم . آها بايد ترب هم همراهش ميخوردم:))

خاله آقاي ميم بهم گفت بچه ات پسره! گفتم چطور گفت معمولا پيش بيني هاش درست ازآب درمياد و من خوشگل تر از قبل شدم!

اين هم از احوالات غذايي ما.


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 12:6 توسط پيراشكي| |

همه ی ذوق من خلاصه شده در این /baby-tickers/ که گذاشتم تو ویلاگم. از  صبح چندبار صفحه وبلاگمو باز کردم برای دیدنش...
برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 14:40 توسط پيراشكي| |

دیشب  داشتم باهات در مورد مسافرت عید صحبت میکردم و اینکه چقدر بهمون خوش گذشت و هم تفریح بود و هم استراحت حسابی . بعدش ازت پرسیدم این بار که دوباره یه همچین مسافرتی بریم من چی جوری ام؟!! (با لحن فامیل دور!) و تو بلند شدی  ودر حالت راه رفتن دست منو گرفتی و یه دستت هم یه چیزی رو هل میداد به جلو. گفتم این چیه . گفتی کالسکه ی نی نی! همن موقع بود که من دلم ضعف رفت.......................
برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 9:51 توسط پيراشكي| |

من به خیال خودم تغذیه ام خیلی خوبه و همه چی میخورم و از اینایی هستم که نمیگم فلان چیزو دوست ندارم و نمیخورم و اینا. رو این حساب فکرمیکردم وضعم خوب باشه تا اینکه جواب ازمایشو گرفتم و  دیروز با جواب آزمایش رفتم پیش دکتر

دو عنصر منیزیم و کلسیمم پایین تر از حد نرمال بود! و همینطور ویتامین D

که برای جبرانش باید مکمل کلسیم و منیزیم بخورم و یک آمپول ویتامین دی.

حالا خوبه اون چند جلسه آفتاب گرفتن باعث شده بود سطح ویتامین دی از عدد ۴ و نیم به عدد۲۴  برسه ولی نرمالش ۳۰ به بالا هست.البته باید کلسیم هم داشته باشم.

دو روزی بود که معده ام تحمل هیچ غذایی رو نداشت و هرچی میخوردم...! برای این حالت هم باید قرص بخورم و از دیشب که میخورم حالم خیلی بهتر شده.

فردا شب دعوت شدیم خونه یکی از دوستامون . دوست دارم  با یه جعبه شیرینی بریم خونشون و این خبر رو بهشون بدیم. دوست دارم عکس العملشونو ببینم. البته پیش بینی میشه زیاد خوشحال نشن چون از اینایی هستن که میگن فعلا باید جوونی کرد و گشت و گذارو مسافرت اونم بدون بچه!

دارم شرح حال این روزهامو برای نی نی مینویسم. خیلی لذت بخشه نوشتن برای مخاطبی که میدونی در آینده بدنیا میاید و در آینده دور باید خواننده ی این نوشته هات باشه.

آرزوم تجربه کردن این روزهاست واسه همه کسایی که آرزوی تجربه ی این روزها رو دارن.

 


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 15:37 توسط پيراشكي| |

چه رابطه ی عجیبیه این رابطه ی مجازی و دوستای وبلاگی

این پست بواسطه ی حال خوب الان من نوشته میشه.

حال خوبی که هدیه ی دوست ندیده ای هست با هزارن کیلومتر فاصله از من .

دوستی که الان دیگه فراتر از یه کامنت گذار و یک خواننده هست چراکه به محض دیدن اسمش نگاهش و لبخندش تو ذهنم نقش میبنده.

بعضی وقتها داشتن حال خوب نتیجه ی کارهای خودمون هست. و تصمیم خودمون. شاید اگه تصمیم خودم نبود حال خوب الانم هم نبود. من ریسک کردم و اعتماد کردم و نتیجه ی این اعتمادم رو هم دیدم. حال خوب الان من نتیجه ی اعتمادمه.

همه ی اینا نتیجه ی دیدن عکسیه که روزمو ساخت:)


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 9:28 توسط پيراشكي| |

دكترمو عوض كردم و رفتم پيش يه خانوم دكتر مهربون و با تجربه و سن و سال دار. كسي كه وقتي شرح حالمو براش گفتم در كمال آرامش توصيه هاشو كرد و درنهايت براي زايمان گفت هم طبيعي رو انجام ميده و هم سزارين (دكتر قبلي ام بهم گفت اگه سزارين ميخاي من در خدمتم) البته علت تغيير پزشكم بخاطر بيمارستاني بود كه ميخام برم و بايد پزشكي رو ميافتم كه در بيمارستان مدنظرم باشه. همين پروسه دكتر پيدا كردن كلي سخته.

 اميدوارم همه چي به خير و خوبي بگذره .

دكترم آرامش خاصي داد بهم. البته يه ايراد كوچولو و اون هم اينكه مردها رو به مطبش راه نميده و اينجوري پدر ني ني نميتونه در كنار مادر ني ني باشه در معاينات و ويزيت هاي اين نه ماهه. چون بنظرم مردها هم بايد از همون اول در كنار خانوم ها باشن تا اونها هم در جريان همه چيز قرار بگيرند.

اين روزها با شدت گرفتن حالت تهوع من داره سپري ميشه.

5 شنبه هوس كردم كوفته درست كنم! غذايي كه تا حالا كلي دستورمختلف ازش داشتم ولي يه چيزي مانع از اين ميشد كه برم سمتش. ولي بلخره درستش كردم و چقدر هم راضي بودم از نتيجه ي كارم.

غذاها رو فقط براي بار اول دوست دارم بخورم. به محض اينكه باقيمونده اش ميره تو يخچال براي وعده ي بعدي اصلا دوست ندارم بخورمشون. مثلا كوفته رو 5 شنبه ناهار خورديم و بعدش  سر يخچال و بقيه اش رو ميديدم حالم بد ميشد.

الان ميفهمم غذاي تازه به تازه داشتن يعني چي. مامانم ميگه هرچيزي كه هوس ميكني بگو تا برات درست كنم. مادر همسر هم ميگه هرروزي كه خاستين بيايين اينجا هر چيزي كه هوس كرده بودي بهم بگو تا من همونو درست كنم برات. ولي اينا فرق دارن با اينكه يكي با يه قابلمه غذا غافلگيرت كنه. حالا هرچي كه ميخاد باشه. مهم اينه كه تازه باشه.

چند تا پارچه داشتم از قبل كه بردم گذاشتم خونه ي مامانم كه در فرصت مناسب ببرم خياطي و لباس بدوزم. ولي الان بدترين موقعيت هست چون نه ميدونم سايزم چيه و نه اينكه به چه سايزي ميخام برسم در ماههاي آتي و نه اينكه انشاا... بعد از گذشت اين روزها و طي شدن اين دوران سايزم چي هست كه لباسها رو براي اون موقع بدوزم. كلا فكركنم الان بدترين زمان باشه براي خياطي!ولي مامانم ميگه يكي دو تا لباس بارداري بايد بدوزي با اين پارچه ها.

مسائل و مشكلات در محل كارم پيچيده تر شدن و اين وسط بدون اينكه تلاش خاصي بكنم وجهه و چهره ي اون اشخاصي كه بهم ضربه زده بودن براي رييس و مديرانم مشخص شد و براي همين خداروشكر ميكنم. نميدونم به كجا ميخان برسن ولي واقعا براشون متاسفم. از اون چند نفري كه با هم دست به يكي كرده بودن و اذيتم كردن يه نفرشون اومد پيشم و همه چي رو اعتراف كرد و ازم خاست ببخشمش. جالبه كه بين خودشون هم الان اختلاف افتاده. همين كه مديرم ثابت شده پشت اون قاضايا چي بود برام كافيه.

چيزهايي كه دكتر مجددا روش تاكيد داشت كه نخورم ايناست مينويسم شايد به دردتون بخوره: سوسيس و كالباس-كنسروجات- هويج و آب هويج- جگر- زعفران- كرفس حتي خورشت اش- عسل- كه من همه رو رعايت كرد بودم به جز عسل!

آزمايشات قبلي ام رو براش بردم و همه رو به دقت نگاه كرد با اينكه دكترها معمولا ميخان پروسه درمانو از اول شروع كنن و خودشون همه چي رو چك كنن با آزمايشي كه خودشون مينويسن. ولي چند تا آيتم بود كه گفت مجدد بايد آزمايش بشه چون آزمون قبلي فروردين ماه بود.

جمعه  صبح رفتيم بيمارستان برای آزمایش. يعني قرار بود 5 شنبه صبح بريم كه چهارشنبه شب من ساعت 8 شام خوردم چون بايد 12 ساعت ناشتا ميبودم قبل ازمايش. ولي شام خوردن همانا و بالاآوردن همه ي محتويات معده همان! نصفه شب گرسنه ام شد و رفتم سريخچال و نون پنير خوردم و از ناشتايي دراومدم!

جمعه وقتي آزمايشو دادم اومديم بيرون رو نيمكتهاي محوطه بيمارستان نشستيم تا من لقمه نون و پنيرم رو بخورم از بس كه ضعف داشتم كه از دور پدر آقاي ميم رو ديديم كه تو پارك در حال ورزش صبحگاهي بود. براش دست تكون داديم ولي ما رو نديد. به آقاي ميم گفتم ياد بگير پدر با اين سن هر روز ميان اين همه مسير رو ورزش ميكنن ولي تو چي؟! گفت من فعلا بايد مواظب شما باشم!

بعد تو مسير رفتن به خونه دوباره ديديمشون كه انگور خريده بودند و داشتند ميرفتن خونه ماهم جلو پاشون ترمز كرديم و تا جلوي خونه رسونديمشون . كلي تعارف كردن كه بريم بالا صبحونه بخوريم ماهم گفتيم نه . من حواسم پيش اون انگورها بود ولي بابا اصلا حواسشون نبود كه تعارف بكنند. بعد ديگه اين انگورها رفت تو ذهنم و آقاي ميم رفت برام انگور خريد!

قبلا ها هيچ تصوري از ويار نداشتم و با خودم ميگفتم خوب آدم دلش يه چيزي ميخاد بعد نهايتا اگه اون چيز در دسترس نباشه از ذهنش ميره . ولي الان ميبينم اگه يه موقع دلت چيزي بخاد و هوس كني ديگه هيچ جوره از ذهنت نميره تا اينكه اون خوراكي رو بخوري! چيزهايي كه اين مدت هوس كردم چلو كباب كوبيده-شيرموز-كوفته- شيريني تر از نوع رولت- انگور-پيتزا بوده:)

اين عكس بچه گربه هاي اداره است به همراه مادرشون كه من عاششق اون تك رنگه هستم که سرشو انداخته پایین. اينها وقتي كوچك بودن با شير تغذيه ميشدن والبته الان ديگه همه چي ميخورن.

 

اين هم پارچه اي كه مامان آقاي ميم بهم هديه داد:

 

اين همه باقلا قاتق كه جمعه گذشته آقاي ميم درست كرده بود. البته خودش هوس كرده بود!

 

 

اين هم دستور كوفته ها تا اگه دوست داشتين درست كنين: اين دستور رو از وبلاگ آشپزي با الي گولو گرفتم با كمي تغييرات

مواد كوفته:

گوشت چرخكرده (گوساله استفاده كردم. بايد چربي گوشت كم باشه تا آب نشه در حين پخت) 1 پيمانه

برنج نيمه پز و لپه نيمه پز هر كدام نيم پيمانه

سبزي عطري (من سبزي خشك استفاده كردم و كمي هم تره خرد شده تازه)

يك عدد تخم مرغ

نمك و فلفل

پياز داغ 2 قاشق

آلو و مغز گردو براي داخل كوفته

مواد آبگوشت كوفته:

پيازداغ

آب

رب

كمي سبزي عطري

نمك و فلفل

همه مواد تشكيل دهنده كوفته رو ريختم داخل غذاساز و خوب با هم تركيبشون كردم. بعد هم به اندازه نارنگي برداشتم و پهنش كردم و وسطش رو آلو و گردو گذاشتم و خوب گردشون كردم. كلا 6 تا كوفته درست شد با اين مواد. (برگه ي آلو رو با كمي آب و شكر پختم كه يه مزه ترش و شيريني ميگيره. من براي كنار مرغ هم با همين روش آلو درست ميكنم.)

مواد آبگوشت رو هم وقتي جوش اومد با احتياز كوفته ها رو ميذاريم داخلش و در ظرف رو نميبنديم چون اگه ببنديم كوفته وا ميره!

حدود يك ساعت و نيم  گذشت كه با شعله كم رو حرارت بود و هرچند وقت يكبار از آبش ميريختم روي كوفته ها و كوفته ها رو جابجا ميكردم. در انتها هم يه سس خيلي خوشمزه بدست اومد. يه كمي برگه ي آلو ومغز گردو از مواد داخل اضافه اومد كه اونها رو هم ريختم داخل آب كه به همراه سبزي عطري طعم خوبي به كوفته دادن.

نتيجه اين شد:

 


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 9:1 توسط پيراشكي| |

دیروز با یه سر درد خفیف از خواب بیدار شدم. سمت راست سرم از جلو تا پشت سرم درد میکرد. سردردی که در طول روز شدید و شدیدتر شد. احساس میکردم یه رگ داخل همون قسمت سرم هست که ضربان داره و با هر ضربانش باعث این درد میشه. دیگه جوری شده بود که با هر تغییر وضعیت من این حالت تشدید میشد. وقتی بلند میشدم میاستادم درد میپیچید پشت سرم. سرمو میذاشتم زمین و وقتی میخاستم بلند شم بشینم باز هم همین حالت بود. به مانیتور که نگاه میکردم حالم بدتر میشد. دیروز هم که هوای خیلی گرمی بود. وقتی رسیدیم خونه خابیدم. ولی همچنان درد داشتم. حتی حس اینکه بخام از جام بلند بشم و برم دکتر رو نداشتم. سعی میکردم آب بخورم . یه لقمه غذای شام حتی حالمو بدتر کرد. دیشب هم چند بار بیدار شدم و باز همون سردرد رو داشتم. یادم میاد قبلا وقتی کوچکترین نشونه ای از سر درد میدیدم سریع یه مسکن میخوردم و دیگه نمیفهمیدم تو بدنم چه اتفاقی میفته و یا اصلا علت این سردرد چی بوده. ولی اینبار که نمیتونم دارویی بخورم باید تحملش میکردم. حتی به این فکر کردم که نکنه من میگرن داشته باشم و خودم بی خبر باشم چون معمولا اگه سم درد میگرفت به حساب خستگی و یا فشار کاری میذاشتم و با یه مسکن خوب میشد.

امروز صبح با آقای میم رفتیم بیمارستان. وقتی حالتهامو برای دکتر اورژانس گفتم گفت طبیعیه. شاید هم یه عفونت و التهابی تو سینوسهات داری و یا مایع گوش میانی علتشه. گفت میتونی یه استامینوفن بخوری. و یه آزمایش ادرار برام نوشت. وقتی نمونه رو دادم مسئولش گفت جوابش 2 ساعت دیگه آماده میشه. ولی ما اومدیم خونه و آقای میم رفت سرکار. منم دوباره خابیدم تا همین 1 ساعت پیش.

الان هنوزم سردرد باهام هست ولی خفیف تر از دیروز شده.

یه سرم به همراه مسکن هم برام نوشت و گفت اگه بدتر شدم بزنم. که فعلا نزدم.

خودم احساس میکنم از کم خونی باشه. بعد از سونو باید برم پیش دکترم تا برام آزمایشات در حین بارداری رو بنویسه ولی هنوز نرفتم چون دیروز که دکترم نبود و امروز هم باید برم بشینم تو مطب تا بتونم بین مریض برم.


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 13:18 توسط پيراشكي| |

دیروز بعدازظهر رفتم برای سونو. این چند وقته خیلی استرس داشتم چون شنیده بودم این زمان جز حساس ترین دوره هاست. برای تشکیل قلبش... سالن انتظار رو با نوشیدن مقدار زیاد آب و خوندن قرآن گذروندم. تا اینکه رفتیم داخل. آقای میم هم کنارم بود.

دیدمش. نمیتونم حس اون لحظه رو بگم. خط چین هایی که طولش رو نشون میداد و نقطه ای که ضربان قلبشو... یه جنین ۱۱ میلیمتری با عمر هفت هفته و دو روز. به اندازه یه لوبیا:)

عزیزانی که در انتظار چشیدن این لحظه های شیرین هستن پای ثابت دعای این روزهای منن.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 8:55 توسط پيراشكي| |

مادرجون اومد به خوابم. تو این مدت این دومین مرتبه است که خوابشو دیدم

بغلش کردم. بوسیدمش. یه جور خاصی که تلافی این همه مدت دراومد. بهش گفتم من اینجای (زیر گردن و گلو ) مامان  و خواهرمو همیشه میبوسم. بذارین اینجای شما رو هم ببوسم:) و بوسیدم. انقدر حسش قوی بود که وقتی از خواب بیدار شدم انگار واقعیه واقعی بود. سیر شدم از بوسیدنش . کاش به خواب مامانم هم بیاد و اینجوری سیرابش کنه.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 9:36 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com