Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

من به خیال خودم تغذیه ام خیلی خوبه و همه چی میخورم و از اینایی هستم که نمیگم فلان چیزو دوست ندارم و نمیخورم و اینا. رو این حساب فکرمیکردم وضعم خوب باشه تا اینکه جواب ازمایشو گرفتم و  دیروز با جواب آزمایش رفتم پیش دکتر

دو عنصر منیزیم و کلسیمم پایین تر از حد نرمال بود! و همینطور ویتامین D

که برای جبرانش باید مکمل کلسیم و منیزیم بخورم و یک آمپول ویتامین دی.

حالا خوبه اون چند جلسه آفتاب گرفتن باعث شده بود سطح ویتامین دی از عدد ۴ و نیم به عدد۲۴  برسه ولی نرمالش ۳۰ به بالا هست.البته باید کلسیم هم داشته باشم.

دو روزی بود که معده ام تحمل هیچ غذایی رو نداشت و هرچی میخوردم...! برای این حالت هم باید قرص بخورم و از دیشب که میخورم حالم خیلی بهتر شده.

فردا شب دعوت شدیم خونه یکی از دوستامون . دوست دارم  با یه جعبه شیرینی بریم خونشون و این خبر رو بهشون بدیم. دوست دارم عکس العملشونو ببینم. البته پیش بینی میشه زیاد خوشحال نشن چون از اینایی هستن که میگن فعلا باید جوونی کرد و گشت و گذارو مسافرت اونم بدون بچه!

دارم شرح حال این روزهامو برای نی نی مینویسم. خیلی لذت بخشه نوشتن برای مخاطبی که میدونی در آینده بدنیا میاید و در آینده دور باید خواننده ی این نوشته هات باشه.

آرزوم تجربه کردن این روزهاست واسه همه کسایی که آرزوی تجربه ی این روزها رو دارن.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 15:37 توسط پيراشكي| |

چه رابطه ی عجیبیه این رابطه ی مجازی و دوستای وبلاگی

این پست بواسطه ی حال خوب الان من نوشته میشه.

حال خوبی که هدیه ی دوست ندیده ای هست با هزارن کیلومتر فاصله از من .

دوستی که الان دیگه فراتر از یه کامنت گذار و یک خواننده هست چراکه به محض دیدن اسمش نگاهش و لبخندش تو ذهنم نقش میبنده.

بعضی وقتها داشتن حال خوب نتیجه ی کارهای خودمون هست. و تصمیم خودمون. شاید اگه تصمیم خودم نبود حال خوب الانم هم نبود. من ریسک کردم و اعتماد کردم و نتیجه ی این اعتمادم رو هم دیدم. حال خوب الان من نتیجه ی اعتمادمه.

همه ی اینا نتیجه ی دیدن عکسیه که روزمو ساخت:)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 9:28 توسط پيراشكي| |

دكترمو عوض كردم و رفتم پيش يه خانوم دكتر مهربون و با تجربه و سن و سال دار. كسي كه وقتي شرح حالمو براش گفتم در كمال آرامش توصيه هاشو كرد و درنهايت براي زايمان گفت هم طبيعي رو انجام ميده و هم سزارين (دكتر قبلي ام بهم گفت اگه سزارين ميخاي من در خدمتم) البته علت تغيير پزشكم بخاطر بيمارستاني بود كه ميخام برم و بايد پزشكي رو ميافتم كه در بيمارستان مدنظرم باشه. همين پروسه دكتر پيدا كردن كلي سخته.

 اميدوارم همه چي به خير و خوبي بگذره .

دكترم آرامش خاصي داد بهم. البته يه ايراد كوچولو و اون هم اينكه مردها رو به مطبش راه نميده و اينجوري پدر ني ني نميتونه در كنار مادر ني ني باشه در معاينات و ويزيت هاي اين نه ماهه. چون بنظرم مردها هم بايد از همون اول در كنار خانوم ها باشن تا اونها هم در جريان همه چيز قرار بگيرند.

اين روزها با شدت گرفتن حالت تهوع من داره سپري ميشه.

5 شنبه هوس كردم كوفته درست كنم! غذايي كه تا حالا كلي دستورمختلف ازش داشتم ولي يه چيزي مانع از اين ميشد كه برم سمتش. ولي بلخره درستش كردم و چقدر هم راضي بودم از نتيجه ي كارم.

غذاها رو فقط براي بار اول دوست دارم بخورم. به محض اينكه باقيمونده اش ميره تو يخچال براي وعده ي بعدي اصلا دوست ندارم بخورمشون. مثلا كوفته رو 5 شنبه ناهار خورديم و بعدش  سر يخچال و بقيه اش رو ميديدم حالم بد ميشد.

الان ميفهمم غذاي تازه به تازه داشتن يعني چي. مامانم ميگه هرچيزي كه هوس ميكني بگو تا برات درست كنم. مادر همسر هم ميگه هرروزي كه خاستين بيايين اينجا هر چيزي كه هوس كرده بودي بهم بگو تا من همونو درست كنم برات. ولي اينا فرق دارن با اينكه يكي با يه قابلمه غذا غافلگيرت كنه. حالا هرچي كه ميخاد باشه. مهم اينه كه تازه باشه.

چند تا پارچه داشتم از قبل كه بردم گذاشتم خونه ي مامانم كه در فرصت مناسب ببرم خياطي و لباس بدوزم. ولي الان بدترين موقعيت هست چون نه ميدونم سايزم چيه و نه اينكه به چه سايزي ميخام برسم در ماههاي آتي و نه اينكه انشاا... بعد از گذشت اين روزها و طي شدن اين دوران سايزم چي هست كه لباسها رو براي اون موقع بدوزم. كلا فكركنم الان بدترين زمان باشه براي خياطي!ولي مامانم ميگه يكي دو تا لباس بارداري بايد بدوزي با اين پارچه ها.

مسائل و مشكلات در محل كارم پيچيده تر شدن و اين وسط بدون اينكه تلاش خاصي بكنم وجهه و چهره ي اون اشخاصي كه بهم ضربه زده بودن براي رييس و مديرانم مشخص شد و براي همين خداروشكر ميكنم. نميدونم به كجا ميخان برسن ولي واقعا براشون متاسفم. از اون چند نفري كه با هم دست به يكي كرده بودن و اذيتم كردن يه نفرشون اومد پيشم و همه چي رو اعتراف كرد و ازم خاست ببخشمش. جالبه كه بين خودشون هم الان اختلاف افتاده. همين كه مديرم ثابت شده پشت اون قاضايا چي بود برام كافيه.

چيزهايي كه دكتر مجددا روش تاكيد داشت كه نخورم ايناست مينويسم شايد به دردتون بخوره: سوسيس و كالباس-كنسروجات- هويج و آب هويج- جگر- زعفران- كرفس حتي خورشت اش- عسل- كه من همه رو رعايت كرد بودم به جز عسل!

آزمايشات قبلي ام رو براش بردم و همه رو به دقت نگاه كرد با اينكه دكترها معمولا ميخان پروسه درمانو از اول شروع كنن و خودشون همه چي رو چك كنن با آزمايشي كه خودشون مينويسن. ولي چند تا آيتم بود كه گفت مجدد بايد آزمايش بشه چون آزمون قبلي فروردين ماه بود.

جمعه  صبح رفتيم بيمارستان برای آزمایش. يعني قرار بود 5 شنبه صبح بريم كه چهارشنبه شب من ساعت 8 شام خوردم چون بايد 12 ساعت ناشتا ميبودم قبل ازمايش. ولي شام خوردن همانا و بالاآوردن همه ي محتويات معده همان! نصفه شب گرسنه ام شد و رفتم سريخچال و نون پنير خوردم و از ناشتايي دراومدم!

جمعه وقتي آزمايشو دادم اومديم بيرون رو نيمكتهاي محوطه بيمارستان نشستيم تا من لقمه نون و پنيرم رو بخورم از بس كه ضعف داشتم كه از دور پدر آقاي ميم رو ديديم كه تو پارك در حال ورزش صبحگاهي بود. براش دست تكون داديم ولي ما رو نديد. به آقاي ميم گفتم ياد بگير پدر با اين سن هر روز ميان اين همه مسير رو ورزش ميكنن ولي تو چي؟! گفت من فعلا بايد مواظب شما باشم!

بعد تو مسير رفتن به خونه دوباره ديديمشون كه انگور خريده بودند و داشتند ميرفتن خونه ماهم جلو پاشون ترمز كرديم و تا جلوي خونه رسونديمشون . كلي تعارف كردن كه بريم بالا صبحونه بخوريم ماهم گفتيم نه . من حواسم پيش اون انگورها بود ولي بابا اصلا حواسشون نبود كه تعارف بكنند. بعد ديگه اين انگورها رفت تو ذهنم و آقاي ميم رفت برام انگور خريد!

قبلا ها هيچ تصوري از ويار نداشتم و با خودم ميگفتم خوب آدم دلش يه چيزي ميخاد بعد نهايتا اگه اون چيز در دسترس نباشه از ذهنش ميره . ولي الان ميبينم اگه يه موقع دلت چيزي بخاد و هوس كني ديگه هيچ جوره از ذهنت نميره تا اينكه اون خوراكي رو بخوري! چيزهايي كه اين مدت هوس كردم چلو كباب كوبيده-شيرموز-كوفته- شيريني تر از نوع رولت- انگور-پيتزا بوده:)

اين عكس بچه گربه هاي اداره است به همراه مادرشون كه من عاششق اون تك رنگه هستم که سرشو انداخته پایین. اينها وقتي كوچك بودن با شير تغذيه ميشدن والبته الان ديگه همه چي ميخورن.

 

اين هم پارچه اي كه مامان آقاي ميم بهم هديه داد:

 

اين همه باقلا قاتق كه جمعه گذشته آقاي ميم درست كرده بود. البته خودش هوس كرده بود!

 

 

اين هم دستور كوفته ها تا اگه دوست داشتين درست كنين: اين دستور رو از وبلاگ آشپزي با الي گولو گرفتم با كمي تغييرات

مواد كوفته:

گوشت چرخكرده (گوساله استفاده كردم. بايد چربي گوشت كم باشه تا آب نشه در حين پخت) 1 پيمانه

برنج نيمه پز و لپه نيمه پز هر كدام نيم پيمانه

سبزي عطري (من سبزي خشك استفاده كردم و كمي هم تره خرد شده تازه)

يك عدد تخم مرغ

نمك و فلفل

پياز داغ 2 قاشق

آلو و مغز گردو براي داخل كوفته

مواد آبگوشت كوفته:

پيازداغ

آب

رب

كمي سبزي عطري

نمك و فلفل

همه مواد تشكيل دهنده كوفته رو ريختم داخل غذاساز و خوب با هم تركيبشون كردم. بعد هم به اندازه نارنگي برداشتم و پهنش كردم و وسطش رو آلو و گردو گذاشتم و خوب گردشون كردم. كلا 6 تا كوفته درست شد با اين مواد. (برگه ي آلو رو با كمي آب و شكر پختم كه يه مزه ترش و شيريني ميگيره. من براي كنار مرغ هم با همين روش آلو درست ميكنم.)

مواد آبگوشت رو هم وقتي جوش اومد با احتياز كوفته ها رو ميذاريم داخلش و در ظرف رو نميبنديم چون اگه ببنديم كوفته وا ميره!

حدود يك ساعت و نيم  گذشت كه با شعله كم رو حرارت بود و هرچند وقت يكبار از آبش ميريختم روي كوفته ها و كوفته ها رو جابجا ميكردم. در انتها هم يه سس خيلي خوشمزه بدست اومد. يه كمي برگه ي آلو ومغز گردو از مواد داخل اضافه اومد كه اونها رو هم ريختم داخل آب كه به همراه سبزي عطري طعم خوبي به كوفته دادن.

نتيجه اين شد:

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 9:1 توسط پيراشكي| |

دیروز با یه سر درد خفیف از خواب بیدار شدم. سمت راست سرم از جلو تا پشت سرم درد میکرد. سردردی که در طول روز شدید و شدیدتر شد. احساس میکردم یه رگ داخل همون قسمت سرم هست که ضربان داره و با هر ضربانش باعث این درد میشه. دیگه جوری شده بود که با هر تغییر وضعیت من این حالت تشدید میشد. وقتی بلند میشدم میاستادم درد میپیچید پشت سرم. سرمو میذاشتم زمین و وقتی میخاستم بلند شم بشینم باز هم همین حالت بود. به مانیتور که نگاه میکردم حالم بدتر میشد. دیروز هم که هوای خیلی گرمی بود. وقتی رسیدیم خونه خابیدم. ولی همچنان درد داشتم. حتی حس اینکه بخام از جام بلند بشم و برم دکتر رو نداشتم. سعی میکردم آب بخورم . یه لقمه غذای شام حتی حالمو بدتر کرد. دیشب هم چند بار بیدار شدم و باز همون سردرد رو داشتم. یادم میاد قبلا وقتی کوچکترین نشونه ای از سر درد میدیدم سریع یه مسکن میخوردم و دیگه نمیفهمیدم تو بدنم چه اتفاقی میفته و یا اصلا علت این سردرد چی بوده. ولی اینبار که نمیتونم دارویی بخورم باید تحملش میکردم. حتی به این فکر کردم که نکنه من میگرن داشته باشم و خودم بی خبر باشم چون معمولا اگه سم درد میگرفت به حساب خستگی و یا فشار کاری میذاشتم و با یه مسکن خوب میشد.

امروز صبح با آقای میم رفتیم بیمارستان. وقتی حالتهامو برای دکتر اورژانس گفتم گفت طبیعیه. شاید هم یه عفونت و التهابی تو سینوسهات داری و یا مایع گوش میانی علتشه. گفت میتونی یه استامینوفن بخوری. و یه آزمایش ادرار برام نوشت. وقتی نمونه رو دادم مسئولش گفت جوابش 2 ساعت دیگه آماده میشه. ولی ما اومدیم خونه و آقای میم رفت سرکار. منم دوباره خابیدم تا همین 1 ساعت پیش.

الان هنوزم سردرد باهام هست ولی خفیف تر از دیروز شده.

یه سرم به همراه مسکن هم برام نوشت و گفت اگه بدتر شدم بزنم. که فعلا نزدم.

خودم احساس میکنم از کم خونی باشه. بعد از سونو باید برم پیش دکترم تا برام آزمایشات در حین بارداری رو بنویسه ولی هنوز نرفتم چون دیروز که دکترم نبود و امروز هم باید برم بشینم تو مطب تا بتونم بین مریض برم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 13:18 توسط پيراشكي| |

دیروز بعدازظهر رفتم برای سونو. این چند وقته خیلی استرس داشتم چون شنیده بودم این زمان جز حساس ترین دوره هاست. برای تشکیل قلبش... سالن انتظار رو با نوشیدن مقدار زیاد آب و خوندن قرآن گذروندم. تا اینکه رفتیم داخل. آقای میم هم کنارم بود.

دیدمش. نمیتونم حس اون لحظه رو بگم. خط چین هایی که طولش رو نشون میداد و نقطه ای که ضربان قلبشو... یه جنین ۱۱ میلیمتری با عمر هفت هفته و دو روز. به اندازه یه لوبیا:)

عزیزانی که در انتظار چشیدن این لحظه های شیرین هستن پای ثابت دعای این روزهای منن.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 8:55 توسط پيراشكي| |

مادرجون اومد به خوابم. تو این مدت این دومین مرتبه است که خوابشو دیدم

بغلش کردم. بوسیدمش. یه جور خاصی که تلافی این همه مدت دراومد. بهش گفتم من اینجای (زیر گردن و گلو ) مامان  و خواهرمو همیشه میبوسم. بذارین اینجای شما رو هم ببوسم:) و بوسیدم. انقدر حسش قوی بود که وقتی از خواب بیدار شدم انگار واقعیه واقعی بود. سیر شدم از بوسیدنش . کاش به خواب مامانم هم بیاد و اینجوری سیرابش کنه.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 9:36 توسط پيراشكي| |

چند وقتی بود که تو وبلاگها میدیدم و میخوندم متنی که به عنوان شکرگزاری و شمردن نعمتهای خدا هست. همین باعث شد که به سراغ دفتر شکرگزاری ام برم که دو سال پیش برای خودم درست کرده بودم و نعمتهامو توش مینوشتم. یکی از تمرینات این بود که یه کاغذ بذاری جلوت و شروع کنی به نوشتن نعمتهای خدا. نعمتهایی که باید به خاطرش از خدا تشکر کرد. خوندن دوباره اینها برای خودم خیلی جالب بود. حدود 3 سال پیش اینها رو نوشته بودم و بعضی هاش رو که میخوندم میدیدم چقدر اونموقع شکرگذارتر از الانم بودم. خلاصه که تلنگری بود برام

1- خدایا ازت سپاسگزارم به خاطر سلامتی ام

2- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر همه ی اعضای بدنم

3- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  فکر و عقل و شعورم

4- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  موهای زیبام

5- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  پوست نرم و لطیف بدنم.

6- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  گوش ها و قوه شنوایی ام

7-خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر چشمها قوه بینایی  مژه ها و نگاهم

8- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  تک تک اعضای صورتم (لبها-بینی-زبان-دندانها و...)

9- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  قوه بویایی قوی

10- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  قوه چشایی تا لذت چشیدن همه ی غذاها و مزه ها رو میتونم بچشم

11- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  قوه لامسه که میتونم نرمی و لطافت و زبری و سختی همه  چیز رو درک کنم

12- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  اندامم ( اعصاب- رگها- ماهیچه ها)

13- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  دستها و پاها

14- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  ستون فقرات و نخاع

15- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر قلب و کبد و کلیه و معده و روده و دستگاه گوارشم

16- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر دستگاه تنفسی

17- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  چاکراها و مراکز انرژی ام

18- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر داشتن همسرم

19- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  داشتن خواهر و مادر و همه ی اعضای خانواده ام و فامیلم

20- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  داشتن خانواده ی مهربان همسرم

21- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  داشتن کتابهام

22- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  معلوماتم و طرز تفکرم و برداشت زیبام از زندگی

23- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  فیلم ها - سی دی ها - موزیکهام و ...

24- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  داشتن نعمت آب

25- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  نعمت خاک

26- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  نعمت باد

27- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  نعمت بارون و برف

28- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  وجود کوهها و جنگلها

29- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  وجود رودخونه ها و دریاهای زیبا

30- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر حیوانات زیبا و مفیدی که خلق کردی

31- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر دادن نعمت میوه ها خوشمزه و مفید و پرخاصیت

32- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  اینکه میتونم آشپزی کنم و  غذاهای خوشمزه درست کنم

33- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  داشتن لباسهام کفشهام و هرچیزی که با پوشیدنش احساس لذت و خوشی میکنم 

34- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  داشتن خونه ای که توش احساس امنیت و آرامش میکنم

35-خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر داشتن وسایل شیک و دلخواهم که همه رو با عشق تهیه کردیم

36- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر داشتن دوستهام

37- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر داشتن شغل ام و سابقه ام

38- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر داشتن رییس خوب و منطقی ام

39- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر محل کارم

40 - خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر حقوقم که پایان هرماه بواسطه ی کار و تلاشم میگیرم

41- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر گرفتن هدیه هایی که تو مناسبتهای مختلف میگیرم

42- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  درسم و معلوماتم

43- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر سلامتی روحی و جسمی همسرم

44- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  سلامتی خانواده ام و خانواده همسرم

45- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر هوایی که تنفس میکنیم

46- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر داشتن عطرهای خوشبو که با هرکدومش کلی احساس لذت میکنم

47 خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر آفرینش گلهایی که هیچ کدومشون از نظر رنگ و عطرو خاصیت شبیه هم نیستند

48- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر آفرینش فرشته ها

49- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر آفرینش حضرت جبرئیل

50- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  آفرینش عزراییل عزیز

51- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر خلق اسرافیل عزیز

52- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر وجود میکاییل عزیز

53- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر وجود آریل عزیز

54- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  خلق همه ی فرشتگان مقرب درگاهت

55- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  فرشتگان نگهبانم

56- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  فرشتگان نگهبان همسرم

57- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر خلق امامان معصوم و پیامبر اسلام

58- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر وجود و حضور امام زمان عج

59- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر آشنایی و داشتن دوستان اینترنتی ام که بواسطه ی این وبلاگ باهاشون آشنا شدم

60- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر شعور شکرگذاری که بهم دادی

61- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر وجود خودم

62- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  وجودت خودت که پروردگارمی.

---------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------

و چیزهایی که الان باید اضافه کنم:

63- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر این معجزه ای که درونم قرار دادی

64- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر  شادی ای که بواسطه ی خلق این معجزه بینمون جاری کردی

65- خدایا ازت سپاسگزارم بخاطر حال متغیر این روزهام

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 19:51 توسط پيراشكي| |

اين پست رو 16 تيرماه نوشته بودم و ثبت موقت بود. دلم نميومد منتشرش كنم چون فضاي منفي به اينجا ميداد ولي امروز دلم شكست از بي انصافي آدمها . از جوي كه تو اين يكي دو هفته اخير پشت سرم ايجاد شده. فقط و فقط به اين دليل كه رييسم با من آشناييه دوري داره. هميشه متهم شدم به اينكه رييس هواي منو يه جور ديگه اي داره. درحاليكه سخت ترين كارها و بيشترين توقعات از من بوده و خداروشكر تونستم تا حالا از پسشون بر بيام. امروز واقعا دلم شكست. مني كه انقدر خوب سعي ميكنم ظاهرمو حفظ كنم و چيزي به روي خودم نيارم . هرچي تو دلم ميگذره رو بذارم تو دلم بمونه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. تو دفتر رييس زدم زير گريه. حتي نتونستم درست حرفمو بزنم. بعد هم دستشويي اداره و در آخر نمازخونه شد پناه من براي گريه كردن. از دستشون ناراحتم خيلي. جرمم اينه كه با هيچكدومشون صميمي نيستم و سرم به كار خودمه و كاري به كارشون ندارم. ولي اونا به همه چي كار دارن. به يك ريال بالا پايين شدن حقوق حتي. درصورتي كه من از همه كمتر ميگيرم. اضافه كار واينميستم و تعطيلات هم نميام سركار. سعي ميكنم كارم رو تو تايم اداري انجام بدم. انقدر براي خودم و زندگيم ارزش قائل هستم كه نخام بقيه ساعتهاي موظفم رو تو اين فضاي مسموم بگذرونم. دلم پره.

مهربونها براي آرامشم دعا كنين.

اين پست منتشر نشده از يك ماه قبل:

خط مشي خودم و تجريبات كسب شده ي خودم در اين 11 سال كار در محيط اداري و همينطور تجربيات 20 ساله مادرم در محيطهاي اداري مينويسم. اينكه با كسي صميمي نشم و به كسي اعتماد نكنم. اگه صميميتي هم هست در حد معمول و گذران كارهاي روزانه است. هرگز و هرگز اسرار خودم رو و اينكه تو زندگي شخصيم چي ميكذره حتي اينكه تعطيلات كجا رفتم رو با كسي درميون نذارم. البته هستند محيط هاي كاري دوستانه اي كه همكارها خيلي باهم صميمي هستند و حتي ارتباط خانوادگي دارند ولي من همچنين ارتباطي رو با همكارانم ندارم و ترجيح ميدم هيچوقت نداشته باشم.

البته همينجور كه ميدونيد چون با همسرم همكار هستم شرايط برام خاص تر هم ميشه. ارتباط خانوادگي با همكاران رو فقط با 3-4 نفر از دوستان همسرم داريم كه اين دوستان با همسرم همكار هستند و طبعا با من هم همكار ميشن:) البته چون عمر دوستي اينا برابر با عمر همكاريشونه ولي عمق دوستيشون زياده من در اين مورد اختيار رو به همسرم دادم يعني ارتباط خانوادگيمون فقط با دوستان ايشونه. البته همين ارتباط هم حد و مرز خاص خودش رو داره. حد و مرزي كه با چندين بار نشست و برخاست با اين آدمها بدست اومده .

در اين چند ساله خيلي چيزها رو به چشم ديدم. انواع و اقسام دوستي ها و ارتباط ها كه سرانجام خوبي نداشته و بلعكس دوستي هايي كه به جاهاي خوبي رسيده. ازدواجهاي همكاري كه انجام شده و يك موردش متاسفانه به جدايي رسيده به خاطر همين حرف و حديث هاي مفصل و تلاشها و حسادتهاي يه عده آدم بيكار

دوستان صميمي اي كه با هم مهموني رفتن و عكس گرفتن و بعد عكسهاي اين مهموني در شبكه پخش شده.

همكارهاي خيلي صميمي كه از روبرو قربون صدقه ميرن و از پشت طرفشون رو تخريب ميكنند.

ميدونيم خيلي ها با خوندن اينها تجربيات مشابه اين به ذهنشون ميرسه و اينها براشون نامانوس نيست.

متاسفانه فرهنگ ما  همينه و هرچقدر هم سعي كنيم خوب باشيم و اين بدي ها رو تكرار نكنيم باز هم ناخودآگه وقتي ساعتهاي طولاني رو در اين محيط ها ميگذرونيم دچار اين بي اخلاقيها ميشيم.

اينكه اينجا دوست و يا همكار صميمي ندارم. اينكه ناهار رو با همسرم ميخورم و روزهايي كه همسرم نيست به تنهايي ناهار ميخورم (ساعتهاي ناهار يكي از وقتهايي هست كه همه با همكارهاي صميمي شون ميگذرونن. غذاها رو با هم شي ر ميكنند- باهم سالاد درست ميكنن و ...

البته اين رو هم بگم كه من تا همين چند سال پيش براي خودم همكارهاي صميمي داشتم و همكارهايي كه با هم ارتباط خانوادگي داشتيم (دو تا شون از اينجا رفتن ولي همچنانا ارتباطمون تو اين سالها حفظ شده) مسافرت رفتيم. با هم خنديديم و گريه كرديم و... تا اينكه يك روزي صميمي ترين و نزديكترين همكارم وقتي كه من با خيال راحت سر كلاس درس نشسته بودم يه س م س برام زد و و قتي من اون س م س رو خوندم عرق كردم و همه وجودم سرد شد. يه س م س اشتباهي كه همكارم ميخاسته براي مديرم بفرسته و اشتباهي براي خود من فرستاده بود. س م س ايكه درباره من بود و چيزي بهم نسبت داده شده بود كه حقم نبود...

همون موقع به خودم گفتم اين جواب اعتمادته...

و اين اتفاق باعث شد كه رويه ام رو عوض كنم و رويه ي فعلي رو در پيش بگيرم.

و الان هم اگه از يكي از همكارهاي من بپرسن نظرت درباره خانوم فلاني (خودم) چيه ؟ جوابي كه ميشنوه اينه: كسي كه سرد و بي روحه. خشكه. مغروره. به كسي محل نميده و فكر ميكنه حالا كي هست! شايد شما خواننده هاي اينجا منو خيلي بهتر از همكارهام و يا حتي خانواده اي بشناسين. چون من اينجا از چيزهايي نوشتم كه براي كس ديگه اي نيمتونم بازگوش كنم. شما گوش شنواي من هستين. 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 15:1 توسط پيراشكي| |

اين چند روز تعطيلات با بركت هم به استراحت گذشت و هم به گشت و گذار وبيرون رفتن. وقتي شنيدم خواهر همسر قراره بياد و اين تعطيلات رو تهران باشه آقاي ميم رو تشويق كردم به تميز كردن خونه. البته با نظارت خودم. يه تميزكاري اساسي براي اينكه اگه مهمون اومد ديگه نگران كثيفيو نامرتب بودن خونه نباشم. هميشه اينجور مواقع اول ليست مينوشتم و غذاها و دسر رو انتخاب ميكرد و بعد هم خريد كردن . ولي اينبار واقعا حس و حال مهماني دادن رو نداشتم. تصميم گرفتيم بيرون دعوتشون كنيم . واقعا در توانم نميديدم كه بخام بهشون مهموني بدم. با اون حساسيت هايي كه خودم دارم و اينكه ميخام همه چيز كامل و بي عيب و نقص باشه. تزم هم اين بود كه ميگفتم اينها سالي يكي دو بار كه بيشتر نميان تهران و همين يكي دوبار رو وقتي دعوتشون ميكنيم بايد همه چيز كامل باشه و حسابي بتركونم! مخصوصا اينكه از عيد به اينور خانواده ي آقاي ميم رو هم دعوت نكرده بودم. ولي وقتي تو شرايط خاص مثل شرايط الان من قرار ميگيري ديگه اين حرفا اهميت خودشونو از دست ميده. ديگه نوع غذا و رنگ دسر و چيدمان ميز و ... برات رنگ ميبازه . و بايد به خودت گوشزد كني كه اونچيزي كه از همه مهم تره خودتي و ني ني درونت! حتي اگه به اندازه يه عدس باشه! شب اول كه همگي رفتيم بيرون و مهمان شوهر خواهر همسر بوديم كه به مناسبتي ميخاست بهمون شيريني بده . تو ماشين به مادر و پدر آقاي ميم گفتم خيلي دوست داشتم فرداشب رو خونه ي ما بتونيم شام در خدمتتون باشيم ولي شرايط الانم جوري نيست كه بتونم آشپزي كنم. و اينگونه شد كه وقتي پيشنهاد بيرون رفتن رو داديم خودشون هم استقبال كردند و 5 شنبه ناهار رفتيم  اینجا  جاي خيلي خوبي بود از نظر اينكه مجموعه كامل بود و براي همه ي سلايق حق انتخاب زيادي وجود داشت. از غذاهاي ايراني و فرنگي گرفته تا فست فود و غذاي محلي و جمع هشت نفره مون از مجموعه ي اونجا غذاهاشونو تهيه كردند و وقتي سر يك ميز نشستيم غذاي هيچ دو نفري شبيه هم نبود! تجربه ي جالب و بامزه اي بود. بعد هم پدرهمسر همه رو بستني مهمون كرد. بستني با ميوه هاي خردشده طبيعي و شير و شكر انتخابي. بعد هم پيش به سوي خونه و استراحت . براي شب هم برنامه  تئاتر كمدي موزيكال داشتيم كه اون هم خوب بود. بدون هيچ استرس و اذيت شدني . همه هم راضي بودن از اين برنامه واينگونه راحت شديم از مهماني دادن در منزل:)

مامانم اينا هم مسافرت بودن و جاشون واقعا خالي بود.

و اما حال و احوال خودم. اگه بخام حالم رو تو اين دو ماه توصيف كنم اينجوري ميگم:

ماه اول: ماه بي حالي و خستگي و اينكه آدم دلش ميخاد فقط دراز بكشه و استراحت كنه

ماه دوم: درد و سوزش سر معده. احساس گرسنگي ميكني و همين كه لقمه اي غذا ميخوري از خوردنش پشيمون ميشي چون لقمه يه جايي پايين تر از گلو گير ميكنه و انگار سنگ قورت دادي! بعد كه كم كم ميره پايين دوباره احساس گرسنگي و بازهم اين چرخه تكرار ميشه. حالت تهوع صبحگاهي و گاهي وقتها قبل از خواب. چاره اش براي من ليموعه! يعني عطر و بوي ليمو ترش اين حالتم رو برطرف ميكنه.

باز شدن اشتها و لذت بردن زياد همسر از اين اشتهاي وصف نشدني تو! خوردن چيزهايي كه در حالت عادي تمايل چنداني به خوردنش نداشتي. بعدازظهر 5 شنبه بعد از يه ناهار مفصل هوس كني براي شام و قبل از تئاتر پيتزا بخوري! و صبح زود هم بيدار بشي بري سر يخچال تا بقيه پيتزاي از ديشب مونده رو بخوري.

يا مثلا ميوه اي مثل موز كه هيچوقت علاقه اي به خوردنش نداشتي الان روزي يك عدد بخوري. و چاي كه بخش جدايي ناپذير روزهات بوده ديگه براي بيمزه ميشه و اينجوري ميشه در اين يك ماه  دو فنجون چاي ميخوري.

خوردن ماست خيار به همراه نون غذاي مورد علاقه ات ميشه! چيز كيك كه عاشقش بودي رو حتي نگاه هم نميكني!

همه اينها به بركت وجود همون كلوچه است كه احتمالا الان به اندازه ي يه عدسه!

راز 145:

وقتي در ابتدا افراد كار با راز شما را شروع ميكنند كمي ازافكار بد بيمناك مي شوند. به دليل وجود ترس ، وقتي به نيكي ها مي انديشند في الفور تفكري به ذهن ايشان خطور ميكند. اين امر اصلا چيزي غيرمعمول  نيست. به هر تقدير بايد بدانيد كه اين مرحله خيلي به سرعت مي گذرد و آسان ترين راه براي گذر از آن به سلامت ، اين است كه به هر آنچه كار ناصواب است، بي اهميت باشيد . فقط يك فكر روشن را براي جايگزيني آنها بيابيد. سعي كنيد به اين گونه افكار نپردازيد و همواره از آنها چشم پوشي كنيد.

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 10:36 توسط پيراشكي| |

آقاي ميم خيلي دوست داشت خبر خوشحال كننده رو به خانواده اش بديم. گفتم كه ميخاست هرچه زودتر برق نگاهي كه تو چشمان مامانم ديده بود تو چشمان مامان خودش هم ببينه. 5 شنبه چيز كيك درست كردم اينبار با ژله ي توت فرنگي كه شد يه چيز كيك صورتي. و با این چیزکیک خونگی بعد از افطار رفتيم پيششون. برامون شربت زعفرون آوردند و من نخوردم. بعد آقاي ميم خيلي اروم و ملو گفت پیراشکی بارداره! (سر يهويي گفتن به مامانم مثلا ميخاست اينبار آروم تر بگه!) خواهر آقاي ميم از شدت هيجان  گريه كرد مثل خواهر خودم.  بابا و مامان هم خيلي خوشحال شدن و پريدن منو بوس كردن. مامان آقاي ميم گفت وقتي گفتي شربت نميخوري من حدس زدم كه يه خبرهايي باشه!! و اون جمع آروم و يكنواخت انگار با اين خبر يهويي منفجر شد و رفت رو هوا!  

بعد هم مامان آقاي ميم برام يه كادو آورد .دو قواره پارچه (يه ساتن ياسي و یه گيپور بنفش خوشرنگ) كه من عاششقش شدم. گفتم اينو آماده داشتين؟ خواهر آقاي ميم گفت آره مامان براي هر مناسبتي يه كادو كنار گذاشته. گفتم نميشه همه رو يك جا بدين؟ گفتن نه!! مامانش گفت وقتي خانومي زايمان ميكنه بايد براي مادر كادو برد. كار اصلي رو مادر انجام داده نه بچه! گفت بعله شما درست فكر ميكنين.

از حال خودم بگم كه اين روزها همچنان بي حال و خسته هستم. و ميل شديدي به خوابيدن. و البته غذا خوردن. اولش با اشتها غذا ميخورم ولي بعدش از خوردن پشيمون ميشم. از درد قفسه سينه. الان احتمالا به اندازه يه عدسه ! و غيرقابل باوره كه وجود يه کوچولو به اندازه يه عدس باعث اين همه تغيير و تحولات در بدن شده. بارداري هفته به هفته رو از سايتها دنبال ميكنم. و با علايم و نشانه هاي هر هفته آشنا ميشم. گفتم كه دوست دارم سرعت گذشت روزها كمي بيشتر بشه. فقط كمي بيشتر... دوست دارم 19 مرداد سريعتر برسه ...

مامان آقاي ميم بهم گفت كه عكسهاي بچه هاي خوشگل رو بزنيد تو اتاقتون تا جلو چشمت باشن. و عكسهاي بچگي هاي خودتون رو كه بهش نگاه كني تا ني ني شبيه تون بشه.

 البته مهم تر از شكل و قيافه و ظاهر سلامت جسم و روحشه.

راز 144:

وقتي در مرتبه قشنگ امتنان قرار ميگيريد فقط خواهان عطاكردن مي شويد. از اينكه موقعيت اهدا به زندگي شما راه يافته است خرسنديد و هر روز شما انبوه از موقعيت هاي بخشندگي مي گردد: شادماني، عشق، پول، سپاسگزاري، امتنان و مهر باني را نثار مي كنيد. در شغل، روابطتان و نيز مواجهه با غريبه ها از هيچ چيز دريغ نمي كنيد.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:10 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com