Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

جواب ازمایشو گرفتم. همونی که فوق تخصص غدد برام نوشته بود. همه چی نرمال بود! باورم نمیشد!! رفتم پیشش و وقتی جوابو دید گفت خوبه. ولی بهتره با یه متخصص تغذیه هم مشورت کنی تا از این به بعد طبق برنامه غذایی که اون میده پیش بری. گفتم پس چرا اون تا ازمایشم بعد از گلوکر جوابش  اونجوری شد؟! گفت خوب بعضی وقتها هم اینجوری میشه! گفت اونایی که دیابت بارداری دارن جواب این یکی ازمایششون هم خارج از رنج نرماله. برای کنترل بیشتر یک ازمایش دیگه هم برام نوشت برای اول اسفند. 

حالا برای دوشنبه اینده وقت گرفتم از متخصص تغذیه . 

از همتون ممنونم که به یادم هستین و حالمو میپرسین:)

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 8:39 توسط پيراشكي| |

رفتم پیش دکتر خودم  و بعد از معاینات معمول همیشگی وقتی جواب ازمایش دومم رو دید منو معرفی کرد به دکتر غدد. گفت برای کنترلش دکتر غدد باید بهت برنامه بده و بر اساس رژیم پیش بری تا کنترل بشه. همونجا از مطب دکترم زنگ زدم به این دکتر جدید و منشی ایشون میخاست برای دو هفته دیگه بهم وقت بده. ولی وقتی شرایطم رو گفتم قبول کرد که همون موقع برم مطبش و بین مریض برم داخل. خانم دکتر جدید ازمایشاتم رو دید و یه سری توضیحات داد و گفت دیابت بارداری یه چیز معموله در این دوران حتی اگه سابقه نداشته باشی و یا وزنت هم بالا نباشه و خیلی چیزهای دیگه.گفت 80 درصد با رژیم کنترل میشه و بقیه هم با تزریق انسولین. البته با اتمام بارداری دیابت هم برطرف میشه. گفت برای بررسی بیشتر یه ازمایش دیگه بدم. و با جواب برم پیشش. همزمان برم پیش کارشناس یا دکتر تغذیه تا با یه رژیم دقیق کنترل کنم برنامه غذاییم رو. داشتم فکرمیکردم وقتی آدم مشکلی براش پیش میاد چقدر راحت تو پرسه ی پاسکاری و گردش قرار میگیره. یعنی وارد یه جریانی میشی که دراومدن از اون جریان کار خداست! حالا امروز جواب ازمایشمو میگیرم ببینم این یکی چی میگه. ازمایشم هم به این صورت بود: اول قند خون ناشتا. بعد قند خون یک ساعت بعد از خوردن صبحانه و بعد قند خون یک ساعت بعد از خوردن ناهار. تواین چند هفته (مجموع این 3 تا آزمایش)  11 بار دستم سوراخ شده و خون دادم. هربار که سوزن فرو میره تو دستم و سوزشش رو حس میکنم سریع ذهن خودمو میبرم پیش کلوچه جانم و میگم اینها فقط به خاطر توعه. همین یه لبخند گنده میاره رو لبم که تحمل همه چی رو برام آسون میکنه.

از همتون ممنونم به خاطر کامنتهای پرمهرتون و احوالپرسیها و دلداری دادنهاتون. همچنان نیازمند دعاهای قشنگتون هستم.

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 14:30 توسط پيراشكي| |

غمگین و ناراحتم.  

خیلی. 

 گفته بودم دکتر گفته بود تست ت*حمل گ*لوکز رو مجدد بدم اینبار با 100 گرم گ*لوکز و سه نوبت تست بعد از خوردنش. چهارشنبه مرخصی گرفتم و صبح رفتیم بیمارستان . بعد از خوردن دو لیوان گ*لوکز که برخلاف دفه ی قبل اصلا خوشمزه نبود و هیچ اسانسی داخلش نداشت حالم بد شد و بعد از نیم ساعت همه رو بالا آوردم... و این یعنی تستم خراب شد و باید برمیگشتم خونه. بهم گفتن یه روز دیگه که حالت بهتر بود و آمادگیشو داشتی بیا و از 8 ساعت قبلش ناشتا باش.

این از چهارشنبه.

جمعه صبح دوباره رفتیم ازمایشگاه و قند ناشتام رو گرفت و بعد نوبت خوردن اون دو تا لیوان شربت رسید!! با کلی تلقین مثبت و حال خوب شروع کردم به خوردنشون و پروژه با موفقیت انجام شد. یک ساعت بعد- دو ساعت بعد و سه ساعت بعد دوباره خون دادم. و تمام این مدت رو بیمارستان موندیم. اخه همزمان شده بود با بازی فوتبال. دوستای اینستایی در جریان هستن دیگه؟!  کلی هم در جریان این فوتبال هیجانزده شدیم .

دیگه بعد از اخرین پنالتی برگشتیم خونه و من تازه صبحونه خوردم بعد از 13 ساعت ناشتایی.

حالم خیلی خوب بود و با مامان اینا برنامه گذاشتیم بعداز ظهر بریم خرید برای نی نی. یه کم استراحت کردم و وقتی مامان اینا اومدن آقای میم هم با جواب ازمایشم اومد.

اصلا فکرشو نمیکردم! 2 تا از 4 آیتم ازمایشم بالاتر از حد طبیعی بود . کلی حالم گرفته شد. و همونجا زدم زیر گریه. گریه ام هم قطع نمیشد . همه رو ناراحت کردم. بیشتر از همه نی نی رو.

امروز میرم دکتر ببینم چی میگه. من حاضرم برای بهتر شدن این روند هر کاری بکنم. فقط نمیخام کوچکترین آسیبی به نی نی برسه. اینو از ته قلبم میگم. همونجوری که تو این دو هفته هیچ کدوم از خوشمزه هایی که اونقدر عاشقشونم رو نخوردم بازم حاضرم هررژیمی بگیرم. فقط نمیخام هیچ آسیبی به نی نی برسه.

برام دعا کنین .

راستی برای خرید رفتیم این  نمایشگاه لینک . اگه باردار هستین و یا بچه کوچیک دارین حتما تو این هفته یه سری به اینجا بزنید. تقریبا هرچی که مرتبطه اونجا هست و با تخفیف عرضه میشه. البته اگه حال و حوصله ی شلوغی نمایشگاهها رو دارین برین.

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 11:41 توسط پيراشكي| |

 

همونجوری که تو عنوان نوشتم این پست به افتخار این همه 3 که امروز ردیف شدن پشت هم نوشته میشه:)

چند وقت پیش پاور کیس اداره م اتصالی کرد و ترکید! دود بلند شد از پشت کیس و بعد کاشف بعمل اومد که مادربردش سوخته. چند رویزی بدون کیس بودم و کلی هم غصه دار که مبادا اطلاعاتم بپره! ولی مشکل حل شد و هاردم روی یک کیس دیگه سوار شد و موقتی با کیس خودم جایگزین شد.

یکی از برنامه هایی که رو کیس قبلیم داشتم فید دیمون بود که لینک همه ی وبلاگها رو توش وارد کرده بودم و به محض بروز رسانی میخوندمشون. رو این کیس جدید چون از اول میدونستم موقتیه فیدیدمون دیگه نصب نشد و باینجوری بود که دیگه خیلی از لینکهامو از دست دادم.

موند فقط وبلاگهاییی که تو محیط بلاگفا هستند و ادرسشونو تو وبلاگ دوستان وارد کرده بودم. این چند وقته میتونم اونا رو بخونم. با اینکه اکثر وبلاگها رو تو صفحه وبلاگم لینک کردم ولی بازم خیلی ها ممکنه از دستم در رفته باشه و بیخبر باشم از حال و احوالشون.

پریروز یه لیوان چایی جلوی دستم بود و در حین کار داشتم چای رو مزه مزه میکردم که دستم خورد و چای ریخت رو کیبرد! تقریبا لیوان چای نصفه شد!

سریع کیبرد رو برعکس کردم و گذاشتم کنار بخاری. امروز بعد از 2 روز کیبرد رو وصل کردم ولی وقتی چراغش روشن شد با خوشحالی به همکارام اعلام کردم که اخ جون کیبردم درست شد!

بعد متوجه شدم که ردیف پایین کیبرد هیچکدوم از دگمه هاش کار نمیکنه! ینی از دگمه ی (ظ) تا (؟)

الانم دارم با کیبرد قرضی همکارام کار میکنم:)

اینم از خسارتهایی که چند وقته بهم خورده!

مامانم داره برای نی نی یه بلوز شلوار بافتنی میبافه. دیشب که خونشون بودیم دیدم دیگه آخرهای کاره! انقده ذوق کردم براش. انشاا... برای زمستون آینده نی نی میتونه ازش استفاده کنه!

میگن تو این هفته ها نی نی میچرخه و سرش در قسمت پایین شکمم قرار میگیره و اینجوری خودشو اماده میکنه برای به دنیا اومدن.

دیگه کمتر تو شکمم معلق میزنه و بیشتر ضربه میزنه این روزها! ضربه های قوی که گاهی صدای منو درمیاره!

من برای همه تون دعا میکنم شما هم برای ما دعا کنین لطفن:)

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 10:1 توسط پيراشكي| |

یه مغازه مرغ فروشی هست نزدیک خونه که همیشه شلوغه. از اینایی که هر قسمت مرغ رو بخای همون موقع خرد میکنه و بهت میده. هوس کرده بودم ازاونجا خرید کنم. همیشه مرغ و گوشت رو بسته بندی میگیریم ولی اینبار هوس کرده بودم. 

 وقتی داشتیم از اداره برمیگشتیم با اقای میم رفتیم داخل مغازه و فیله مرغ خریدیم. بعد هم وقتی رسیدم خونه یکراست رفتم تو اشپزخونه و مشغول شستن و بسته بندی کردن مرغ ها شدم. 

 البته دیدم رول کیسه فریزر تموم شد  همونموقع و آقای میم ساعت 9 شب رفت کیسه فریزر بخره!  

دلم دوغ آلیس میخاست که اونم گرفت 

 برای شام و ناهار امروز هم چند تکه مرغ  کنار گذاشتم.  

اولش میخاستم پاستا درست کنم ولی احساس کردم سخته و باید سر گاز وایسم تا خودش و سسش اماده بشه بیخیالش شدم.  

هویج و فلفل سبز و سیب زمینی رو شستم و خرد کردم و همراه فیله های خرد شده ریختم تو ماهیتابه با کمی روغن و آبلیمو و نمک و فلفل و پیاز. 

 یعنی عاششق ترکیب رنگیه این غذا شده بودم. از بس خوشگل بود و از همه رنگی داخلش داشت.  

بعد طبق معمول یکهویی انرژیم ته کشید و تخلیه شدم و رفتم رو مبل ولو شدم. 

 قارچ ها رو خیس کرده بودم و به اقای میم گفتم فقط قارچ ها رو بشوره و خرد کنه و به غذا اضافه کنه. یه دونه موز هم برای من بیاره. 

 اقای میم هم رفت تو بالکن و طبق معمول شروع کرد به سوال پرسیدن که فلان چیزم بیارم ؟ نیارم؟ ... و بلخره با موزو خیار و پرتقالو نارنگی برگشت تو اشپزخونه و همه رو خالی کرد تو سینک تا بشوره. (دقت کردین من فقط یه دونه موز میخاستم و البته قارچهایی که در انتظار شسته شدن بودن تو اشپزخونه! )  

بعد از شستن همه ی اون میوه ها اونم خسته شد و اومد کنار من. البته موز رو فراموش نکرد.  

یه کم که انرژی گرفتم رفتم سراغ قارچها و شستم و خرد کردم و اضافه کردم به غذا. حدود ساعت 10 غذامون اماده شد و منکه دیگه با اون همه بوی مواد اولیه سیر شده بودم کمی خوردم با دو لیوان دوغ آلیس و دیگه ساعت 11 من خواب بودم.

ساعت 2 نصفه شب با درد زانو بیدار شدم و شروع کردم به داد و فریاد آقای میم بیچاره هم از خواب پرید و شروع به ماساژ دادن زانوی راستم کرد. و جالب اینجاست که صبح هیچی از این درد و این صحنه ها یادم نمیاد و اینی که الان گفتم از تعریفات و مشاهدات آقای میم هست.

ساعت 4 و نیم نصفه شب هم دوباره پشت ساق پام گرفت! یه درد وحشتناک که وقتی تو خواب داشتم خودمو منقبض میکردم دیگه ماهیچه م باز نشد و خیلی بدجور گرفت. اونقدر دردش شدید و طولانی بود که باز هم جیغ و فریادم رفت هوا و دوباره آقای میم بیدار شد و شروع کرد به ماساژ دادن زانوی راستم!!  

حالا من از شدت درد نمیدونم داد بزنم یا بخندم. یه کم که دردش کمتر شد گفتم اون پام نیست . و اقای میم شروع کرد به ماساژ زانوی چپم! بلخره تونستم بین درد و خنده بگم که ساق پامه نه زانوم!! بعد همون موقع همزمان این سوال در ذهنم شکل گرفته بود که من که همیشه ساق پام میگیره چرا اینبار اقای میم گیر داده به زانوم! نگو دو ساعت پیش از درد و گرفتگی زانو بیچاره رو از خواب پروندم چیزی که خودم اصلا یادم نمیومد و همچنان هم یادم نمیاد!!

دوباره خوابیدیم و اینبار یه خواب خوشمزه دیدم تا 6 و نیم صبح که ساعت زنگ زد و بیدار شدیم

خواب دیدم یه خیابونی سمت انقلاب بودم که رسیدم جلوی یه قنادی قدیمی که ارمنی بود و اسمش وارطان بود!  

بعد یادم اومد که یه نفر تو وبلاگش از این قنادی خیلی تعریف کرده بود و گفته بود شیرینی و کیکهاش حرف نداره!  

منم بدون تردید وارد شدم و اونجا انواع و اقسام شیرینی ها و کیک و مافین ها و چیزکیک ها و تارت ها رو دیدم که خیلی خوشگل به من چشمک میزدن. سیستم خریدش هم اونجوری بود که خودت ظرف برمیداشتی و از هر کیک و شیرینی که دلت میخاست برای خودت میکشیدی و بعد میرسیدی سراغ نوشیدنی ها که انواع چای ها و کافی ها تو فنجون ها و ماگ های خوشگل بودن و تو انتخاب میکردی.  

اخر هم میرفتی صندوق و حساب میکردی. از نوشیدنی ها من چای وانیلی رو انتخاب کرده بودم و طعمش هنوز زیر دندونمه!

اینم از خواب خوشمزه ی ما

حالا پیشینه ی این خواب به اینجا برمیگرده:

جواب ازمایشم رو گرفتم. قند ناشتام نرمال بود. قند یه ساعت بعد خوردن گ*لوکزم 5 تا بالاتر از حد مجاز بود و قند 2 ساعت بعد خوردن گ*لوکز هم نرمال بود.

دکترم گفت دو هفته دیگه باید مجدد این ازمایشو بدی ! و اینبار با 100 گرم گلوکز و 3 نوبت تکرار! و در طول این دو هفته هیچ قند و شیرینی و شکلات و عسل و مربا و کلن چیزهای شیرین نمیخوری! حتی بیسکوییت!!

این خیلی نامردیه! نه؟

گفت فقط روزی دو تا دونه خرما میتونی بخوری!

و این برای منی که این چند ماهه با این شیرینیجات کلی صفا کردم ستم بزرگیه!! خودم میدونم

دو روز اول خیلی سخت بود و لی الان دیگه عادت کردم به نخوردن همه ی این چیزها! حتی اون دو تا خرما رو هم بعضی روزها یادم میره بخورم!!

ولی دیشب تو خوابم همه ی اون کیک ها رو امتحان کردم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 14:9 توسط پيراشكي| |

یکی از آزمایشاایی که درباره ش زیاد شنیده بود تست تحمل گ*لوگز بود که بین هفته 24 تا 28 انجام میشه 

دیروز صبح ناشتا راهی آزمایشگاه شدیم و در مرحله ی صفر این آزمایش خون دادیم :) +ادرار

بعد یه لیوان دادن دستم حاوی 75 گرم گ*لوکز که باید در عرض 10 دقیقه با آب مخلوط و خورده میشد و1 ساعت بعد از خوردنش مرحله 1 آزمایش (نمونه گیری از خون) انجام میشد 

یه دونه های ریز نارنجی رنگی داخلش بود که وقتی آب هم بهش اضافه شد شبیه یه شربت پرتقال خیییلی شیرین شد و من لیوان رو در عرض 2 دقیقه سرکشیدم! خیلی هم خوب بود! حالا نمیدونم شاید چون من شیرینی دوست دارم با خوردنش مشکلی نداشتم یا کلن مشکلی نداره! البته چند نفر تا کامنتها قبلا گفته بودن که این آزمایش و کلن خوردن اون قند خالص لونقدرها هم که میگن بد نیست. 

یک ساعت دیگه رفتم ازمایشگاه و مرحله ی 1 هم انجام شد 

یک مرحله ی دیگرش مونده بود که اونم باید یک ساعت دیگه انجام میشد! تو این فاصله رفتیم یه کم خرید کردیم.  

سبزی کوکو خریدم  و اسفناج.چون این روزها کوکوسبزی زیاد درست میکنم. به خاطر سریع آماده شدنش و هم به خاطر مزه اش!  

دوباره برگشتیم ازمایشگاه و مرحله 2 هم انجام شد (نمونه گیری از خون) و با دستی سوراخ برگشتیم خونه. در تمام این مدت هم باید ناشتا بود. 

من مشغول جابجا کردن خریدها بود. سبزی های کوکو رو بسته بندی کردم ویه مقداریش رو برای ناهار گذاشتم. مواد کوکو رو بهش اضافه کردم و مشغول آشپزی شدم.  

میخام بگم که انقدر سرگرم کار شدم که اصلا فراموش کردم ناشتا هستم و باید چیزی بخورم. همش با خودم میگفتم الان این کوکوها اماده میشه و ناهار میخوریم. که یهویی خالم بد شد و ضعف کردم شدید.......... 

یعنی دست و پاهام میلرزید. هم به خاطر قند زیادی که به بدنم رسیده بود و بعدش واکنش های بدنم و هم به خاطر خونی که ازم گرفت شده بود. 

غذا خوردم و استراحت کردم و یه کم ضعفم بهتر شد ولی تا اخر شب سر درد داشتم. 

این هم از دیروز ما . 

خیلی دوست دارم از این روزهام بیشتر و بیشتر بنویسم ولی باور کنید بیشتر از این نمیشه!  

اصلا یه حال خاصی دارم این روزها. 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 15:57 توسط پيراشكي| |

یکی از قشنگترین ماههایی که تجربه اش کردم  و چقدر زود گذشت 

انگار هرچقدر شیرینتر باشه به همون نسبت هم سریعتر میگذره 

پریروز که رفتم دکتر برای سونوی 7 ماهگی و آزمایش تحمل گ*لوکز نوشت برای هفته آینده 

از وضعیتم هم راضی بود خداروشکر 

بهم گفت خوب تپل شدی 

گفتم دست و پام ورم کرده حلقه و ... برام تنگ شده. گفت نمک و برنج نخور ! 

از تکونهای نی نی بگم که از تکون خوردن دیگه گذشته! تصور میکنم برای خودش لم داده و هرازگاهی دست و پایی تکون میده و با پاهاش تا جایی که میتونه بهم فشار میاره!  

همه ی حس هایی که تا بحال نسبت بهش داشتم یه طرف و این درک کردن تکونهاش هم یه طرف  

وقتی شروع میکنه به فعالیت اگه کسی کنارم باشه دستشو میگیرم و میذارم رو شکمم تا اون هم همراه من لذت این لحظه رو بچشه! مثل آقای میم-مامانم-همکارم ولی میدونم هیشکی مثل من نمیتونه با تمام وجودش این لذت رو درک کنه. چون من از درون حسش میکنم ولی حس کردن اونها بیرونیه:)  

 روند افزایش وزنم تا الان به این صورت بوده تا الان:

وزن قبل ب*رداری 54-55 

پایان 4ماهه اول رسیدم به 57 

پایان 5 ماهگی رسیدم به 63! که نقطه ی عطفی بود واسه خودش!! (علتش تموم شده حالت تهوع و باز شدن اشتهای شدیدم بود و من بدون کنترل هرچیزی که دلم میخاست خوردم)

و الان در اواسط 6 ماهگی رسیدم به 66 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 9:1 توسط پيراشكي| |

وقتی میخاستم برای غ*بالگری مرحله اول برم انقدر استرس و نگرانی داشتم که یکی از چیزهایی که برای سلامت نی نی نذر کردم آش بود. شاید چون خودم خیلی آش دوست دارم مخصوصا از نوع رشته اش. و بعد از اون دنبال فرصتی بودم که این آش نذری رو درست کنم و برنامه ام جور نمیشد. تا اینکه مامانم روز اربعین رو پیشنهاد داد و خودش هم اومد خونمون که با کمک هم درست کنیم. روز قبلش خریدهامو انجام دادم. سبزی و حبوبات و... و کلن هرچیزی که لازم بود رو از بیرون خریدم و از چیزای تو خونه دیگه استفاده نکردم که اندازه اش بیاد دستم.  

جای همگی خالی بلخره آش ظهر روز اربعین آماده شد و بین همسایه ها و نگهبانهای بلوک پخش شد. یه ظرف هم برای خانواده اقای میم فرستادم و یه ظرف هم برای فامیلهای خودمون که همه اون روز یکجا جمع بودند.  

درست کردن آش خرده کاری زیاد داره! یک قابلمه سایز بزرگ خودم داشتم و یکی هم از خونه مامان اینا آوردم ولی رو همون اجاق گاز خودم گذاشتم  که یکم کارم سخت شد چون عملا از شعله های دیگه نمیتونستم استفاده کنم! درستکردن پیازداغ-نعناداغ-سیرداغ و جوشوندن کشک هر کدوم یه شعله نیاز داشت خوب! دیگه حساب بکنین چه جوری کارها انجام شد!  

البته تجربه خوبی بود برام. که انشاا.. برای دفه بعد مثلا سیرداغ و پیاز داغ رو از روز قبل میتونم درست کنم تا کارها کمتر بشه و یااینکه پلوپز تهیه کنم (از اون اجاق گازهای بزرگ که به گاز شهری وصل میشه ما بهش میگیم پلوپز) البته وقتی داشتم سبزی میگرفتم میتونستم همونجا پیازداغ و سیر داغ  اماده بگیرم ولی دلم میخاست خودم هم یه کاری انجام داده باشم بلخره!

برای ادامه ی نذرم هم گفتم سال دیگه اگه توانایی جسمی و مالی داشته باشم بازم این نذر رو برای سلامت نی نی ادا کنم. انشاا... که توفیقش رو داشته باشم:) 

برای همه بصورت کلی دعا کردمو برای سلامتی نی نی ها و مادرها همچنین.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 11:51 توسط پيراشكي| |

متفاوت ترین روزها با متفاوت ترین حس و حالها رو دارم میگذرونم بخاطر وجود کلوچه و تکون های گاه و بیگاهش که الان دیگه مرتب شده (مثلا 6 صبح ضربه های پیاپی و همینطور تکرار این ضربه ها ساعت 12 ظهر و غروب قبل از خوردن شام یا بعد از خوردن شیرو عسل یا شیر و خرما و اناری که هر شب میخورم) خدایا جز معجزه خوندنش چی میتونم بگم؟ تصور اینکه من خودم 9 ماه با این شرایط تو شکم مامانم بودم و اونجا چیکار میکردم و روزها و لحظه ها رو میگذروندم... تصور وجود خودم و همه ی معجزه هایی که اطرافم میبینم. تا االان به این شدت نتونسته بودم معجزه ی بودن و آفرینش انسان رو درک کنم... خدایا اگه لحظه لحظه هم بخام شرکگذارت باشم بازم کمهولی حداقل میتونم صبح ها موقع بیدارشدن و ترک تختخواب و شبها قبل از خوابیدن به همه ی این ها عمیق تر و بیشتر فکرکنم و شکرگذارت باشم.  

به لطف کلاسهای آخر هفته آقای میم من الان فرصت بیشتری دارم که آخر هفته ها رو خونه مامانم و در کنار مامانم باشم. درسته خیلی از بیرون رفتنها و گذشت و گذارها و کارهای دونفره و خریدکردنهای آخر هفته و هرآنچه زندگی کارمندی در طول هفته موکول میکنه به آخر خیلی کمتر شده ولی بودن در کنار مامانم ارزشش از همه ی اینها بیشتره خدای من چقدر تغییر کردم با داشتن این معجزه در درونم... حتی حسم نسبت به مامانم چندین و چند برابر شده... حتی مادر همسر با به یاد آوردن مراحلی که هر مادری تو زندگیش میگذرونه تا بچه اش به دنیا بیاد... البته میدونم هنوز اول راهم...  

روزها میگذره و با رشد نی نی منم تپل وتپل تر میشم... یه چیز یواشکی بگم! وقتی وایمیستم رو ترازو دیگه نمیتونم عددش رو ببینم! آخه شکمم جلوی دیدم رو میگیره! دیگه بلند شدن و نشستن و خابیدن به راحتی قبل نیست. حتی نفس کشیدن . حلقه ی ازدواج از انگشت دست چپ درآورده شد و به گردن انداخته شد! انگشتری که قبلا برام گشاد بود و برایا نگشت سوم دست راست مناسب بود تو انگشت حلقه جا خوش کرده و به من لبخند میزنه

 کمی از خونه داری و آشپزی حرف بزنم شاید این گره ننوشتن باز بشه. 

 هفته پیش مامان اسفناج خریده بود و باهاش یه آ*لو ا*سفناج تووپ درست کرد که بعد از مدتها خیلی بهم چسبید.  

منم چند روز پیش بعد از اداره سر از سبزی خردکنی محل درآوردم و در یک اقدام کاملا جوگیرانه 3 کیلو اسفناج خریدم! پاک شده بود و تو خونه فقط باید شسته و خرد میشد. البته خرد کردن اسفناج اونقدرها سخت نیست چون با دست هم میشه خردش کرد و برای غذا استفاده کرد چون خیلی سریع آب میشه تو قابلمه. فقط اینو بگم که برای شستن اسفناجها همه ی سبد ها و زیر سبدی و تشت و ... تو کابینتها بیرون کشیده و استفاده شد! در حدی که من جا و ظرف کم آوردم .  

همزمان برای اینکه از شدت بار اون همه اسفناج کم کنم دو تا قابلمه بزرگ گذاشتم رو گاز و داخلش پر کردم ازاسفناجهای شسته شده و خرد شده با دست برای درست کردن بورانی و همینطور خورش آ*لوا*سفناج.  

قبلا یه تجربه از پختن آ*لو ا*سفناج داشتم به این صورت که انقدر مقدار اسفناجها کم بود (از این دسته ای های کوچیک بود) به محض ریختم تو قابلمه محو شد و خورش من یه ترکیبی از آلو و مرغ بود که چند پر اسفناج از کنارش رد شده بود!) 

 با علم به تجربه قبلی تقریبا یک سوم اسفناج ها رو برای درست کردن خورش و همینطور بورانی استفاده کردم . توصیه میکنم تو این فصل حتما برای یک بار هم که شده این خورش رو درست کنین.  

میدونم خودتون استاد هستید ولی خیلی ساده میگم که چه جوری این خورش رو درست کردم:  

دو تا سینه مرغ رو به همراه پیاز و کمی نمک و زردچوبه و کمی آب گذاشتم تا بپزه و همزمان دو مشت برگه آلو خشک شده رو تو آب خیس کردم تا بعدا به خورشتم اضافه کنم. اسفناجها هم با آب خودشون در حال کوچیکتر و آب شدن بودند. وقتی مرغ نیم پخت شد اسفناج ها و آلو ها رو بهش اضافه کردم و تقریبا 1 ساعت زمان برد تا خورشتم جا بیفته. بوی معرکه اش پیچیده بود تو خونه . در انتها نمک غذا رو چشیدم و احساس کردم خورشتم یه چاشنی چیزی کم داره. یه قاشق رب انار اضافه کردم بهش و به این صورت یه خورش خوش آب و رنگ و بو آماده شد! 

 م*است ب*ورانی هم درست کردم و ظرف همسایه روبرویی مون که دو هفته پیش برامون لبو آورده بود و من نمیدونست جای خالیش رو با چی پر کنم رو با م*است ب*ورانی بهش برگردوندم.  

خودمون هم الان دو روزه که داریم خورش آ*لو ا*سفناج میخوریم و همینطور ب*ورانی! یعنی این کودک درون الان کلی تعجب کرده از شدت آهنی که این چند روز بهش رسیده!  

بقیه اسفناجها رو هم خرد کردم و گذاشتم تو فریزر. مامانم میگه برای سوپ و آش استفاده کن ولی نمیدونم اسفناج فریزری برای بورانی و یا خورش خوب میشه یا نه؟  مطمئنا کیفیت اسفناج تازه رو نداره. 

 دومین مربای پاییزی رو هم پختم! مربای ب*ه رو که چند هفته پیش درست کردم و بعضیهاتون عکسش رو دیدین. یه مقدار شیره ی مربا زیاد بود که ریختم تو یه شیشه جداگانه مثل شربت! و در یک اقدام ابتکاری چند قاشقش رو با یه لیوان شیر مخلوط کردم و شیر انقدر طعم خوبی گرفت که عاشق این ترکیب شدم با یه رنگ صورتی خوشرنگ 

 یکی از روزهایی که خونه مامانم بودم هویج گرفتم و اونجا مربای هویج رو با کمک مامان درست کردم. البته مامانم هویج ها رو شست و رنده کردنش با خودم بود. بعد هم که دیگه روی گاز براش خودش درحال پخته شدن بود. بنظرم م*ربای ه*ویج راحتترین مرباست و برای مبتدی هایی مثل من تجربه ی خوبیه.  

من برای 2 کیلو هویج یک و نیم کیلو شکر ریختم و مقدار آب هم به صورت چشمی و حسی جوری که روی هویج ها رو بگیره. و اواسط پخت خلال بادوم هم اضافه کردم بهش. در انتهای زمان پخت هم وقتی چشیدم احساس کردم خیلی شیرین شده چون هویجش شیرین بود واسه همین آبلیمو اضافه کردم بهش و طعم شیرینیش متعادل شد و همینطور کمی وانیل که طعم خوبی به مربای من داد. البته مامانم برای مربای خودشون گلاب ریخته بود که اون هم بامزه است ولی من وانیل رو ترجیح میدم. طعمش شیک تره!  

خیلی لذت بخش بود وقتی مربا رو میریختم تو شیشه و بانکه وبازم شیشه کم میاوردم! یه شیشه برای آقاجونم بردم. یه شیشه هم برای محل کارم و قراره یه شیشه هم بدم به آقای میم که صبحانه با همکارهاش بخوره ولی فعلا شیشه ندارم دیگه!  

خریدهم دیگه انجام ندادم. خیلی هم خوب بود!  

یه چیز دیگه: تکون های نی نی تا همین دیروز بیشتر در قسمت راست شکمم احساس میشد و لی از دیشب این تکون ها بیشتر در قسمت چپ هست. کسی میدونه علت خاصی داره؟ این ضربه ها رو با پاهاش انجام میده دیگه؟ 

 پ.ن. نگارجون امروز صبح با خوندن پستت واقعا شوکه شدم! باور نکردنی بود برام. میدونم نوشتنش هم خیلی سخت بوده برات. خداروشکر کردم به خاطر سلامتیت . امیدوارم خدا مثل همیشه تو رو و همه ی ما رو در پناه خودش بگیره و لحظه ای هم ازمون غافل نشه. خیلی مراقب خودت باش خانومی.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 10:59 توسط پيراشكي| |

روزها بسرعت ميگذره و من ميدونم دلم تنگ ميشه براي اين روزها كه رو زمين نه روي آسمونم، دلم براي اين تكون خوردنها تنگ ميشه ، براي اين جمع شدگيت تو دلم براي اين تكونهاي گاه و بيگاهت... شبها وقتي ميخام بخابم تيك تيك ضربه ميزني و صبح ها زودتر از من بيدار ميشي... يعني پاشو به من غذا بده من گرسنه مه... دلم تنگ ميشه براي همه ي هفته ها و روزها و ماههايي كه تو نزديكتريني به من و من نزديكتر از هميشه به تو... 

 


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393ساعت 10:42 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com