Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

آقاي ميم خيلي دوست داشت خبر خوشحال كننده رو به خانواده اش بديم. گفتم كه ميخاست هرچه زودتر برق نگاهي كه تو چشمان مامانم ديده بود تو چشمان مامان خودش هم ببينه. 5 شنبه چيز كيك درست كردم اينبار با ژله ي توت فرنگي كه شد يه چيز كيك صورتي. و با این چیزکیک خونگی بعد از افطار رفتيم پيششون. برامون شربت زعفرون آوردند و من نخوردم. بعد آقاي ميم خيلي اروم و ملو گفت پیراشکی بارداره! (سر يهويي گفتن به مامانم مثلا ميخاست اينبار آروم تر بگه!) خواهر آقاي ميم از شدت هيجان  گريه كرد مثل خواهر خودم.  بابا و مامان هم خيلي خوشحال شدن و پريدن منو بوس كردن. مامان آقاي ميم گفت وقتي گفتي شربت نميخوري من حدس زدم كه يه خبرهايي باشه!! و اون جمع آروم و يكنواخت انگار با اين خبر يهويي منفجر شد و رفت رو هوا!  

بعد هم مامان آقاي ميم برام يه كادو آورد .دو قواره پارچه (يه ساتن ياسي و یه گيپور بنفش خوشرنگ) كه من عاششقش شدم. گفتم اينو آماده داشتين؟ خواهر آقاي ميم گفت آره مامان براي هر مناسبتي يه كادو كنار گذاشته. گفتم نميشه همه رو يك جا بدين؟ گفتن نه!! مامانش گفت وقتي خانومي زايمان ميكنه بايد براي مادر كادو برد. كار اصلي رو مادر انجام داده نه بچه! گفت بعله شما درست فكر ميكنين.

از حال خودم بگم كه اين روزها همچنان بي حال و خسته هستم. و ميل شديدي به خوابيدن. و البته غذا خوردن. اولش با اشتها غذا ميخورم ولي بعدش از خوردن پشيمون ميشم. از درد قفسه سينه. الان احتمالا به اندازه يه عدسه ! و غيرقابل باوره كه وجود يه کوچولو به اندازه يه عدس باعث اين همه تغيير و تحولات در بدن شده. بارداري هفته به هفته رو از سايتها دنبال ميكنم. و با علايم و نشانه هاي هر هفته آشنا ميشم. گفتم كه دوست دارم سرعت گذشت روزها كمي بيشتر بشه. فقط كمي بيشتر... دوست دارم 19 مرداد سريعتر برسه ...

مامان آقاي ميم بهم گفت كه عكسهاي بچه هاي خوشگل رو بزنيد تو اتاقتون تا جلو چشمت باشن. و عكسهاي بچگي هاي خودتون رو كه بهش نگاه كني تا ني ني شبيه تون بشه.

 البته مهم تر از شكل و قيافه و ظاهر سلامت جسم و روحشه.

راز 144:

وقتي در مرتبه قشنگ امتنان قرار ميگيريد فقط خواهان عطاكردن مي شويد. از اينكه موقعيت اهدا به زندگي شما راه يافته است خرسنديد و هر روز شما انبوه از موقعيت هاي بخشندگي مي گردد: شادماني، عشق، پول، سپاسگزاري، امتنان و مهر باني را نثار مي كنيد. در شغل، روابطتان و نيز مواجهه با غريبه ها از هيچ چيز دريغ نمي كنيد.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:10 توسط پيراشكي| |

از بازخورد نوشتنم انقدر انرژی مثبت گرفتم و پیامهای تبریک شما که خیلی هاتون خاموش بودین و برای اولین بار برام کامنت گذاشتین میخام همه چی رو ثبت کنم تا شاید کمک و راهنمایی کوچیکی باشه برای کسانی که تو این مرحله هستن و یا در مرحله تصمیم و...

یکشنبه با جواب آزمایش مثبت رفتم پیش دکترم. بهم گفت خیلی خوبه که تو این تاریخ نتیجه رو مثبت نشون داده. و گفت معمولا ما تو این تاریخ (یعنی همون روزی که رفته بودم پیشش) تازه آزمایش مینویسم برای تست بتا. یه جورایی فکر کردم خیلی عجله کردم.

و حالا باید صبر کنم تا ۳ هفته دیگه بتونم برم برای سونو. تا اون موقع باید صبر کنم.

فکرمیکنم این روزها حساس ترین روزهاست. شاید هم چون تو این روزها هستم اینجوری فکرمیکنم. و طبعا آدم تو هر مرحله ای باشه فکرمیکنه تو حساس ترین و مهمترین مرحله است.

و من سرخود (با استفاده از نظرات اینترنتی و البته مشاوره با همکارم که بارداره و در ماه هفتمه)از روزی که فهمیدم خیلی چیزها رو قطع کردم مثل چای و قهوه که تو این یه هفته فقط یه فنجون چای خوردم و این برای من بزرگترین رکورده چون روزانه حداقل ۳ لیوان چای میخوردم.  همینطور ادویه ها (غذایی که میپزم فقط نمک و زردچوبه داره) و عرقیجات گیاهی و طبیعی. به دکترم گفتم من اینا رو نمیخورم .  و اون بهم گفت با درنظر گرفتن اصل اعتدال همه چی میتونم بخورم. گفت نه افراط و نه تفریط

دکترم بهم گفت فعلا همه چی میتونم بخورم. فقط آب هویج-کندر-جگر رو فعلا نخورم (به خاطر وجود ویتامین آ) که زیادش ممکنه خطرناک باشه

این روزها اشتهام باز شده و با اشتهای زیادی غذا میخورم. زود زود گرسنه م میشه.

دکترم گفت این دو نکته رو رعایت کن: خیلی دقت کنم که معده ام خالی نمونه و حتما حتما چند ساعت یک بار یه چیزی بخورم. و همینطور مواد قندی و شیرینی رو به بدنم برسون که قند خونم پایین نیاد.

استخر-سونا-جکوزی- ورزش- پله زیاد- فعالیت سنگین-مسافرت - کفش پاشنه بلند! - موتور سواری! خوابیدن روی شکم نداشته باشم.

آب و مایعات زیاد بخورم

چند هفته اول خیلی احساس بی حالی و خستگی میکردم. بدون اینکه بدونم علتش چیه وقتی میرسیدم خونه میخابیدم و هیچ کاری نمیکردم. همش خسته بودم. الان اون خستگی جای خودش رو به اشتهای زیاد و خوردن داده:)

وقتی میخاستم برم دکتر قبلش همه ی سوالاتمو تو دفترچه نوشته بودم که همه چی رو بپرسم ازش و چیزی رو فراموش نکنم ولی توضیحات خودش همه ی جواب ها رو بهم داد منم همه رو تند تند یادداشت میکردم. میدونستم هیجان زدگی باعث میشه خیلی چیزها رو فراموش کنم.

وزنم رو هم گرفت . اینجا مینویسم جهت ثبت! ۵۳ کیلو  و ۷۰۰ گرم

بهم گفت ویارها و حالت تهوع معمولا از هفته ۶ شروع میشه. بهم گفت به زور دیگران و اطرافیانت چیزی نخور و هرچی میلت کشید و دوست داشتی بخور با رعایت اون دو تا نکته.

و من باید صبر کنم تا ۱۹ مرداد. منو تو دعاهاتون فراموش  نکنید به انرژی ها تون نیاز دارم.

راز ۱۴۳:

شما از طریق افکارتان به طور قطع می توانید دیگران را یاری دهید. آنها نیز میتوانند برای شما چنین کنند. هر اندیشه پاکی که روانه دیگری سازید یک نیروی جانبخش است.

هر چند که باید خود خواهان تفکرات تابان شما باشد در غیراینصورت ایشان در هم نوایی با فرکانس های تفکری شما نخواهد بود. در نتیجه از حمایت ها و تاثیرات مثبت امواج درخشان شما بی بهره خواهد ماند.

اگر چه که اندیشه های شما یک مدد راستین برای آنان است اما شما قادر نخواهید بود زندگی مغایر با گرایش های آنان برایشان خلق کنید.

 


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:10 توسط پيراشكي| |

کامنت لیلی تو پست قبل باعث شد این پست رو بنویسم:

دوست دارم یه پست مفصل درباره تصمیم گیری برای بچه دار شدن بنویسم. قبل از اون داشتم آرشیو پارسالم رو میخوندم.

اولین بار مرداد ۹۲ استارت این تصمیم زده شد. یعنی تازه ما از اون موقع به فکر افتادیم که کمی جدی تر راجع به این مسئله فکر کنیم.

این پست 

 و این پست پارسالم  رو بخونید.

(من از همون موقع شروع کردم به خوردن فولیک اسید و همچنان خودنش ادامه داره)

بعد از گذشت سه ماه وقتی به پای عمل رسید هر دو مون جا زدیم!! و این ماجرا مسکوت موند! یعنی به دلایل ناشناخته و ترس های ناشناخته ای ما هیچ اقدامی در این زمینه انجام ندادیم

تا اردیبهشت امسال که فکرمیکنم هر دو مون از نظر روحی امادگی اش رو پیدا کرده بودیم و قصد داشتیم اقدام کنیم که اردیبهشت ماه متاسفانه مادربزرگم پر کشید و بعد از اون دیگه از لحاظ روحی و جسمی به هم ریختم ...

کمی گذشت تا همین ۲ ماه پیش که دوباره قضیه جدی شد و اینبار اقدام کردیم.

امیدوارم با بیان این تجربیات تونسته باشم کمکی کرده باشم .

در پایان از تکرار کلمات اقدام کردن/اقدام کنیم/ اقدام کردیم و ... عذرخواهی میکنم:)


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 14:58 توسط پيراشكي| |

دیروز بلخره تصمیم گرفتیم بریم خونه مامانم و خبر خوش رو بهشون بدیم. قبلش با آقای میم اتمام حجت کردم که خودش خبر رو بده. من خجالتی تر از این حرفام:) یه حریمی بین من و مامانم هست که باعث شده تا حالا هیچ حرفی از بچه دار شدن و یا اقدام برای بچه دار شدن و یا مسائلی از این قبیل بینمون زده نشده. حتی بعد از عروسیم هم هیچ اشاره ای به روابط خصوصی نشد.

آقای میم هم خجالتیه ولی تعجب کردم که چطور این وظیفه رو بعهده گرفت.

با جعبه شیرینی وارد خونه شدیم. تا اینجاش هیچ چیز غیرعادی در بین نبود و شرایط مثل همیشه بود. با مامانم روبوسی کردم. در همون لحظه آقای میم یهویی برگشت گفت یه بار دیگه با ... روبوسی کنین. ... بارداره!! (اسممو گفت)

به همین سرعت و به همین بی مقدمه چینی!!  من که خیره شدم بهش مامان بغلم کرد و ازم پرسید آره؟! منم تایید کردم. وای خدا چقدر خجالت کشیدم!!

خواهرم هم که خیلی احساساتیه. اشک تو چشماش حلقه زد. لحظه های خوبی بود که دوست داشتم زمان همونجوری وایسه برای ما.

انشاا... همه ی زوج ها و خانواده هایی که در انتظار این روز  و لحظه ها هستند به بهترین شکل به آرزوشون برسن و این لحظه ها رو تجربه کنند.

و اما حال و احوال من. حال عجیبی دارم. دوست دارم روزها یه کم سریعتر بگذره و به یه مرحله ی قابل قبولی برسم. نمیدونم چرا حس میکنم قضیه هنوز جدی نیست! شاید چون هنوز نرفتم دکتر.

اگه بشه فردا یا پس فردا میرم پیش دکترم.

از آقای میم بگم که چقدر رفتارش باهام عوض شده. محبت ها و توجهاتش چندین برابر شده. انگار این موضوع یه موجی تو خونمون و بینمون راه انداخته که سر راهش به هر چی میخوره به بهترین شکل تغییرش میده. عین یه فرشته ستاره به دست . که ستاره رو به هر جایی میزنه اونجا شکلش عوض میشه و تغییر مثبت میکنه.

برام دعا کنین. و برای همه ی کسایی که تو این موقعیت هستند. مطمئنا انرژی اش به خودتون هم برمیگرده.

کامنتها هم خیلی بهم انرژی داد. مخصوصا دوستای خاموشی که بواسطه ی این خبر روشن شدن.

وقتی اولش گفتم قصد نداریم فعلا این خبر رو به خانواده هامون بدیم یه دوست خوبی بهم گفت  که این خبر رو به مامانم بدم چون ما تو هر مرحله ای به دعا و انرژی مثبت مادرها احتیاج داریم. فکرکردم و دیدم الان شاید جز حساس ترین زمانها باشه پس تردید نکردم برای گفتنش.

حالا که عکس العمل مامان و خواهرم رو دیدیم و شادی و خوشحالیشون رو دوست داریم زودتر به مامان آقای میم هم این خبر رو بدیم. آقای میم رو این موضوع اصرار داره.دوست داره همون برق خوشحالی که تو نگاه مامانم دید رو زودتر تو نگاه مامان خودش هم ببینه.

 


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 19:33 توسط پيراشكي| |

 چقدر كلنجار رفتم با خودم سر نوشتن و ننوشتن. و چه جوري نوشتن. من نميتونم يعني دلم نمياد لحظه هاي خوبم رو با شما شريك نشم:

اين پست رو ديروز نوشتم ولي ثبت موقت بود

 دیروز یه روز خیلی خیلی عجیب بود برام. حس متفاوت. حال و روز متفاوت با همیشه. بی قراری. تنها یک روز تاخیر در عادت علت همه ي اين حس ها  بود. هربار که میرفتم دسشویی برای چک یه چیزی ته دلم میگفت داره یه اتفاقایی میفته. یه چیزی هم بهم میگفت توهم نزن. جو نده. چیزی عوض نشده.

ساعت ۱۰ و نیم رفتم نمازخونه .کمرم درد میکرد و میدونستم از نشونه هاست. رفتم کمی دراز کشیدم. چشامو بستم ولی بیفایده بود. دوباره برگشتم پشت میزم. دست و دلم به کار نمیرفت.

رفتم برای بچه گربه های تو باغچه شیر ریختم. دوباره رفتم نمازخونه. همکارم داشت با موبایلش بازی میکرد. دراز کشیدم. نیم ساعت. دستم روی شکمم بود. کاملا ناخواسته ولی نشات گرفته از همون احساس صبح. وقتی چشممو باز کردم همکارم ازم پرسید حامله ای؟؟ یه نع گنده گفتم و تعجب کردم از این پرسش. گفت اخه دستت رو شکمته. گفتم کمرم درد میکرد اومدم اینجا دراز بکشم.

دیروز زمان خیلی دیر میگذشت برام. زل میزدم به صفحه ساعت ولی عقربه ها نایی نداشتند برای چرخیدن.

تو مسیر برگشت به خونه به آقای میم گفتم جلوی داروخونه نگهداره. رفت برام بی بی چک خرید. دو تا. اومدم خونه. آقای میم رفت میوه فروشی و من زودتر وارد خونه شدم. رفتم حموم. ۴ قطره ... خط اول پررنگ سریع ظاهر شد. خط دوم خیلی کمرنگ داشت شکل میگرفت. بی بی چک رو گذاشتم کف حموم . دستامو شستم و پریدم بیرون. زیر چشمی نگاه کردم ولی نگاهمو برگردوندم ازش. اومدم نشستم رو مبل. آقای میم هم با میوه ها رسید. رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به شستن ظرفها. ۵ دقیقه گذشت . رفتم حموم خط دوم رو دیدم. کمرنگ بود.

آقای میم رو صدا زدم . باور نمیکرد میگفت باید بری آزمایش بدیم. گفتم اوکی فردا صبح.

دوست داشتم همون لحظه س م س بزنم ولي نزدم:

آتا من باردارم...

مها من باردارم...

حتي داشتم فكر ميكردم چه جوري و با چه لحني اين خبر رو بايد به مامانم و مامان آقاي ميم بدم.

امروز از ۵ صبح بیدارم. بیقرارم. رفتیم بیمارستان و خون دادم. فردا صبح جوابش آماده میشه.

 

پينوشت1: جواب آزمايشو گرفتم. ممنون از دعاها و انرژي هاي مثبتتون. ولي موضوعي كه ذهنمو درگير كرده بود همچنان سرجاي خودشه. ولي وقتي اين مساله پيش اومد اهميت اون موضوع كمرنگ و كمرنگ تر شد. موضوعي كه پررنگترين واقعيت زندگي ام بود اين دو هفته اخير.

 پينوشت2: نميدونم چه جوري بايد از خدا تشكر كنم. اين روزها حال عجيبي دارم

پينوشت3: بياييد همه دعاهامونو بفرستيم سمت اونايي كه در انتظار اين تجربه هستند. تجربه حس مادري. از ته دل ميخام همه شون اين روزها رو تجربه كند.

پينوشت۴: به كسي چيزي نگفتيم. فقط من و آقاي ميم ميدونيم و شما . برام دعا كنين كه هر چي به خير و صلاحمون هست برامون پيش بياد.

ميگن بايد صبر كرد تا چند هفته ديگه بگذره و وقتي رفتي دكتر و تپش قلبش حس شد اين خبر رو به نزديكانمتون بگين. چون تو اين مدت خيلي اتفاقها ممكنه بيفته...


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 9:30 توسط پيراشكي| |

یعنی سوختی؟

خیلی خاصصی.. یه جور خاصص خوب
 خوشم اومد ازت...
 به دلم نشستی و الان تو دلمی:)

همین خوبه.
احساس نزدیکی فوق العاده باهات دارم. نمیدونم شاید این نتیجه ی خوندن این همه مدت دو طرفه باشه... دنیای عجیبیه این دنیای مجازی. انقدر به یکی نزدیک میشی که وقتی توواقعیت ببینیش انگار خود واقعی اش رو سالهاست که میشناسی و باهاش بودی...
تو ذهنم بود که یه پست تووپ بذارم از تجربه ی روز جمعه . کمترین کاری که میتونستم بکنم این بود که یه س م س بزنم.
 ولی نکردم چون ذهنم درگیره و نگرانم...
 تو انقدر خوب هستی که همه چی رو درک کنی. فقط تونستم خلاصه و چکیده ی احساسمو تو این متن برات بذارم.

لبخند گنده ای که بعد از خوندن این  به دلم نشست نتیجه اش شد همینهایی که نوشتم:) میدونم باید زودتر مینوشتم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 15:31 توسط پيراشكي| |

ذهنم مشغوله. ممنون ميشم برام دعا كنين. اگه به اين اعتقاد دارين كه دعاهايي كه در حق ديگران ميكنيم انرژي اش به خودمون برميگرده...
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 13:4 توسط پيراشكي| |

نمیدونم از کی انقدر عوض شدم. الان میخا فقط منفی ها رو بگم. مطالعاتم کم شده. یه جورایی خودمو تو روزانه هام غرق کردم. قبلا ها حداقل پایین هر پست یه راز مینوشتم که همون یه جمله کلی تاثیر خوب داشت ولی الان مدتهاست که اونم نمینویسم. به خیرات ومعنویات کمتر میرسم... میدونم یه جای کار ایراد داره. و همه ی اینا به همون یه جا برمیگرده. دوست دارم هرچه زودتر اون مورد هم اوکی بشه و بشم همون دختر قبلی...
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 14:33 توسط پيراشكي| |

ديروز آقاي ميم ازم پرسيد كرفس داريم؟ منم گفتم نه. گفت چند وقته خورش نخورديم گفتم باشه آخر هفته درست ميكنم. بعد فكر كردم ديدم ما از اول ماه رمضان برنج نخورديم اصلا!‌ عذاب وجدان گرفتم كه آقاي ميم به اين مرحله رسيده كه دلش برنج خورش بخاد و به زبون آورده خواسته شو.

 رسيديم خونه تنها چيزي كه تو اون فرصت كم به ذهنم رسيد خورشت كدو بود. گوشت چرخكرده رو با پياز و ادويه  تفت دادم. رفتم سراغ كدوهاي تازه اي كه تو يخچال داشتم. ديدم تقريبا نيمي از هر كدو خراب شده.  بعد از جداكردن خرابي ها كدوها رو برش  زدم و به همراه قارچ تفت دادم و به مخلوط گوشت چرخكرده اضافه كردم تا بپزه. براي ترشي اش هم از آبليمو استفاده كردم. واينگونه خيلي سريع و راحت ما ديشب برنج و خورش خورديم.

 يه حركت جديد ديگه هم انجام دادم ديشب كه به شدت مورد استقبال آقاي ميم قرار گرفت.

ش*ير ب*ادام:

20 عدد بادام رو در آب در حال جوش ميريزيم و بعد از 5-10 دقيقه ميگيريم زير آب سرد و اينجوري پوست بادام ها به راحتي كنده ميشده. بادام ها رو به همراه 3 قاشق غذاخوري عسل و دو ليوان آب سرد و چند تكه يخ در مخلوط كن ميريزيم و به مدت 5 دقيقه مخلوط ميكنيم با دور تند. در كمال تعجب ميبينين كه اين مخلوط به شكل شير درمياد! وبعد نوش جان ميكنيد. در رفع عطش خيلي موثره. مقوي هست . فقط يه خاصيتي داره بادوم كه موقع خوردن اين نوشيديني خوشمزه ممكنه بپره تو گلوتون! ديدي كه بادوم يه كم زبره.

امتحان كنيد و لذت ببريد.

دستور رو از اين سایت گرفتم

روزهاي خوش نشين ما هم در جوار تلويزيون و در  پذيرايي خونه داره به پايان ميرسه (جام جهاني داره تموم ميشه ديگه)

براي بازي ديشب من خيلي خسته بودم و خوابيدم جلوي تي وي ولي هر 5 دقيقه يك بار با صداي آقاي ميم و در زمان گل هاي آلمان از خواب ميپريدم. فكر ميكردم خواب ميبينم.

من طرفدار هلند هستم و با اينكه همه ميگن آلمان قهرمانه دوست دارم هلند ببره. حداقل دوم بشه.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 11:3 توسط پيراشكي| |

بعضي وقتها آدم با چشم خودش بزرگ شدن و رشد كردن و از يه سطحي به سطح ديگه رسيدن خودش رو ميبينه و متوجه ميشه. وقتي ميبيني برخوردت با مسائل تغيير پيدا كرده. وقتي مورد بي انصافي يه همكارت قرار ميگيري و متهم ميشي. مثل الان من. مثل امروز من. وقتي همكار مدعي ات سفسطه ميكنه در مقابل كاري كه مسئول انجامش بوده و تو فقط يه هدايت كننده بودي اين وسط و يه اهرم براي كمك به انجام اون كار بصورت بهتر و سريع تر . و وقتي اون كار ايراد پيدا ميكنه و مسئول مستقيمش همون همكاره از طرف همون همكار متهم ميشي ... اين خيلي سخته ولي نميدونم چرا اين سختي رو اونجوري كه قبلا حس ميكردم نميكنم. البته ميدونم تا حد زيادي به تغيير من ربط داره. من تغيير كردم. من تجربه كسب كردم. من دارم بزرگ ميشم. من دارم رشد ميكنم و امروز براي اولين بار اين تغيير رو در خودم حس كردم. مثل مادري كه هفته به هفته تغييرات جنين، رشد و حركاتش رو با تمام وجودش لمس ميكنه. نوشتم كه يادم بمونه امروز براي من ميشه يه تولد دوباره. اگه اتفاقي و برخوردي كه امروز پيش اومد قبلا براي من پيش اومده بود شايد الان در حال اشك ريختن بودم ، ميرفتم پيش مديرم و ميگفتم من نمي تونم. شاكي ميشدم اون هم سريع گوشي تلفن رو برميداشت و به شيوه خودش با مسبب اين جريان برخورد ميكرد. برخورد قاطع. شايد من كمي آروم تر ميشدم ولي اين راه حلش نبود. اين يه درمان مقطعي بود براي من. ولي امروز ايستادم و از حرفم به هيچ عنوان پايين نيومدم و كم نياوردم. من امروز دوباره متولد شدم. خدايا به من ظرفيت بده بيشتر از پيش.
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 12:8 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com