Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

هفته پیش رفتم سونو . به دکتر گفتم شکم من کوچیکه؟ هر کسی میبینه بهم مبگه. گفت وزن جنیل نرمال و خوبه.  

احساس میکنم این روزها جای کلوچه خیلی تنگ شده چون از طرف داره بهم فشار میاره. به پهلو که میخابم انگار پاشو میذاره رو همون سمت پهلو و فشار میده که یعنی پاشوووو به من داره فشار میاد. به سمت مخالف هم که میخابم همینطور .

یه جایی از شکمم هست که بیشترین ضربه ها رو میزنه . دکتر گفت اینجا پاهاش و باسنشه! از تصور فشار دادن با باسن به دیواره داخلی رحمم خنده م میگیره...  

گفت سر جنین پایین شکم قرار گرفته ولی هنوز تو لگن نیست . البته برای زایمان س*زارین زیاد فرقی نمیکنه.

آقای میم همزمان که خانوم دکتر داشت منو سونو میکرد داشت از مانیتور با موبایل فیلم میگرفت. یه جای فیلم هست که زووم میشه روی صورتش و بینی و چشم ها و ابرو و حتی چونه هم مشخص میشه. از اون لحظه عکس  گرفتم و برای دوست جون راه دورم فرستادم البته به همراه فلش راهنما چون تشخیصش سخته! 

وقتی دکتر روی صورتش زوم کرد من و آقای میم دیدیم لبهاش داره میجنبه! یعنی در حال خوردن بود بچه م!! بعد از اون هروقت من و آقای میم اون لحظه رو به یاد میاریم شروع میکنیم به جویدن و اداشو درآوردن! خیلی باحاله. 

روزهایی که میمونم خونه حوصله م سر میره. هر سمتی که میرم دوست دارم اونجا رو تغییر بدم و مرتب کنم!  

زایمان نزدیک عید و در حال و هوای خونه تکونی همچین چیزهایی هم بدنبال داره خوب. 

بچه م الان سی و شش هفته و دو روز داره.

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:44 توسط پيراشكي| |

وقتی فکرمیکنم میبینم اسفند و حال و هواشو بیشتر از عید دوست میدارم حتی! 

عاشق حال و هوای خونه و خونه تکونی ام. نه از اون مدلایی که یکی دوروزه همه چی خونه کم فیکون میشه و باید همه جا برق بزنه در عرض همون چند روز  پدر صاحبخونه دربیادا!! از اونا نه! از اون مدلایی دوست دارم که آهسته و پیوسته کارا انجام بشه. مثلا روزی یکی دو تا کابینت تمیز و مرتب بشه.  

مثل خودم که این روزها علیرغم سفارش های و توصیه های شدید و مکرر مامان و آقای میم کافیه یه وقت خالی پیدا کنم و برم سرروقت کابینتها و ملحفه ها و کمد 

امسال اتاق نی نی هم اضافه شده و وسایلش که اونا رو هم خیلی لاکپشتی و کم کم چیدم.  

خلاصه که عاشششق این حال و هوام.  

شستن رومیزی و کوسن ها و ملحفه ها و پیچیدن بوی شوینده ها تو خونه.  

انداختن کوسن ها و رومیزی های شسته شده رو مبل تا سر فرصت تو جای اصلیش قرار بگیره. 

منظره لخت میزها و جاهایی که روکششون شسته شده و منتظرن تا دستی به سر و روشون کشیده بشه و رخت نو تن کنن. 

خرید دستکش و ابر و اسفنج و مواد شوینده و تمیز کننده ازفروشگاه  

خرید رومیزی جدید برای هفت سین امسال 

البته همه ی اینا توامه با شنیدن مقادیری غر غر از همسر چون بار اصلی تمیزکردن خونه رو دوش ایشونه! کار رو انجام میده ها منتها با کلی تاخیر زمانی!!! چرا مردا اینجوری ان ؟!

اسفند ماه قشنگیه 

مخصوصا امسال که برای ما توام شده با انتظار برای اومدن نی نی . نی نی ای که هنوز نیومده کلی رو حال و هوای بهار و اسفند ما تاثیر گذاشته 

باید لیست تهیه کنم و خوراکیجاتی که تو خونه لازمه رو شناسایی کنم برای خرید. موجودی فریز تقریبا صفر شده! امسال سعی کردم کم کم خرید کنم. یعنی هر وقت هرچی لازم داشتیم خریدم و دیگه گوشت و مرغ و سبزی و ... رو تو فریزر انبار نکردم!  اینجوری هم  مواد غذایی تازه به تازه مصرف میشه هم دیگه نگران منقضی شدن تاریخ مصرفشون و بی خاصیت شدنشنون نیستی.  

حال و هوای خونه شما چه جوریه اینروزها؟!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:36 توسط پيراشكي| |

رفتم پیش دکترم. معاینه م کرد و گفت همه چی خوبه. در مورد تاریخ زایمان باهاش صحبت کردم. گفت 7 فروردین تاریخ زایمان طبیعیته! و من تمام این مدت فکرمیکردم این تاریخ تاریخ س*زارین هست 

درمورد انتخاب نوع زایمان ازش پرسیدم و گفت این یه چیزی هست که هر کسی با توجه به شرایط جسمی و روحی که داره خودش انتخاب میکنه. گفت من هیچوقت نمیگم چی رو انتخاب کن.  از لحظا عوارض و مشکلات هم هر دو مثل هم هستن! طبیعی هم بعد از زایمان مشکلات خاص خودش رو داره (افتادگی م*ثانه و...) . از اونور سزارین هم به هر حال یه عمل جراحیه. گفت انتخاب با خودته. 

تاریخ دوم و یا سوم فروردین ماه رو برام تو دفترش یادداشت کرد برای وقت سزارین 

گفت ممکنه قبل از اون هم درد داشته باشی و باید سریع به بیمارستان مراجعه کنی اونا خودشون با ما تماس میگیرن و ما خودمون رو میرسونیم. 

یه کم استرس گرفتم. 

گفتم همه بهم میگن شکمم کوچیکه! گفت تو سونو معلوم میشه وزن نی نی چقدره و اونموقع درموردش حرف میزنیم.  

6 اسفند باید برم برای سونو.  

همون موقع یه آزمایش مجدد هم میدم که با جوابش برم پیش متخصص تغذیه م و ببینم روند افزایش وزنم و همینطور قندم چطور بوده تو این یک ماهی که رژیم داشتم. 

راستی تو این 20 روز (فاصله بین دو تا ویزیت دکتر زنانم) 1 کیلو و 100 گرم اضافه کردم 

یه راستی دیگه! امروز چهارمین سالگرد عقدمون هست. کیک که نمیتونم بخورم. شاید 4 تا دونه کیک یزدی بگیرم با شمع و جشن بگیریم با یه کادوی کوچیک آخه ولنتاین (14 فوریه) و سپندارمزگان (29بهمن) ما همون سالگرد عقدمونه که بیست و هشت بهمنه. از اول اینجوری باهم قرار گذاشتیم آخه 

راستی3) من همچنان میام سرکار. اولش میخاستم تا 15 بهمن بیام ولی بعدش دیدم مرخصی هام به مشکل میخوره و گفتم ایرادی نداره تا اول اسفند میام. وقتی به دکتر گفتم گفت شاکالی نداره تا 10 اسفند هم میتونی بری سرکار و بری سرکار برات بهتره. از 10 اسفند به بعد هم اگه نرفتی سرکار روزانه حتما 1 ساعت پیاده روی داشته باش. البته نمیذارم این روزها زیاد خسته بشم. چند روز درمیون مرخصی میگیرم و بعدازظهرها زودتر میرم خونه مامانم و آقای میم میاد اونجا دنبالم.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:35 توسط پيراشكي| |

این هفته هم گذشت. با در کنار مامانم بودن و لذت بردن از وجودش. هفته ای که از قبل هیچ پیش بینی برای گذرانش نمیشد کرد ... مامان روز یکشنبه مرخص شد و من از جمعه شب تو خونه مامان اینا مستقر شدم . چند روزی مرخصی گرفتم و چند روزی هم اومدم سرکار. روزهای اینجا اومدنم هم خلاصه شده تو جمعبندی کارهام و تحویل دادنشون به همکار جایگزین. که واقعا پروسه ی سختیه! دل کندن از محیط کار سخت تر از اون چیزی هست که فکرشو میکردم... اینکه نتونم بعد از 11 سال براحتی از اینجا دل بکنم طبیعی باید باشه...  من اینجا بزرگ شدم و رشد کردم . خیلی چیزها رو تجربه کردم ... آدمهای زیادی رو شناختم و این شناختم از آدمهای دور و برم تاثیر زیادی تو شکل گیری خطوط زندگیم داشت چون حساس ترین سالهای جوونیم رو اینجا سپری کردم... دوران دانشجویی-دوران مجردی- آشنایی با  آقای میم - ازدواجم و دوران بارداریم همه و همه اینجا گذشت...

از نی نی دورن براتون بگم که حسابی فعاله و با حرکتهاش قلب منو میاره تو دهنم! عاششق اینم که دراز بکشم و قلمبگی هاش رو تو قسمتهای مختلف شکمم رصد کنم. وول خوردنش و از یه طرف به طرف دیگه گووله شدنش.

دوران خیلی عجیبیه این دوران بارداری... هر روز و هر هفته و هر ماهش متفاوته با وقتهای دیگه اش... یه معجونیه از همه چی ... هیچ دو روزی باهم یکی نبوده تا حالا برای من و برعکس روزهای اول بارداری که آرزوی گذشت سریع تر زمان رو داشتم دوست دارم این روزها کش پیدا کنن و من اینجوری نی نی درون رو بیشتر و بیشتر برای خودم داشته باشم...

خدا رو شکر رابطه آقای میم با نی نی درون هم عالیه... هیچوقت فکرنمیکردم به این راحتی باهاش ارتباط برقرار کنه حتی میتونم بگم اون خیلی زودتر از من حرف زدن با نی نی  و نوازش کردنش رو شروع کرد ...

چند تا کار اصلی دارم که فرصت انجامش بهم دست نداده.

اگه مامان راضی بشه یه چند روزی میخام ببرمش خونه ی خودم تا در کنار مامان کارهامو انجام بدم...

دیالوگ مشترک این روزهای هر کسی که منو میبینه: وااا جدی هشت ماهت داره تموم میشه؟! اصلا بهت نمیخوره!! شکمت چقد کوچولوعه و سکوت من...

برنامه ی غذاییم خیلی خوب داره پیش میره. راحتتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم...

بخش خوبش اینه که قدر خوردنی ها و مزه ها رو خیلی بیشتر از قبل میدونم...

یه نمونه اش: تو برنامه ام روزانه 3 واحد لبنیات دارم که این 1 واحد لبنیات  میتونه 1 لیوان شیر یا 3/2 لیوان ماست یا 2 لیوان دوغ یا یک لیوان کشک و یا 3/1 لیوان بستنی وانیلی ساده باشه البته هر دو هفته یکبار! بعد من هر وقت میخاستم بستنی بخورم عاششق این بودم که طعم های مختلف و مزه های مختلف بستنی ها رو هر بار چیز جدید  انتخاب کنم و مزه ها رو با هم میکس کنم. بعد من از اول رژیمم بستنی نخورده بودم تا اینکه غروب 22 بهمن رفتیم بیرون تا من بستنی بخورم . اخ که اون دو اسکوپ بستنی ساده وانیلی چه مزه ای داد بهم! انگار همه ی وجودم شده بود پرزهای چشایی و سعی میکرد لذت اون بستنی رو به من بده! یا مثلا از خانواده ی مغزها و آجیل ها یک واحد همراه با صبحونه م میتونم بخورم که این 1 واحد میتونه 2 تا مغز گردو کامل باشه یا 10 تا بادوم زمینی یا 6 تا بادوم درختی یا 8 تا پسته یا 10 تا زیتون یا یک قاشق غذاخوری تخمه آفتابگردون یا کنجد... دونه دونه ی این آجیل ها رو با لذت میخورم و جالبه که کلی انرژی میگیرم ازشون! شاید چون قبلا بهشون بی توجه بودم و بی توجه همه ی چی میخوردم هیچوقت همچین احساسی هم از خوردنشون بهم دست نمیداد...


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:46 توسط پيراشكي| |

 بعدا اضافه شد: عمل مامان امروز صبح انجام شد و دکترش گفت به خوبی انجام شده. مامان رو اوردن تو بخش ولی هنوز کاملا هوشیار نشده. منم میخام تا دقایقی دیگه برم بیمارستان ملاقات... تا حالا همچین تجربه ای نداشتم و از امروز صبح که با مامان خدافظی کردم تا الان به اندازه کلی روز برام گذشته... دلتنگشم خیلی... ممنون از محبت ها و اظهار لطف همتون

وسایل کلوچه جان دیگه کم کم داره اتاقشو پر میکنه . تا زمانی که اتاقشو نچیده بودیم هنوز اونقدرها اومدنش برامون باورپذیر نشده بود! ولی الان وقتی اتاقو نگاه میکنیم و وسایلو میبینم جای خالی خودشو به شدت احساس میکنیم بین خودمون:) 

و من این روزها یک عدد مادر ذوق زده ام که در کمدشو باز میکنم و لباساشو از نو میچینم و دوباره میبندم. آقای میم میخاد بره تو تختش بخابه حتی!!  و تم اتاقش که کیتی سفید صورتیه و من خودم بیشتر عاششقشم.  

بوی نویی وسایل- بوی چوب  - بوی پارچه نو بوی این روزهای خونه ی ماست. 

از ته قلبم تجربه کردن این روزهای قشنگ رو برای همه ی اونایی که در انتظارش هستن میخام. 

 زندگی همیشه چند روی مختلف داره. در کنار این ذوق و شوق ما برای اومدن نی نی و نشونه هاش نگرانی ها هم سرجاشه.  

نگران مامانم هستم.

یه چند وقتی بود که مامانم بعد از غذا خوردن معده درد میگرفت البته بعضی وقتها و اغلب با درمانهای خونگی مثل آبجوش نبات و عرق نعناع بهتر میشد . تا اینکه به اصرار من از یه دکتر متخصص وقت گرفت برای این مشکلش. میگم اصرار چون به هیچ وجه حاضر نمیشد بره دکتر. (بعد از جریانات مادرجونم و اینکه مدت طولانی تو پروسه درمان مشکل گوارشیش بود و آخرش هم اونجوری شد مامان واقعا از دکتر رفتن و ... بدش اومده بود و حای حاضر نبود برای چکاب بره ... ) 

تا اینکه اصرارهای ما به نتیجه رسید و رفت دکتر و معلوم شد که مشکل از معده نیست و از سنگ کیسه صفراست . یک عدد سنگ بزرگ جا خوش کرده اون توو و باید سریع جراحی بشه.  

شنبه صبح مامان عزیزم عمل داره و من خیلی نگرانش هستم. خوشبختانه خودش خیلی ریلکسه.  

خلاصه که مثل همیشه دوست دارم انرژی مثبتتون رو به سمت ما روانه کنین . من به انرژی های شما اعتقاد دارم شدیدا.  

راستی خودم هم رفتم دکتر تغذیه و برنامه غذایی گرفتم و از دیروز با برنامه دارم غذا میخورم. 

خیلی خوبه کاش زودتر و همون اوایل دوران بارداری با این دکتر آشنا شده بودم. الان روزانه 3 وعده غذای اصلی دارم و 3 وعده میان وعده که روی میان وعده ها و همینطور صبحانه تاکید بیشتری شده . رژیمی که یه خانم باردار باید رعایت کنه خیلی حساسه چون باید همه گروههای غذایی مورد نیاز خودش و جنینش رو شامل بشه.  

من 3 تا ازمایش دادم برای تشخیص د*یابت ب*ارداری که دو تاش میگفت آره و یکیش میگفت نه! واسه همینم سه تا دکتر (زنان-غدد-تغذیه) نتونستن نظری بدن و از روی این سه تا ازمایش قضاوت کنن. ولی دکتر تغذیه با دادن این رژیم یک ماهه احتیاط بیشتری به خرج داد تا اگر احتمال ابتلای من به د*یابت باشه با این رژیم کنترل بشه. شانس ابتلا به دیابت نوع 2  در اونهایی دوران ب*ارداری د*یابت دارن در طول دوره زندگیشون بیشتره . همینطور د*یابت ب*ارداری باعث بشه نوزاد با افت قند روبرو بشه .


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:14 توسط پيراشكي| |

جواب ازمایشو گرفتم. همونی که فوق تخصص غدد برام نوشته بود. همه چی نرمال بود! باورم نمیشد!! رفتم پیشش و وقتی جوابو دید گفت خوبه. ولی بهتره با یه متخصص تغذیه هم مشورت کنی تا از این به بعد طبق برنامه غذایی که اون میده پیش بری. گفتم پس چرا اون تا ازمایشم بعد از گلوکر جوابش  اونجوری شد؟! گفت خوب بعضی وقتها هم اینجوری میشه! گفت اونایی که دیابت بارداری دارن جواب این یکی ازمایششون هم خارج از رنج نرماله. برای کنترل بیشتر یک ازمایش دیگه هم برام نوشت برای اول اسفند. 

حالا برای دوشنبه اینده وقت گرفتم از متخصص تغذیه . 

از همتون ممنونم که به یادم هستین و حالمو میپرسین:)

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:39 توسط پيراشكي| |

رفتم پیش دکتر خودم  و بعد از معاینات معمول همیشگی وقتی جواب ازمایش دومم رو دید منو معرفی کرد به دکتر غدد. گفت برای کنترلش دکتر غدد باید بهت برنامه بده و بر اساس رژیم پیش بری تا کنترل بشه. همونجا از مطب دکترم زنگ زدم به این دکتر جدید و منشی ایشون میخاست برای دو هفته دیگه بهم وقت بده. ولی وقتی شرایطم رو گفتم قبول کرد که همون موقع برم مطبش و بین مریض برم داخل. خانم دکتر جدید ازمایشاتم رو دید و یه سری توضیحات داد و گفت دیابت بارداری یه چیز معموله در این دوران حتی اگه سابقه نداشته باشی و یا وزنت هم بالا نباشه و خیلی چیزهای دیگه.گفت 80 درصد با رژیم کنترل میشه و بقیه هم با تزریق انسولین. البته با اتمام بارداری دیابت هم برطرف میشه. گفت برای بررسی بیشتر یه ازمایش دیگه بدم. و با جواب برم پیشش. همزمان برم پیش کارشناس یا دکتر تغذیه تا با یه رژیم دقیق کنترل کنم برنامه غذاییم رو. داشتم فکرمیکردم وقتی آدم مشکلی براش پیش میاد چقدر راحت تو پرسه ی پاسکاری و گردش قرار میگیره. یعنی وارد یه جریانی میشی که دراومدن از اون جریان کار خداست! حالا امروز جواب ازمایشمو میگیرم ببینم این یکی چی میگه. ازمایشم هم به این صورت بود: اول قند خون ناشتا. بعد قند خون یک ساعت بعد از خوردن صبحانه و بعد قند خون یک ساعت بعد از خوردن ناهار. تواین چند هفته (مجموع این 3 تا آزمایش)  11 بار دستم سوراخ شده و خون دادم. هربار که سوزن فرو میره تو دستم و سوزشش رو حس میکنم سریع ذهن خودمو میبرم پیش کلوچه جانم و میگم اینها فقط به خاطر توعه. همین یه لبخند گنده میاره رو لبم که تحمل همه چی رو برام آسون میکنه.

از همتون ممنونم به خاطر کامنتهای پرمهرتون و احوالپرسیها و دلداری دادنهاتون. همچنان نیازمند دعاهای قشنگتون هستم.

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:30 توسط پيراشكي| |

غمگین و ناراحتم.  

خیلی. 

 گفته بودم دکتر گفته بود تست ت*حمل گ*لوکز رو مجدد بدم اینبار با 100 گرم گ*لوکز و سه نوبت تست بعد از خوردنش. چهارشنبه مرخصی گرفتم و صبح رفتیم بیمارستان . بعد از خوردن دو لیوان گ*لوکز که برخلاف دفه ی قبل اصلا خوشمزه نبود و هیچ اسانسی داخلش نداشت حالم بد شد و بعد از نیم ساعت همه رو بالا آوردم... و این یعنی تستم خراب شد و باید برمیگشتم خونه. بهم گفتن یه روز دیگه که حالت بهتر بود و آمادگیشو داشتی بیا و از 8 ساعت قبلش ناشتا باش.

این از چهارشنبه.

جمعه صبح دوباره رفتیم ازمایشگاه و قند ناشتام رو گرفت و بعد نوبت خوردن اون دو تا لیوان شربت رسید!! با کلی تلقین مثبت و حال خوب شروع کردم به خوردنشون و پروژه با موفقیت انجام شد. یک ساعت بعد- دو ساعت بعد و سه ساعت بعد دوباره خون دادم. و تمام این مدت رو بیمارستان موندیم. اخه همزمان شده بود با بازی فوتبال. دوستای اینستایی در جریان هستن دیگه؟!  کلی هم در جریان این فوتبال هیجانزده شدیم .

دیگه بعد از اخرین پنالتی برگشتیم خونه و من تازه صبحونه خوردم بعد از 13 ساعت ناشتایی.

حالم خیلی خوب بود و با مامان اینا برنامه گذاشتیم بعداز ظهر بریم خرید برای نی نی. یه کم استراحت کردم و وقتی مامان اینا اومدن آقای میم هم با جواب ازمایشم اومد.

اصلا فکرشو نمیکردم! 2 تا از 4 آیتم ازمایشم بالاتر از حد طبیعی بود . کلی حالم گرفته شد. و همونجا زدم زیر گریه. گریه ام هم قطع نمیشد . همه رو ناراحت کردم. بیشتر از همه نی نی رو.

امروز میرم دکتر ببینم چی میگه. من حاضرم برای بهتر شدن این روند هر کاری بکنم. فقط نمیخام کوچکترین آسیبی به نی نی برسه. اینو از ته قلبم میگم. همونجوری که تو این دو هفته هیچ کدوم از خوشمزه هایی که اونقدر عاشقشونم رو نخوردم بازم حاضرم هررژیمی بگیرم. فقط نمیخام هیچ آسیبی به نی نی برسه.

برام دعا کنین .

راستی برای خرید رفتیم این  نمایشگاه لینک . اگه باردار هستین و یا بچه کوچیک دارین حتما تو این هفته یه سری به اینجا بزنید. تقریبا هرچی که مرتبطه اونجا هست و با تخفیف عرضه میشه. البته اگه حال و حوصله ی شلوغی نمایشگاهها رو دارین برین.

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:41 توسط پيراشكي| |

 

همونجوری که تو عنوان نوشتم این پست به افتخار این همه 3 که امروز ردیف شدن پشت هم نوشته میشه:)

چند وقت پیش پاور کیس اداره م اتصالی کرد و ترکید! دود بلند شد از پشت کیس و بعد کاشف بعمل اومد که مادربردش سوخته. چند رویزی بدون کیس بودم و کلی هم غصه دار که مبادا اطلاعاتم بپره! ولی مشکل حل شد و هاردم روی یک کیس دیگه سوار شد و موقتی با کیس خودم جایگزین شد.

یکی از برنامه هایی که رو کیس قبلیم داشتم فید دیمون بود که لینک همه ی وبلاگها رو توش وارد کرده بودم و به محض بروز رسانی میخوندمشون. رو این کیس جدید چون از اول میدونستم موقتیه فیدیدمون دیگه نصب نشد و باینجوری بود که دیگه خیلی از لینکهامو از دست دادم.

موند فقط وبلاگهاییی که تو محیط بلاگفا هستند و ادرسشونو تو وبلاگ دوستان وارد کرده بودم. این چند وقته میتونم اونا رو بخونم. با اینکه اکثر وبلاگها رو تو صفحه وبلاگم لینک کردم ولی بازم خیلی ها ممکنه از دستم در رفته باشه و بیخبر باشم از حال و احوالشون.

پریروز یه لیوان چایی جلوی دستم بود و در حین کار داشتم چای رو مزه مزه میکردم که دستم خورد و چای ریخت رو کیبرد! تقریبا لیوان چای نصفه شد!

سریع کیبرد رو برعکس کردم و گذاشتم کنار بخاری. امروز بعد از 2 روز کیبرد رو وصل کردم ولی وقتی چراغش روشن شد با خوشحالی به همکارام اعلام کردم که اخ جون کیبردم درست شد!

بعد متوجه شدم که ردیف پایین کیبرد هیچکدوم از دگمه هاش کار نمیکنه! ینی از دگمه ی (ظ) تا (؟)

الانم دارم با کیبرد قرضی همکارام کار میکنم:)

اینم از خسارتهایی که چند وقته بهم خورده!

مامانم داره برای نی نی یه بلوز شلوار بافتنی میبافه. دیشب که خونشون بودیم دیدم دیگه آخرهای کاره! انقده ذوق کردم براش. انشاا... برای زمستون آینده نی نی میتونه ازش استفاده کنه!

میگن تو این هفته ها نی نی میچرخه و سرش در قسمت پایین شکمم قرار میگیره و اینجوری خودشو اماده میکنه برای به دنیا اومدن.

دیگه کمتر تو شکمم معلق میزنه و بیشتر ضربه میزنه این روزها! ضربه های قوی که گاهی صدای منو درمیاره!

من برای همه تون دعا میکنم شما هم برای ما دعا کنین لطفن:)

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 10:1 توسط پيراشكي| |

یه مغازه مرغ فروشی هست نزدیک خونه که همیشه شلوغه. از اینایی که هر قسمت مرغ رو بخای همون موقع خرد میکنه و بهت میده. هوس کرده بودم ازاونجا خرید کنم. همیشه مرغ و گوشت رو بسته بندی میگیریم ولی اینبار هوس کرده بودم. 

 وقتی داشتیم از اداره برمیگشتیم با اقای میم رفتیم داخل مغازه و فیله مرغ خریدیم. بعد هم وقتی رسیدم خونه یکراست رفتم تو اشپزخونه و مشغول شستن و بسته بندی کردن مرغ ها شدم. 

 البته دیدم رول کیسه فریزر تموم شد  همونموقع و آقای میم ساعت 9 شب رفت کیسه فریزر بخره!  

دلم دوغ آلیس میخاست که اونم گرفت 

 برای شام و ناهار امروز هم چند تکه مرغ  کنار گذاشتم.  

اولش میخاستم پاستا درست کنم ولی احساس کردم سخته و باید سر گاز وایسم تا خودش و سسش اماده بشه بیخیالش شدم.  

هویج و فلفل سبز و سیب زمینی رو شستم و خرد کردم و همراه فیله های خرد شده ریختم تو ماهیتابه با کمی روغن و آبلیمو و نمک و فلفل و پیاز. 

 یعنی عاششق ترکیب رنگیه این غذا شده بودم. از بس خوشگل بود و از همه رنگی داخلش داشت.  

بعد طبق معمول یکهویی انرژیم ته کشید و تخلیه شدم و رفتم رو مبل ولو شدم. 

 قارچ ها رو خیس کرده بودم و به اقای میم گفتم فقط قارچ ها رو بشوره و خرد کنه و به غذا اضافه کنه. یه دونه موز هم برای من بیاره. 

 اقای میم هم رفت تو بالکن و طبق معمول شروع کرد به سوال پرسیدن که فلان چیزم بیارم ؟ نیارم؟ ... و بلخره با موزو خیار و پرتقالو نارنگی برگشت تو اشپزخونه و همه رو خالی کرد تو سینک تا بشوره. (دقت کردین من فقط یه دونه موز میخاستم و البته قارچهایی که در انتظار شسته شدن بودن تو اشپزخونه! )  

بعد از شستن همه ی اون میوه ها اونم خسته شد و اومد کنار من. البته موز رو فراموش نکرد.  

یه کم که انرژی گرفتم رفتم سراغ قارچها و شستم و خرد کردم و اضافه کردم به غذا. حدود ساعت 10 غذامون اماده شد و منکه دیگه با اون همه بوی مواد اولیه سیر شده بودم کمی خوردم با دو لیوان دوغ آلیس و دیگه ساعت 11 من خواب بودم.

ساعت 2 نصفه شب با درد زانو بیدار شدم و شروع کردم به داد و فریاد آقای میم بیچاره هم از خواب پرید و شروع به ماساژ دادن زانوی راستم کرد. و جالب اینجاست که صبح هیچی از این درد و این صحنه ها یادم نمیاد و اینی که الان گفتم از تعریفات و مشاهدات آقای میم هست.

ساعت 4 و نیم نصفه شب هم دوباره پشت ساق پام گرفت! یه درد وحشتناک که وقتی تو خواب داشتم خودمو منقبض میکردم دیگه ماهیچه م باز نشد و خیلی بدجور گرفت. اونقدر دردش شدید و طولانی بود که باز هم جیغ و فریادم رفت هوا و دوباره آقای میم بیدار شد و شروع کرد به ماساژ دادن زانوی راستم!!  

حالا من از شدت درد نمیدونم داد بزنم یا بخندم. یه کم که دردش کمتر شد گفتم اون پام نیست . و اقای میم شروع کرد به ماساژ زانوی چپم! بلخره تونستم بین درد و خنده بگم که ساق پامه نه زانوم!! بعد همون موقع همزمان این سوال در ذهنم شکل گرفته بود که من که همیشه ساق پام میگیره چرا اینبار اقای میم گیر داده به زانوم! نگو دو ساعت پیش از درد و گرفتگی زانو بیچاره رو از خواب پروندم چیزی که خودم اصلا یادم نمیومد و همچنان هم یادم نمیاد!!

دوباره خوابیدیم و اینبار یه خواب خوشمزه دیدم تا 6 و نیم صبح که ساعت زنگ زد و بیدار شدیم

خواب دیدم یه خیابونی سمت انقلاب بودم که رسیدم جلوی یه قنادی قدیمی که ارمنی بود و اسمش وارطان بود!  

بعد یادم اومد که یه نفر تو وبلاگش از این قنادی خیلی تعریف کرده بود و گفته بود شیرینی و کیکهاش حرف نداره!  

منم بدون تردید وارد شدم و اونجا انواع و اقسام شیرینی ها و کیک و مافین ها و چیزکیک ها و تارت ها رو دیدم که خیلی خوشگل به من چشمک میزدن. سیستم خریدش هم اونجوری بود که خودت ظرف برمیداشتی و از هر کیک و شیرینی که دلت میخاست برای خودت میکشیدی و بعد میرسیدی سراغ نوشیدنی ها که انواع چای ها و کافی ها تو فنجون ها و ماگ های خوشگل بودن و تو انتخاب میکردی.  

اخر هم میرفتی صندوق و حساب میکردی. از نوشیدنی ها من چای وانیلی رو انتخاب کرده بودم و طعمش هنوز زیر دندونمه!

اینم از خواب خوشمزه ی ما

حالا پیشینه ی این خواب به اینجا برمیگرده:

جواب ازمایشم رو گرفتم. قند ناشتام نرمال بود. قند یه ساعت بعد خوردن گ*لوکزم 5 تا بالاتر از حد مجاز بود و قند 2 ساعت بعد خوردن گ*لوکز هم نرمال بود.

دکترم گفت دو هفته دیگه باید مجدد این ازمایشو بدی ! و اینبار با 100 گرم گلوکز و 3 نوبت تکرار! و در طول این دو هفته هیچ قند و شیرینی و شکلات و عسل و مربا و کلن چیزهای شیرین نمیخوری! حتی بیسکوییت!!

این خیلی نامردیه! نه؟

گفت فقط روزی دو تا دونه خرما میتونی بخوری!

و این برای منی که این چند ماهه با این شیرینیجات کلی صفا کردم ستم بزرگیه!! خودم میدونم

دو روز اول خیلی سخت بود و لی الان دیگه عادت کردم به نخوردن همه ی این چیزها! حتی اون دو تا خرما رو هم بعضی روزها یادم میره بخورم!!

ولی دیشب تو خوابم همه ی اون کیک ها رو امتحان کردم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 14:9 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com