Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

یکی از قشنگترین ماههایی که تجربه اش کردم  و چقدر زود گذشت 

انگار هرچقدر شیرینتر باشه به همون نسبت هم سریعتر میگذره 

پریروز که رفتم دکتر برای سونوی 7 ماهگی و آزمایش تحمل گ*لوکز نوشت برای هفته آینده 

از وضعیتم هم راضی بود خداروشکر 

بهم گفت خوب تپل شدی 

گفتم دست و پام ورم کرده حلقه و ... برام تنگ شده. گفت نمک و برنج نخور ! 

از تکونهای نی نی بگم که از تکون خوردن دیگه گذشته! تصور میکنم برای خودش لم داده و هرازگاهی دست و پایی تکون میده و با پاهاش تا جایی که میتونه بهم فشار میاره!  

همه ی حس هایی که تا بحال نسبت بهش داشتم یه طرف و این درک کردن تکونهاش هم یه طرف  

وقتی شروع میکنه به فعالیت اگه کسی کنارم باشه دستشو میگیرم و میذارم رو شکمم تا اون هم همراه من لذت این لحظه رو بچشه! مثل آقای میم-مامانم-همکارم ولی میدونم هیشکی مثل من نمیتونه با تمام وجودش این لذت رو درک کنه. چون من از درون حسش میکنم ولی حس کردن اونها بیرونیه:)  

 روند افزایش وزنم تا الان به این صورت بوده تا الان:

وزن قبل ب*رداری 54-55 

پایان 4ماهه اول رسیدم به 57 

پایان 5 ماهگی رسیدم به 63! که نقطه ی عطفی بود واسه خودش!! (علتش تموم شده حالت تهوع و باز شدن اشتهای شدیدم بود و من بدون کنترل هرچیزی که دلم میخاست خوردم)

و الان در اواسط 6 ماهگی رسیدم به 66 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 9:1 توسط پيراشكي| |

وقتی میخاستم برای غ*بالگری مرحله اول برم انقدر استرس و نگرانی داشتم که یکی از چیزهایی که برای سلامت نی نی نذر کردم آش بود. شاید چون خودم خیلی آش دوست دارم مخصوصا از نوع رشته اش. و بعد از اون دنبال فرصتی بودم که این آش نذری رو درست کنم و برنامه ام جور نمیشد. تا اینکه مامانم روز اربعین رو پیشنهاد داد و خودش هم اومد خونمون که با کمک هم درست کنیم. روز قبلش خریدهامو انجام دادم. سبزی و حبوبات و... و کلن هرچیزی که لازم بود رو از بیرون خریدم و از چیزای تو خونه دیگه استفاده نکردم که اندازه اش بیاد دستم.  

جای همگی خالی بلخره آش ظهر روز اربعین آماده شد و بین همسایه ها و نگهبانهای بلوک پخش شد. یه ظرف هم برای خانواده اقای میم فرستادم و یه ظرف هم برای فامیلهای خودمون که همه اون روز یکجا جمع بودند.  

درست کردن آش خرده کاری زیاد داره! یک قابلمه سایز بزرگ خودم داشتم و یکی هم از خونه مامان اینا آوردم ولی رو همون اجاق گاز خودم گذاشتم  که یکم کارم سخت شد چون عملا از شعله های دیگه نمیتونستم استفاده کنم! درستکردن پیازداغ-نعناداغ-سیرداغ و جوشوندن کشک هر کدوم یه شعله نیاز داشت خوب! دیگه حساب بکنین چه جوری کارها انجام شد!  

البته تجربه خوبی بود برام. که انشاا.. برای دفه بعد مثلا سیرداغ و پیاز داغ رو از روز قبل میتونم درست کنم تا کارها کمتر بشه و یااینکه پلوپز تهیه کنم (از اون اجاق گازهای بزرگ که به گاز شهری وصل میشه ما بهش میگیم پلوپز) البته وقتی داشتم سبزی میگرفتم میتونستم همونجا پیازداغ و سیر داغ  اماده بگیرم ولی دلم میخاست خودم هم یه کاری انجام داده باشم بلخره!

برای ادامه ی نذرم هم گفتم سال دیگه اگه توانایی جسمی و مالی داشته باشم بازم این نذر رو برای سلامت نی نی ادا کنم. انشاا... که توفیقش رو داشته باشم:) 

برای همه بصورت کلی دعا کردمو برای سلامتی نی نی ها و مادرها همچنین.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 11:51 توسط پيراشكي| |

متفاوت ترین روزها با متفاوت ترین حس و حالها رو دارم میگذرونم بخاطر وجود کلوچه و تکون های گاه و بیگاهش که الان دیگه مرتب شده (مثلا 6 صبح ضربه های پیاپی و همینطور تکرار این ضربه ها ساعت 12 ظهر و غروب قبل از خوردن شام یا بعد از خوردن شیرو عسل یا شیر و خرما و اناری که هر شب میخورم) خدایا جز معجزه خوندنش چی میتونم بگم؟ تصور اینکه من خودم 9 ماه با این شرایط تو شکم مامانم بودم و اونجا چیکار میکردم و روزها و لحظه ها رو میگذروندم... تصور وجود خودم و همه ی معجزه هایی که اطرافم میبینم. تا االان به این شدت نتونسته بودم معجزه ی بودن و آفرینش انسان رو درک کنم... خدایا اگه لحظه لحظه هم بخام شرکگذارت باشم بازم کمهولی حداقل میتونم صبح ها موقع بیدارشدن و ترک تختخواب و شبها قبل از خوابیدن به همه ی این ها عمیق تر و بیشتر فکرکنم و شکرگذارت باشم.  

به لطف کلاسهای آخر هفته آقای میم من الان فرصت بیشتری دارم که آخر هفته ها رو خونه مامانم و در کنار مامانم باشم. درسته خیلی از بیرون رفتنها و گذشت و گذارها و کارهای دونفره و خریدکردنهای آخر هفته و هرآنچه زندگی کارمندی در طول هفته موکول میکنه به آخر خیلی کمتر شده ولی بودن در کنار مامانم ارزشش از همه ی اینها بیشتره خدای من چقدر تغییر کردم با داشتن این معجزه در درونم... حتی حسم نسبت به مامانم چندین و چند برابر شده... حتی مادر همسر با به یاد آوردن مراحلی که هر مادری تو زندگیش میگذرونه تا بچه اش به دنیا بیاد... البته میدونم هنوز اول راهم...  

روزها میگذره و با رشد نی نی منم تپل وتپل تر میشم... یه چیز یواشکی بگم! وقتی وایمیستم رو ترازو دیگه نمیتونم عددش رو ببینم! آخه شکمم جلوی دیدم رو میگیره! دیگه بلند شدن و نشستن و خابیدن به راحتی قبل نیست. حتی نفس کشیدن . حلقه ی ازدواج از انگشت دست چپ درآورده شد و به گردن انداخته شد! انگشتری که قبلا برام گشاد بود و برایا نگشت سوم دست راست مناسب بود تو انگشت حلقه جا خوش کرده و به من لبخند میزنه

 کمی از خونه داری و آشپزی حرف بزنم شاید این گره ننوشتن باز بشه. 

 هفته پیش مامان اسفناج خریده بود و باهاش یه آ*لو ا*سفناج تووپ درست کرد که بعد از مدتها خیلی بهم چسبید.  

منم چند روز پیش بعد از اداره سر از سبزی خردکنی محل درآوردم و در یک اقدام کاملا جوگیرانه 3 کیلو اسفناج خریدم! پاک شده بود و تو خونه فقط باید شسته و خرد میشد. البته خرد کردن اسفناج اونقدرها سخت نیست چون با دست هم میشه خردش کرد و برای غذا استفاده کرد چون خیلی سریع آب میشه تو قابلمه. فقط اینو بگم که برای شستن اسفناجها همه ی سبد ها و زیر سبدی و تشت و ... تو کابینتها بیرون کشیده و استفاده شد! در حدی که من جا و ظرف کم آوردم .  

همزمان برای اینکه از شدت بار اون همه اسفناج کم کنم دو تا قابلمه بزرگ گذاشتم رو گاز و داخلش پر کردم ازاسفناجهای شسته شده و خرد شده با دست برای درست کردن بورانی و همینطور خورش آ*لوا*سفناج.  

قبلا یه تجربه از پختن آ*لو ا*سفناج داشتم به این صورت که انقدر مقدار اسفناجها کم بود (از این دسته ای های کوچیک بود) به محض ریختم تو قابلمه محو شد و خورش من یه ترکیبی از آلو و مرغ بود که چند پر اسفناج از کنارش رد شده بود!) 

 با علم به تجربه قبلی تقریبا یک سوم اسفناج ها رو برای درست کردن خورش و همینطور بورانی استفاده کردم . توصیه میکنم تو این فصل حتما برای یک بار هم که شده این خورش رو درست کنین.  

میدونم خودتون استاد هستید ولی خیلی ساده میگم که چه جوری این خورش رو درست کردم:  

دو تا سینه مرغ رو به همراه پیاز و کمی نمک و زردچوبه و کمی آب گذاشتم تا بپزه و همزمان دو مشت برگه آلو خشک شده رو تو آب خیس کردم تا بعدا به خورشتم اضافه کنم. اسفناجها هم با آب خودشون در حال کوچیکتر و آب شدن بودند. وقتی مرغ نیم پخت شد اسفناج ها و آلو ها رو بهش اضافه کردم و تقریبا 1 ساعت زمان برد تا خورشتم جا بیفته. بوی معرکه اش پیچیده بود تو خونه . در انتها نمک غذا رو چشیدم و احساس کردم خورشتم یه چاشنی چیزی کم داره. یه قاشق رب انار اضافه کردم بهش و به این صورت یه خورش خوش آب و رنگ و بو آماده شد! 

 م*است ب*ورانی هم درست کردم و ظرف همسایه روبرویی مون که دو هفته پیش برامون لبو آورده بود و من نمیدونست جای خالیش رو با چی پر کنم رو با م*است ب*ورانی بهش برگردوندم.  

خودمون هم الان دو روزه که داریم خورش آ*لو ا*سفناج میخوریم و همینطور ب*ورانی! یعنی این کودک درون الان کلی تعجب کرده از شدت آهنی که این چند روز بهش رسیده!  

بقیه اسفناجها رو هم خرد کردم و گذاشتم تو فریزر. مامانم میگه برای سوپ و آش استفاده کن ولی نمیدونم اسفناج فریزری برای بورانی و یا خورش خوب میشه یا نه؟  مطمئنا کیفیت اسفناج تازه رو نداره. 

 دومین مربای پاییزی رو هم پختم! مربای ب*ه رو که چند هفته پیش درست کردم و بعضیهاتون عکسش رو دیدین. یه مقدار شیره ی مربا زیاد بود که ریختم تو یه شیشه جداگانه مثل شربت! و در یک اقدام ابتکاری چند قاشقش رو با یه لیوان شیر مخلوط کردم و شیر انقدر طعم خوبی گرفت که عاشق این ترکیب شدم با یه رنگ صورتی خوشرنگ 

 یکی از روزهایی که خونه مامانم بودم هویج گرفتم و اونجا مربای هویج رو با کمک مامان درست کردم. البته مامانم هویج ها رو شست و رنده کردنش با خودم بود. بعد هم که دیگه روی گاز براش خودش درحال پخته شدن بود. بنظرم م*ربای ه*ویج راحتترین مرباست و برای مبتدی هایی مثل من تجربه ی خوبیه.  

من برای 2 کیلو هویج یک و نیم کیلو شکر ریختم و مقدار آب هم به صورت چشمی و حسی جوری که روی هویج ها رو بگیره. و اواسط پخت خلال بادوم هم اضافه کردم بهش. در انتهای زمان پخت هم وقتی چشیدم احساس کردم خیلی شیرین شده چون هویجش شیرین بود واسه همین آبلیمو اضافه کردم بهش و طعم شیرینیش متعادل شد و همینطور کمی وانیل که طعم خوبی به مربای من داد. البته مامانم برای مربای خودشون گلاب ریخته بود که اون هم بامزه است ولی من وانیل رو ترجیح میدم. طعمش شیک تره!  

خیلی لذت بخش بود وقتی مربا رو میریختم تو شیشه و بانکه وبازم شیشه کم میاوردم! یه شیشه برای آقاجونم بردم. یه شیشه هم برای محل کارم و قراره یه شیشه هم بدم به آقای میم که صبحانه با همکارهاش بخوره ولی فعلا شیشه ندارم دیگه!  

خریدهم دیگه انجام ندادم. خیلی هم خوب بود!  

یه چیز دیگه: تکون های نی نی تا همین دیروز بیشتر در قسمت راست شکمم احساس میشد و لی از دیشب این تکون ها بیشتر در قسمت چپ هست. کسی میدونه علت خاصی داره؟ این ضربه ها رو با پاهاش انجام میده دیگه؟ 

 پ.ن. نگارجون امروز صبح با خوندن پستت واقعا شوکه شدم! باور نکردنی بود برام. میدونم نوشتنش هم خیلی سخت بوده برات. خداروشکر کردم به خاطر سلامتیت . امیدوارم خدا مثل همیشه تو رو و همه ی ما رو در پناه خودش بگیره و لحظه ای هم ازمون غافل نشه. خیلی مراقب خودت باش خانومی.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 10:59 توسط پيراشكي| |

روزها بسرعت ميگذره و من ميدونم دلم تنگ ميشه براي اين روزها كه رو زمين نه روي آسمونم، دلم براي اين تكون خوردنها تنگ ميشه ، براي اين جمع شدگيت تو دلم براي اين تكونهاي گاه و بيگاهت... شبها وقتي ميخام بخابم تيك تيك ضربه ميزني و صبح ها زودتر از من بيدار ميشي... يعني پاشو به من غذا بده من گرسنه مه... دلم تنگ ميشه براي همه ي هفته ها و روزها و ماههايي كه تو نزديكتريني به من و من نزديكتر از هميشه به تو... 

 


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393ساعت 10:42 توسط پيراشكي| |

سه روز موندم خونه و این سه روز فرصت خوبی بود برای رسیدن به خودم و استراحت و آرامش گرفتن و آماده شدن برای هفته کاری جدید 

جمعه با آقای میم رفتیم خیابون بهار (تاحاالا نرفته بودم) البته خیلی از مغازه ها تعطیل بودند و پاساژی هم که آدرسشو گرفته بودم فقط طبقه ی همکفش باز بود 

چقدر مغازه و چقدر جنسهای مختلف و چقدر خانم های باردار و غیربادار به همراه نی نی های دورن کالسکه و بچه های بزرگتر که همه برای خرید اومده بودند 

نیم ساعت اول رو کلا گیج بودم! از حجم بالای همه چیز! تنوع مارکها و قیمتها و طرح ها و وسایل ضروری و غیرضروری!  

بعد بلخره دل رو بدریا زدم و استارت خرید زده شد.   

برای لباس راحتی (تو خونه) از مارکهای ایرانی مارک آ*شور بهم پیشنهاد شده بود. تو نمایندگی غ*نچه هم کارهای تک رنگ زیبایی دیدم و قرار شد بریم دوربزنیم برگردیم بخریم:)  ولی بعدش که طرحهای bcc رو دیدم خوشم اومد خریدم البته سایز 3تا 6 ماه و سایز 6 تا 9 ماه. سایز صفر یعنی همون بدو تولد رو باید بگیرم که اختمالا اونو سفید میگیرم. کسی میدونه آیا باید همه ی لباسها رو گرفت (مثلا شلوار- شرت-بادی کوتاه و بلند و...)  دوستم بهم گفته بودم از هر دوم از سایز ها یعنی سایز 1 و 2 و 3 هر کدوم 2 دست بخرم. ولی اخه احساس میکنم تعدادشون زیاد میشه. چون همه میگن کم لباس بگیرم و نی نی خیلی زود بزرگ میشه و نمیتونه از همش استفاده کنه!

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 14:30 توسط پيراشكي| |

و آينه به خودم نگاه ميكنم اين منم كه بيشتر از ٢ ماهه ارايشگاه نرفتم، ميرم دوش ميگيرم بعد از مدتها ٤٥ دقيقه دوش گرفتنم طول ميكشع، خبري از زير آب پريدن و سريع بيرون اومدن نيست... با ملايمت بدنم خشم ميكنم دست ميكشم رو برجستگي شكمم ، خدايا من چقدر اينو دوست دارم... ميشينم رو تخت، لوسيونو پخش ميكنم روي بدنم... از پاها شروع ميكنم و با حركت دوراني انگشتهام خودمو بدنمو به يه نوازش مهمون ميكنم كمي از عطرمو با لوسيونم قاطي ميكنم تا به خورد پوستم بره... حالا كرم مرطوب كننده صورت... كرم ترك پا با بوي نعناع رو ميريزم كف دستم و كف پاهامو ماساژ ميدم... بعد نوبت موهامه... سرم مو رو به همه جا ميزنم و سشوار رو ميگيرم دستم... موهام بلند شده و سخت شده خشك كردنش ولي طاقت ميارمو كارمو ادامه ميدم... خودمو تو اينه نگاه ميكنم و ميگم راضي ام ازت! از بين لاكهاي مختلف چيده شده روي ميز شيشه لاك زرشكي رو برميدارم و شروع ميكنم به لاك زدن انگشتام... چقدر از الان خودم راضي ام... بايد كمي بگذره و زنگ بزنم به ارايشگرم تا ازش وقت بگيرم، بايد عيش امروزمو كامل كنم... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 15:44 توسط پيراشكي| |

نمیدونم چرا حس و حال نوشتن ندارم.  

این چند روز حال خوبی نداشتم. قضیه از این قرار بود که یکشنبه که رفتم دکتر بعد از ویزیت مشخص شد که من در این یک ماه اخیر 6 کیلو وزن اضافه کردم. این در حالیه که از اول بارداری تا پایان 4 ماهگی کلا 3 کیلو وزن اضافه کردم. 

 البته خودم هم حس کرده بودم که این اواخر با شیب زیاد داره وزنم زیاد میشه. علتش هم باز شدن اشتهام بود بعد از اون ویارهایی که تو سه ماهه اول تجربه کرده بودم. از نظر دکترم هم این افزایش وزن در این یک ماه برام زیاد بود .  

بهش گفتم اخه خیلی زود به زود گرسنه ام میشه و هر دو ساعت یکبار باید چیزی بخورم. دکترم گفت بخاطر معده اته و باید تا سه روز هیچ داروی مکملی نخوری چون این قرص های مکمل هم باعث بازشدن اشتها و همینطور فشار بر معده میشه و همینطور گفت هیچ غذایی به جز کباب نخور در این سه روز و همچنین همیچ میوه و سبزی خامی هم مصرف نکنم در این رپیم سه روزه. بعد از سه روز هم مصرف برنج و ماکارونی (که اصلا نمیخورم) و سیب زمینی و نان رو محدود کنم.

خلاصه من کلی روحیه م رو باختم .

همون شب از رستورانی که همیشه کباب میگیریم کباب برگ و کوبیده گرفتیم. من علاوه بر برگی که خوردم یک سیخ کوبیده هم خوردم چون واقعا گرسنه ام بود و قبلش هم خرید بودیم تا دیروقت.  

چشمتون روز بد نبینه!  

آنچنان حالم بد شد که نمونه اش رو تو ویارهای وحشتناک اول بارداری تجربه کرده بودم. و تا صبح سه مرتبه حالم اونجوری شد!  

صبح رفتیم بیمارستان و دکتر اورژانس گفت مسموم شدی (آقای میم هم از اون کباب خورده بود ولی فقط کمی احساس سنگینی میکرد) بعدا به اون رستوران هم زنگ زدیم ولی اونا هم گفتن که هیچ مورد شکایتی از کباب دیشب نداشتن. 

 بهم یه سرم تزریق کردن با امپولهای ضد تهوع چون هنوز حالت تهوع رو داشتم. دیگه ظهر اومدیم خونه و هر دو مون اون روز رو مرخصی رد کردیم البته دکتر به من 3 روز استراحت داد ولی امروز برای انجام کاری حتما باید میومدم . امروز کارمو انجام دادم حالا اگه بشه فردا رو هم میمونم خونه تا استراحت کنم. چون هنوز بی حالم و به غیر از جوجه هیچ غذای دیگه ای نخوردم و واقعا دیگه از جوجه حالم به هم میخوره:)

این هم از حال و احوال این روزهای من. 6 ماهگی رو با اینحال شروع کردم.

تکونهای نی نی خیلی بیشتر شده و کاملا احساس میشه. و حتی واکنش نشون میده نسبت به ناز و نوازشهایی که میکنمش.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 15:41 توسط پيراشكي| |

 

يكي از ميوه هايي كه تو كتاب ر*ي*حانه بهشتي خوردنش توصيه شده به هست 

چند روز پيش به گرفتم براي درست كردن مربا ولي هر روز دارم يه دونه اش رو ميخورم و ديگه فكرنميكنم به مربا درست كردن برسه:)   

اين مطلب رو بخونيد


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 10:27 توسط پيراشكي| |

روزهاي بامزه اي هستن اين روزها.

 وقتي ميري سراغ لباساي زمستوني و يكي يكي درمياري و ميپوشي و ميبيني ديگه اندازه ت نيست! و بازم بايد بري لباس بارداري بخري اونم با اين قيمتهاي عجيب و غريبش!

وقتي يك ساعت بعد از خوردن صبحانه دلت ضعف ميره و ني ني درون بهت پيام ميده كه من گرسنه مه و بازم غذا ميخام. يا وقتي اخر شب مسواك ميزني و مياي بخابي بعد دوباره همون پيغام گرسنگي صادر ميشه و تو بايد بلند شي بري سر يخچال وبا خوابالودگي فراوان حاضري كوكو سبزي  سرد و نون يخزده رو از فريزر دربياري و لقمه لقمه بخوري

وقتي شبها ساعت 9-10 خسته از كار روزانه دراز ميكشي رو مبل و حركتهاي شكمتو ميبيني

همون موقع هاست كه لبريز ميشي از ذوق و شوق و بازم باورت نميشه كه اين تويي كه انتخاب شدي براي داشتن اين نعمت بزرگ كه هرچقدر هم خدا رو بخاطر داشتنش شكر كني كمه

سعي ميكنيم برنامه هاي بيرون رفتنمون مثل قبل باشه تا جايي كه ميشه. مثل سينما رفتن كه تو اين مدت ركورد شكستيم و بعد از مدرسه موشهاو آتش بس ، ساكن طبقه وسط رو هم ببيني و بعدش خودت و دوستاتو تو كافي شاپ مهمون كني به كيك شكلاتي و هات چاكلت:)

روزهام ميگذره به تندي و بارداري من نيمه رو رد كرده...


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 9:33 توسط پيراشكي| |

عجب جادويي داره اين نوشتن.

براي مني كه چندين ساله عادت كردم به نوشتن و هروقت مشكلي برام پيش مياد شروع ميكنم به نوشتن واقعا معجزه ميكنه. حتي بعضي وقتها درخواستهام و تقاضاهام و حرفايي كه رو در رو نميتونم بزنم رو با نوشتن (مثلا س م س و...) خيلي راحتتر ميگم.

و از وقتي اون ماجرا رو در ادامه پست قبل نوشتم حالم بهتر شد و همينطور نظراتي كه از شما ميخوندم كلي در بهتر شدن حالم تاثير داشت. و جالب اينجا بود كه تقريبا همه گفتين كه اين موضوع بيخودي بزرگ شده و پر و بال داده شده بهش.

با آقاي ميم هم حرف زدم و خدا رو شكر تا حدي بامن همراه و همعقيده شد در پايان مذاكرات!

با خواهرم هم نتونستم رو در رو صحبت كنم ولي اونم حله!

و اما سرنوشت اون گروه كذايي! بعد از اين ماجراها و اينكه خواهرم گروه رو ترك كرد منم يه جورايي اون گروه رو براي خودم تحريم كردم! يعني هيچ چيز ديگه اي به اون گروه نفرستادم. حتي يه استيكرlol يا cool!

و اين براي مني كه كلي تو اون جك ميفرستادم و در پاسخ هر مطلب بامزه اي عکس العملي از خودم نشون ميدادم يعني تحريم!

پريشب خواهر شوهر 1 تو وايبر برام پيام گذاشته بود و ما رو دعوت كرده بود كه تعطيلات بريم پيششون و اين يعني از اين موضوع گذشته! منم وقتي انلاين شدم جواب دادم و متقابلا از اونا دعوت كردم و ... و آخر مكالمه مون به استيكرهاي قلب و تشكر و اينا رسيد:دي

ديشب هم رفتيم خونه آقاي ميم  اینا . مامان آقاي ميم چند روزي هست كه مريض هستن و ما فرصت نكرده بوديم بهشون سر بزنيم. روابطم باهاشون مثل قبل بود البته به گفته آقاي ميم،‌مامانش از اين جريانات چيزي نميدونه! ولي با خواهر شوهر 2 سرسنگين بودم! خيلي سرد و كاملا رسمي:)

البته من نميتونم ظاهر سازي كنم و تو دلم از دستش ناراحت و دلخور باشم ولي در ظاهر لبخند بزنم و خوش و بش كنم ولي اون ميتونه:)

ديروز با دو تا از همكارهاي ديگه ام رفتيم خونه ي يكي از همكارهام كه 1 ماهه زايمان كرده و يه پسر بچه ي ناز خوردني داره. ني ني خيلي باحال بود. حس من به بچه ها خيلي عوض شده. و يه جور ديگه نگاهش ميكردم.

شب هم وقتي رسيدم خونه بازم دلم بيرون ميخاست! واسه همين با آقاي ميم شال و كلاه كرديم و اولش رفتيم خونه آقاي ميم اينا و يه نيم ساعتي اونجا بوديم. بعد هم رفتيم پاتوق هميشگي مون و پيتزا خورديم و سوپ مخصوص اونجا كه به خوشمزگي اش نديدم و نخوردم!

دوست دارم از اوضاع و احوال اين روزهام بيشتر بنويسم .

الان ديگه ضربه هايي كه ني ني ميزنه رو احساس ميكنم و تكون خوردنهاش رو ميبينم.

وزنم نسبت به قبل بارداري 6 كيلو اضافه شده و رسيدم به 60 كيلوگرم. وقتي وايميستم رو ترازو دوست ندارم عقربه از يه حدي بالاتر بره ولي ميره! الان ميفهمم دغدغه ي وزن بالا داشتن يعني چي!

هر روز حتما صبحانه ميخورم.

ساعت 10 تا 11 صبح هم ميان وعده که ميتونه ميوه- آبميوه- كيك- حتي سالاد يا هرچيز ديگه اي باشه

همراه ناهارم حتما سالاد ميخورم و يا ماست

بعداز ظهر هم يك ميان وعده ي ديگه كه معمولا مغز آجيل يا برگه خشك شده آلو يا  مويز- كشمش يا گردو هست يا مخلوطي از چند تا از اينا (به اندازه يه مشت تقريبا)

يك ليوان شير در روز يا شب (بعضي وقتها هم فراموش ميشه البته) چون هر روز صبح يك قرص كلسيم ميخورم احساس ميكنم همون كافيه برام. شايد هم احساس اشتباهي باشه!

شام هم حتما ميخورم. ولي سبك

قرصهاي مكملي كه دكتر برام تجويز كرده ايناست: صبح ها بعد از صبحانه  كلسيم و منيزيم- ظهرها بعد از ناهار قرص ويتامين (پرگنا كِير)- بعد از ظهر فوليك اسيد- شب قبل از خواب قرص آهن

در مورد مصرف قرصهاي مكمل حتما با پزشكتون مشورت كنين.

اگر در وضعيت مشابه من هستين خيلي مراقب خودتون باشيد از خوراك و پوشاك گرفته تا رفت و امد و طرز نشستن و برخاستن و خوابيدن.

لباس هاي نخي و آزاد. شلوارهاي راحت و كشي- لباس زير نخي و راحت. و در عين حال شل و ول نباشه!

چرب كردن پوست شكم و جاهايي كه امكان ترك خوردنش هست مخصوصا الان كه زمستونه و پوست در حالت طبيعي خشك ميشه

من پوستمو عادت داده بودم به استفاده از لوسيون بعد از هر بار حمام. تو اين دوران هم از ماه دوم شروع كردم با روغن زيتون شكمم رو چرب كردم. تا يك هفته پيش كه از دكتر م پرسيدم و پيشنهاد كرد کرم ضد ترك موتسلا بخرم . منم روزي دو بار (صبح و شب) استفاده ميكنم.البته يه لوسيون موستلا هم خريدم كه چربه و مخصوص اين دوران هست. اميدوارم با انجام اين كارها ديگه تركي نداشته باشم!

آها يه چيز ديگه! تا حالا دو بار تو خواب پشت پام گرفته شديد!! يعني در حدي كه از دردش فرياد زدم و از خواب بيدار شدم. نميدونم تجربه اش كردين يا نه ولي خيلي بده.  البته بعد از 1 دقيقه خوب ميشه ولي دردش خيلي بده. تو سرچ هام متوجه شدم كه تو اين دوران پيش مياد و بيشتر به خاطر كمبود كلسيمه.

عاششق چهره ام هستم. وقتي تو آينه خودمو نگاه ميكنم يه برق خاصي رو در چهره ام ميبينم كه قبلا نداشتم. بهش ميگم برق بارداري. و همينطور وقتي جلوي آينه به انحناي شكمم نگاه ميكنم غرق در لذت ميشم. لذتي كه قبلا با ديدن شكم صافم بهم دست ميداد در مقابل اين خيلي ناچيز بود. الان ميفهمم.

از ته قلبم آرزو ميكنم كساني كه در آرزو و انتظار اين روزها هستن به زودي اين حس هاي خوب رو تجربه كنن.

اگه شما هم تجربه مشابهي دارين بگين كه هم من و هم خواننده ها استفاده كنن.

من الان هفته ي بيستم بارداري هستم. تغييرات ظاهريم هم فعلا فقط در شكمم مشهوده! پهلو و باسن و اينها مثل قبله فعلا:)

من تجربه اي در زمينه خريد وسايل براي ني ني ندارم. البته تو اين مدت از وبلاگ دوستاني مثل عطر برنج- فلفولي-سيندخت-ني لا كه قبلا مطالبشون رو سيو كرده بودم استفاده كردم و ميكنم ولي هنوز استارت كار رو نزدم.

پ.ن. دوستي كه در هفته 12 بودي (به اسم lxivi)  و از بالش بارداري و كاربردش پرسيده بودي بايد بگم كه خيلي خوبه و من توصيه ميكنم كه از همين اوايلش بگيري و ازش استفاده كني. من الان ديگه بهش عادت كردم.  


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 16:26 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com