Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

سه روز موندم خونه و این سه روز فرصت خوبی بود برای رسیدن به خودم و استراحت و آرامش گرفتن و آماده شدن برای هفته کاری جدید 

جمعه با آقای میم رفتیم خیابون بهار (تاحاالا نرفته بودم) البته خیلی از مغازه ها تعطیل بودند و پاساژی هم که آدرسشو گرفته بودم فقط طبقه ی همکفش باز بود 

چقدر مغازه و چقدر جنسهای مختلف و چقدر خانم های باردار و غیربادار به همراه نی نی های دورن کالسکه و بچه های بزرگتر که همه برای خرید اومده بودند 

نیم ساعت اول رو کلا گیج بودم! از حجم بالای همه چیز! تنوع مارکها و قیمتها و طرح ها و وسایل ضروری و غیرضروری!  

بعد بلخره دل رو بدریا زدم و استارت خرید زده شد.   

برای لباس راحتی (تو خونه) از مارکهای ایرانی مارک آ*شور بهم پیشنهاد شده بود. تو نمایندگی غ*نچه هم کارهای تک رنگ زیبایی دیدم و قرار شد بریم دوربزنیم برگردیم بخریم:)  ولی بعدش که طرحهای bcc رو دیدم خوشم اومد خریدم البته سایز 3تا 6 ماه و سایز 6 تا 9 ماه. سایز صفر یعنی همون بدو تولد رو باید بگیرم که اختمالا اونو سفید میگیرم. کسی میدونه آیا باید همه ی لباسها رو گرفت (مثلا شلوار- شرت-بادی کوتاه و بلند و...)  دوستم بهم گفته بودم از هر دوم از سایز ها یعنی سایز 1 و 2 و 3 هر کدوم 2 دست بخرم. ولی اخه احساس میکنم تعدادشون زیاد میشه. چون همه میگن کم لباس بگیرم و نی نی خیلی زود بزرگ میشه و نمیتونه از همش استفاده کنه!

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 14:30 توسط پيراشكي| |

و آينه به خودم نگاه ميكنم اين منم كه بيشتر از ٢ ماهه ارايشگاه نرفتم، ميرم دوش ميگيرم بعد از مدتها ٤٥ دقيقه دوش گرفتنم طول ميكشع، خبري از زير آب پريدن و سريع بيرون اومدن نيست... با ملايمت بدنم خشم ميكنم دست ميكشم رو برجستگي شكمم ، خدايا من چقدر اينو دوست دارم... ميشينم رو تخت، لوسيونو پخش ميكنم روي بدنم... از پاها شروع ميكنم و با حركت دوراني انگشتهام خودمو بدنمو به يه نوازش مهمون ميكنم كمي از عطرمو با لوسيونم قاطي ميكنم تا به خورد پوستم بره... حالا كرم مرطوب كننده صورت... كرم ترك پا با بوي نعناع رو ميريزم كف دستم و كف پاهامو ماساژ ميدم... بعد نوبت موهامه... سرم مو رو به همه جا ميزنم و سشوار رو ميگيرم دستم... موهام بلند شده و سخت شده خشك كردنش ولي طاقت ميارمو كارمو ادامه ميدم... خودمو تو اينه نگاه ميكنم و ميگم راضي ام ازت! از بين لاكهاي مختلف چيده شده روي ميز شيشه لاك زرشكي رو برميدارم و شروع ميكنم به لاك زدن انگشتام... چقدر از الان خودم راضي ام... بايد كمي بگذره و زنگ بزنم به ارايشگرم تا ازش وقت بگيرم، بايد عيش امروزمو كامل كنم... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 15:44 توسط پيراشكي| |

نمیدونم چرا حس و حال نوشتن ندارم.  

این چند روز حال خوبی نداشتم. قضیه از این قرار بود که یکشنبه که رفتم دکتر بعد از ویزیت مشخص شد که من در این یک ماه اخیر 6 کیلو وزن اضافه کردم. این در حالیه که از اول بارداری تا پایان 4 ماهگی کلا 3 کیلو وزن اضافه کردم. 

 البته خودم هم حس کرده بودم که این اواخر با شیب زیاد داره وزنم زیاد میشه. علتش هم باز شدن اشتهام بود بعد از اون ویارهایی که تو سه ماهه اول تجربه کرده بودم. از نظر دکترم هم این افزایش وزن در این یک ماه برام زیاد بود .  

بهش گفتم اخه خیلی زود به زود گرسنه ام میشه و هر دو ساعت یکبار باید چیزی بخورم. دکترم گفت بخاطر معده اته و باید تا سه روز هیچ داروی مکملی نخوری چون این قرص های مکمل هم باعث بازشدن اشتها و همینطور فشار بر معده میشه و همینطور گفت هیچ غذایی به جز کباب نخور در این سه روز و همچنین همیچ میوه و سبزی خامی هم مصرف نکنم در این رپیم سه روزه. بعد از سه روز هم مصرف برنج و ماکارونی (که اصلا نمیخورم) و سیب زمینی و نان رو محدود کنم.

خلاصه من کلی روحیه م رو باختم .

همون شب از رستورانی که همیشه کباب میگیریم کباب برگ و کوبیده گرفتیم. من علاوه بر برگی که خوردم یک سیخ کوبیده هم خوردم چون واقعا گرسنه ام بود و قبلش هم خرید بودیم تا دیروقت.  

چشمتون روز بد نبینه!  

آنچنان حالم بد شد که نمونه اش رو تو ویارهای وحشتناک اول بارداری تجربه کرده بودم. و تا صبح سه مرتبه حالم اونجوری شد!  

صبح رفتیم بیمارستان و دکتر اورژانس گفت مسموم شدی (آقای میم هم از اون کباب خورده بود ولی فقط کمی احساس سنگینی میکرد) بعدا به اون رستوران هم زنگ زدیم ولی اونا هم گفتن که هیچ مورد شکایتی از کباب دیشب نداشتن. 

 بهم یه سرم تزریق کردن با امپولهای ضد تهوع چون هنوز حالت تهوع رو داشتم. دیگه ظهر اومدیم خونه و هر دو مون اون روز رو مرخصی رد کردیم البته دکتر به من 3 روز استراحت داد ولی امروز برای انجام کاری حتما باید میومدم . امروز کارمو انجام دادم حالا اگه بشه فردا رو هم میمونم خونه تا استراحت کنم. چون هنوز بی حالم و به غیر از جوجه هیچ غذای دیگه ای نخوردم و واقعا دیگه از جوجه حالم به هم میخوره:)

این هم از حال و احوال این روزهای من. 6 ماهگی رو با اینحال شروع کردم.

تکونهای نی نی خیلی بیشتر شده و کاملا احساس میشه. و حتی واکنش نشون میده نسبت به ناز و نوازشهایی که میکنمش.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 15:41 توسط پيراشكي| |

 

يكي از ميوه هايي كه تو كتاب ر*ي*حانه بهشتي خوردنش توصيه شده به هست 

چند روز پيش به گرفتم براي درست كردن مربا ولي هر روز دارم يه دونه اش رو ميخورم و ديگه فكرنميكنم به مربا درست كردن برسه:)   

اين مطلب رو بخونيد


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 10:27 توسط پيراشكي| |

روزهاي بامزه اي هستن اين روزها.

 وقتي ميري سراغ لباساي زمستوني و يكي يكي درمياري و ميپوشي و ميبيني ديگه اندازه ت نيست! و بازم بايد بري لباس بارداري بخري اونم با اين قيمتهاي عجيب و غريبش!

وقتي يك ساعت بعد از خوردن صبحانه دلت ضعف ميره و ني ني درون بهت پيام ميده كه من گرسنه مه و بازم غذا ميخام. يا وقتي اخر شب مسواك ميزني و مياي بخابي بعد دوباره همون پيغام گرسنگي صادر ميشه و تو بايد بلند شي بري سر يخچال وبا خوابالودگي فراوان حاضري كوكو سبزي  سرد و نون يخزده رو از فريزر دربياري و لقمه لقمه بخوري

وقتي شبها ساعت 9-10 خسته از كار روزانه دراز ميكشي رو مبل و حركتهاي شكمتو ميبيني

همون موقع هاست كه لبريز ميشي از ذوق و شوق و بازم باورت نميشه كه اين تويي كه انتخاب شدي براي داشتن اين نعمت بزرگ كه هرچقدر هم خدا رو بخاطر داشتنش شكر كني كمه

سعي ميكنيم برنامه هاي بيرون رفتنمون مثل قبل باشه تا جايي كه ميشه. مثل سينما رفتن كه تو اين مدت ركورد شكستيم و بعد از مدرسه موشهاو آتش بس ، ساكن طبقه وسط رو هم ببيني و بعدش خودت و دوستاتو تو كافي شاپ مهمون كني به كيك شكلاتي و هات چاكلت:)

روزهام ميگذره به تندي و بارداري من نيمه رو رد كرده...


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 9:33 توسط پيراشكي| |

عجب جادويي داره اين نوشتن.

براي مني كه چندين ساله عادت كردم به نوشتن و هروقت مشكلي برام پيش مياد شروع ميكنم به نوشتن واقعا معجزه ميكنه. حتي بعضي وقتها درخواستهام و تقاضاهام و حرفايي كه رو در رو نميتونم بزنم رو با نوشتن (مثلا س م س و...) خيلي راحتتر ميگم.

و از وقتي اون ماجرا رو در ادامه پست قبل نوشتم حالم بهتر شد و همينطور نظراتي كه از شما ميخوندم كلي در بهتر شدن حالم تاثير داشت. و جالب اينجا بود كه تقريبا همه گفتين كه اين موضوع بيخودي بزرگ شده و پر و بال داده شده بهش.

با آقاي ميم هم حرف زدم و خدا رو شكر تا حدي بامن همراه و همعقيده شد در پايان مذاكرات!

با خواهرم هم نتونستم رو در رو صحبت كنم ولي اونم حله!

و اما سرنوشت اون گروه كذايي! بعد از اين ماجراها و اينكه خواهرم گروه رو ترك كرد منم يه جورايي اون گروه رو براي خودم تحريم كردم! يعني هيچ چيز ديگه اي به اون گروه نفرستادم. حتي يه استيكرlol يا cool!

و اين براي مني كه كلي تو اون جك ميفرستادم و در پاسخ هر مطلب بامزه اي عکس العملي از خودم نشون ميدادم يعني تحريم!

پريشب خواهر شوهر 1 تو وايبر برام پيام گذاشته بود و ما رو دعوت كرده بود كه تعطيلات بريم پيششون و اين يعني از اين موضوع گذشته! منم وقتي انلاين شدم جواب دادم و متقابلا از اونا دعوت كردم و ... و آخر مكالمه مون به استيكرهاي قلب و تشكر و اينا رسيد:دي

ديشب هم رفتيم خونه آقاي ميم  اینا . مامان آقاي ميم چند روزي هست كه مريض هستن و ما فرصت نكرده بوديم بهشون سر بزنيم. روابطم باهاشون مثل قبل بود البته به گفته آقاي ميم،‌مامانش از اين جريانات چيزي نميدونه! ولي با خواهر شوهر 2 سرسنگين بودم! خيلي سرد و كاملا رسمي:)

البته من نميتونم ظاهر سازي كنم و تو دلم از دستش ناراحت و دلخور باشم ولي در ظاهر لبخند بزنم و خوش و بش كنم ولي اون ميتونه:)

ديروز با دو تا از همكارهاي ديگه ام رفتيم خونه ي يكي از همكارهام كه 1 ماهه زايمان كرده و يه پسر بچه ي ناز خوردني داره. ني ني خيلي باحال بود. حس من به بچه ها خيلي عوض شده. و يه جور ديگه نگاهش ميكردم.

شب هم وقتي رسيدم خونه بازم دلم بيرون ميخاست! واسه همين با آقاي ميم شال و كلاه كرديم و اولش رفتيم خونه آقاي ميم اينا و يه نيم ساعتي اونجا بوديم. بعد هم رفتيم پاتوق هميشگي مون و پيتزا خورديم و سوپ مخصوص اونجا كه به خوشمزگي اش نديدم و نخوردم!

دوست دارم از اوضاع و احوال اين روزهام بيشتر بنويسم .

الان ديگه ضربه هايي كه ني ني ميزنه رو احساس ميكنم و تكون خوردنهاش رو ميبينم.

وزنم نسبت به قبل بارداري 6 كيلو اضافه شده و رسيدم به 60 كيلوگرم. وقتي وايميستم رو ترازو دوست ندارم عقربه از يه حدي بالاتر بره ولي ميره! الان ميفهمم دغدغه ي وزن بالا داشتن يعني چي!

هر روز حتما صبحانه ميخورم.

ساعت 10 تا 11 صبح هم ميان وعده که ميتونه ميوه- آبميوه- كيك- حتي سالاد يا هرچيز ديگه اي باشه

همراه ناهارم حتما سالاد ميخورم و يا ماست

بعداز ظهر هم يك ميان وعده ي ديگه كه معمولا مغز آجيل يا برگه خشك شده آلو يا  مويز- كشمش يا گردو هست يا مخلوطي از چند تا از اينا (به اندازه يه مشت تقريبا)

يك ليوان شير در روز يا شب (بعضي وقتها هم فراموش ميشه البته) چون هر روز صبح يك قرص كلسيم ميخورم احساس ميكنم همون كافيه برام. شايد هم احساس اشتباهي باشه!

شام هم حتما ميخورم. ولي سبك

قرصهاي مكملي كه دكتر برام تجويز كرده ايناست: صبح ها بعد از صبحانه  كلسيم و منيزيم- ظهرها بعد از ناهار قرص ويتامين (پرگنا كِير)- بعد از ظهر فوليك اسيد- شب قبل از خواب قرص آهن

در مورد مصرف قرصهاي مكمل حتما با پزشكتون مشورت كنين.

اگر در وضعيت مشابه من هستين خيلي مراقب خودتون باشيد از خوراك و پوشاك گرفته تا رفت و امد و طرز نشستن و برخاستن و خوابيدن.

لباس هاي نخي و آزاد. شلوارهاي راحت و كشي- لباس زير نخي و راحت. و در عين حال شل و ول نباشه!

چرب كردن پوست شكم و جاهايي كه امكان ترك خوردنش هست مخصوصا الان كه زمستونه و پوست در حالت طبيعي خشك ميشه

من پوستمو عادت داده بودم به استفاده از لوسيون بعد از هر بار حمام. تو اين دوران هم از ماه دوم شروع كردم با روغن زيتون شكمم رو چرب كردم. تا يك هفته پيش كه از دكتر م پرسيدم و پيشنهاد كرد کرم ضد ترك موتسلا بخرم . منم روزي دو بار (صبح و شب) استفاده ميكنم.البته يه لوسيون موستلا هم خريدم كه چربه و مخصوص اين دوران هست. اميدوارم با انجام اين كارها ديگه تركي نداشته باشم!

آها يه چيز ديگه! تا حالا دو بار تو خواب پشت پام گرفته شديد!! يعني در حدي كه از دردش فرياد زدم و از خواب بيدار شدم. نميدونم تجربه اش كردين يا نه ولي خيلي بده.  البته بعد از 1 دقيقه خوب ميشه ولي دردش خيلي بده. تو سرچ هام متوجه شدم كه تو اين دوران پيش مياد و بيشتر به خاطر كمبود كلسيمه.

عاششق چهره ام هستم. وقتي تو آينه خودمو نگاه ميكنم يه برق خاصي رو در چهره ام ميبينم كه قبلا نداشتم. بهش ميگم برق بارداري. و همينطور وقتي جلوي آينه به انحناي شكمم نگاه ميكنم غرق در لذت ميشم. لذتي كه قبلا با ديدن شكم صافم بهم دست ميداد در مقابل اين خيلي ناچيز بود. الان ميفهمم.

از ته قلبم آرزو ميكنم كساني كه در آرزو و انتظار اين روزها هستن به زودي اين حس هاي خوب رو تجربه كنن.

اگه شما هم تجربه مشابهي دارين بگين كه هم من و هم خواننده ها استفاده كنن.

من الان هفته ي بيستم بارداري هستم. تغييرات ظاهريم هم فعلا فقط در شكمم مشهوده! پهلو و باسن و اينها مثل قبله فعلا:)

من تجربه اي در زمينه خريد وسايل براي ني ني ندارم. البته تو اين مدت از وبلاگ دوستاني مثل عطر برنج- فلفولي-سيندخت-ني لا كه قبلا مطالبشون رو سيو كرده بودم استفاده كردم و ميكنم ولي هنوز استارت كار رو نزدم.

پ.ن. دوستي كه در هفته 12 بودي (به اسم lxivi)  و از بالش بارداري و كاربردش پرسيده بودي بايد بگم كه خيلي خوبه و من توصيه ميكنم كه از همين اوايلش بگيري و ازش استفاده كني. من الان ديگه بهش عادت كردم.  


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 16:26 توسط پيراشكي| |

ديشب خواب مارمولك ديدم. خواب ديدم در خانه پدربزرگم در اصفهان هستيم و و در طبقه دوم وسايلمان را گذاشتيم و يه نفر از اعضاي فاميل كه يادم نيست كي بود اومد و يه مارمولك خيلي لاغر و دراز را انداخت در طبقه دوم براي اذيت كردن يه نفر ديگه در فاميل. هرچقدر بهش گفتم اين كار رو نكن و شر اين مارمولك دامن خودمون رو ميگيره قبول نكرد و كار خودش رو كرد. در ادامه خواب هم مشغول كشمكش با اين مارمولكه بوديم ولي نميتونستيم بگيريمش.

شب قبلش هم يه خواب ديگه ديدم. چهارشنبه صبح قرار بود خودم به تنهايي بيام اداره چون آقاي ميم صبح زود بايد ميرفت دانشگاه. نزديكهاي صبح خواب ديدم كه در جستجوي ايستگاه مترو هستم و وارد يك ايستگاه متروك مترو شدم و از جاي خطرناكي پريدم پايين و متصدي مترو در فاصله خيلي نزديكي به من بود و داشتم باهاش درگير ميشدم كه پريدم از خواب و ديدم آقاي ميم بالاي سرمه و ميگه داشتي تو خواب ناله ميكردي...

منم اونروز مترو رو بي خيال شدم و اين فكر اومده بود تو سرم كه نكنه تو شلوغي مترو كسي ضربه اي به شكمم بزنه و به كلوچه آسيب وارد بشه. براي همين هم خيال خودمو راحت كردم و با آژانس اومدم اداره.

البته هر وقت اوضاع و احوال روحيم به هم بريزه و آشفته بشم خوابهاي اين مدلي ميبينم. اين چند روزه هم ذهنم درگير موضوعي شده كه در بوجود اومدنش هيچ نقشي نداشتم ولي موندم وسط اين ماجرا و يه جورايي از دو طرف در فشارم.

الان كه فكرميكنم ميبينم بايد موضوع رو بنويسم شايد كمي از بار منفيش تو ذهنم كم بشه و راحت تر بشم.

در ادامه مطلب مينويسم چون دوست ندارم صفحه اول وبلاگم فضاش با اين حرفاي منفي الوده بشه.

تنها اتفاق خوب و مثبت اين هفته شبي بود كه با دوستامون رفتيم بيرون. يكي از دوستاي آقاي ميم 8 ساله كه از ايران رفته و الان برگشتن و برنامه گذاشتيم كه همديگه رو ببينيم. براي اولين بار دلم براي آقاي ميم سوخت به اين دليل: 3-4 تا از دوستاي صميمي آقاي ميم طي اين چند سال از ايران رفتند و هر كدومي يه جايي هستن. وقتي اون شب ديدم اقاي ميم در كنار اون دوست صميميش بعد از گذشت چندين سال هنوز هم شاد و خوشحاله. فهميدم واقعا هنوز نتونسته خلا اون دوستاي صميمي اش رو كه از اينجا رفتن پر كنه و جايگزيني براشون داشتا باشه... چون انرژي و شادي و خوشحالي كه اون شب ازش ديدم رو تو جمع هاي ديگه ازش نديده بودم. و تازه متوجه شدم كه رفتن اونها و نبودنشون چقدر روش تاثير گذاشته...

من براي ا ولين بار بود اين زن و شوهر رو ميديدم و عجيب بود كه حس خوبي بهشون پيدا كردم. وقتي فهميدن ما ني ني داريم كلي ذوق كردند و خانوم دوست كلي با من راجبع به تصميم بچه دار شدن و ... حرف زد و گفت با اينكه زن و شوهر هر دوعاشق بچه هستن ولي هنوز نتونستن تصميم بگيرن و اقدام بكنن.

با اينكه من معمولا ديرجوش هستم وتو يه جمع سريع نميتونم با همه ارتباط برقرار كنم ولي اون شب تو اون جمع 7 نفره حس خوبي داشتم و باهاشون راحت و صميمي بودم انگار سالهاست ميشناسمشون.

بله اين تنها قسمت خوب اين هفته بود (البته به غير از سونوگرافي شنبه:))

 (ادامه مطلب بعد از يك هفته رمز دار شد)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 10:24 توسط پيراشكي| |

امروز بعد از ۴ روز استراحت در منزل اومدم اداره .

حالم بهتر شده ولی صدام گرفته است و همچنان آثار سرماخوردگی در بدنم مشهوده.

و هرکسی رو که دور و برم میبینم مریضه متاسفانه. تو مطب دکتر و هرجایی که این چند روز رفتم.

دیروز تایم سونوگرافی داشتم .

کوچولوی ۲۴۶ گرمی من قلب-مغز-کلیه ها- کبد و بقیه اعضاش قابل مشاهده بودند.

کف پاهاش و انگشتای پاش که کنار هم جفت شده بود تصویریه که از ذهنم بیرون نمیره و از دیروز با آقای میم داریم صحنه هاییی که دیدیم رو مرور میکنیم و کیفور میشیم.

وقتی خانم دکتر گفت میخای یه بار دیگه صورتشو ببینی و منم گفتم آرررره... ولی کوچولوی ما دستاشو گرفت روی سر و صورتش و نگذاشت صورتشو ببینیم!!فسقلی...

 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 10:51 توسط پيراشكي| |

اول هفته آقای میم گفت کمی احساس سرماخوردگی میکنه. گفت همکارش مریض بوده و احتمالا اونم واگیر کرده ازش.

همون موقع منو رسوند خونه مامانم (که نزدیکش نباشم و احیانا مریض نشم تو این شرایط) و من سه روز خونه مامانم بودم و آقای میم هم مریض شده بود حسابی و سرکار نرفت و موند خونه خودمون که استراحت کنه تا اینکه چهارشنبه صبح  وقتی از خواب بیدار شدم احساس گلو درد کردم و به حدی که نتونستم برم  اداره و آقای میم اومددنبالم و منم  اومدم خونه ی خودم.

فقط استراحت و خوردن مایعات و چیزهای معمول برای بهتر شدن حالم.

تا بعد از ظهر که حالم تغییری نکرد و رفتم دکتر. باتوجه به وضعیتم دکتر بهم کپسول  اموکسی داد همینطور شربت دیفن... که باید چند ساعت یکبار قرقره کنم . و گفت فقط استراحت استرارحت و استراحت...

این بدترین سرماخوردگی بود که تا حالا گرفتم چون همیشه وقتی علایم بیماری رو میدیدم سریع میرفتم دکتر و با زدن چند تا امپول پنی سیلین حالم خوب میشد ولی اینبار....

چشمتون روز بد نبینه ولی دیشب یکی از سخت ترین شبها رو گذروندم.

تنها رو تخت خوابیده بودم و آقای میم تو هال خوابیده بود. ساعت 1 شبب تا 4 صبح  طولانیترین لحظه ها بو ساعتها بود.

بیری-سوزان و مایک (سه تا شخصیت از سریالی  که این روزها میینم و تا فصل سوم رو دیدم) در حال زندگی با این سه نفر بودم!!

کنار دست  بیری   * نشسته بودم و  باهاش انواع و اقسام دسرها و غذا رو درست میکردم (الان که فکرمیکنم میبینم غذاهایی که من تا حالا تو عمرم ندیده بودم!! اینا از کجا اومده بودن تو خواب من؟!) البته خواب نبود و بیداری  و هذیان بیماری بود)

چقدر از دست سوزان و بدشانسیهاش تو خواب شاکی بود و حرص خوردم

و مایک که دیشب منو دیوانه کرد!! اصلا نمیمرد و از بین نمیرفت و در هر اتاقی رو که باز میکردم مایک رو میدیدم انگار تکثیر شده بود به تعداد زیاد تا مزاحم آرامش من در خواب بشه!!

میدونم چرت و پرت نوشتم ولی اینها یک گوشه ی کوچیکی از حال و احوال دیشبم بود.

با سرم شستشو باید گلومو مدام شستشو بدم و وقتی اینکار رو میکنم تا کمی را گلوم باز بشه و بتونم نفس بکشم حالت تهوع میاد سراغم و از دیشب سه بار حالم به هم خورد. خودتون دیگه تصور کنین که جونی برای من میمونه یا نه!

انقدر دلم برای نینای درون میسوزه... که باید این حال خراب منو تحمل کنه.

 

تورو خدا اگه دیدین مریض هستین نرین تو جمع تا بقیه هم به این بیماری مبتلا نشن... بمونین خونه و استراحت کنین تا چلوی پخش شدن این ویروسها رو بگیرین...

مثل همیشه محتاج دعاهاتون هستم و انرژی های مثبتی که برام میفرستین تا بتونم این روزها رو بگذرونم.

 

* آتا نمیدونم چرا وقتی کدبانوگری وشیوه ی آشپزی بیری رو میبینم ناخودآگاه به یاد تو میفتم:) البته منهای جنبه های منفش شخصیتش.

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 9:52 توسط پيراشكي| |

خوب ميخام كمي از اوضاع و احوال خودم بنويسم. كلوچه درون داره به سرعت رشد ميكنه بطوريكه در عرض يك هفته ظاهرم كاملا مشخص شده وشكم قلمبه ام زده بيرون! و من هر روز تغييراتشو با چشمم ميبينم. جالبه كه تا يك هفته مونده به پايان 4 ماهگي اصلا مشخص نبود و من همچنان لباسهاي قبلي خودم رو ميپوشيدم ولي الان ديگه با پوشيدنشون اذيت ميشم و لباسهاي كاملا آزاد و راحت ميپوشم. هر روز ميرم جلوي آينه و خودم نگاه ميكنم  نميتونم بگم چه حسيه وقتي ميبيني يكي در درونته كه با تو داره  رشد ميكنه . يه چيز جالب ديگه. من تاحالا احساسش نكردم يعني حركاتشو تو شكمم احساس نكردم ولي بعضي وقتها تكون خوردنشو با چشمم ميبينم.

اولين بار يك روز وقتي كه از سركار برگشتم و رفتم تو آشپرخونه و مشغول انجام كارهام شدم. ظرفها رو شستم. آشپزي كردم. جمع و جور كردم. و بعد از مدتها فعاليت زيادي داشتم و تند تند كارامو انجام ميدادم. وقتي پاي اجاق گاز ايستاده بودم يكهويي ديدم يه چيزي تو درونم شكمم تكون خورد و قلمبه شد از يه طرف به طرف ديگه!!! نميتونم بگم چه حسي بهم دست داد اومدم خابيدم رو مبل و لباسمو زدم بالا و چشم دوختم به شكمم و آقاي ميم رو صدا زدم كه در شادي اين لحظه باهام شريك بشه...

يه بار هم جلوي يخچال ايستاده بودم و وقتي اومدم در يخچال رو ببندم دسته در خيلي آروم از رو شكمم رد شد و باز همون عكس العمل رو ازش ديدم!! الان ديگه خيلي مراقبم و كلي ناز  و نوازشش ميكنم. تو سايت خوندم وقتي چيزهاي شيرين ميخوريم مثل بستني شروع ميكنه به جنب و جوش كردن و اين جنب و وجوش ازروي شكم ديده ميشه.

دو روز پيش رفتم دكتر و صداي قلبشو با گوشي دكتر شنيدم. حيف كه آقاي ميم نميتونه تو مطب كنارم باشه (مردا نميتونن  بيان تو مطب دكترم) چون اونم مثل من با ديدن كوچكترين نشونه ها از ني ني به وجد مياد.

ني ني ما هنوز اسمي نداره و من و آقاي ميم فعلا به اسم ني نا اونو صدا ميزنيم (ني نا يه اسم من درآورديه كه  آقاي ميم وقتي خيلي با من صميمي ميشه منو به اين اسم صدا ميزنه! ولي حالا ديگه جفتمون به ني ني درون ميگيم ني نا!! )

جالبه كه تو همين جريان سرچ اسم براي ني ني  فهميدم ني نا يه اسم عبريه و به معنيه زيبايي-خوش اندامي و ظرافته :)

بايد بگرديم اسم پيدا كنيم براي ني ني. اونروز همزمان داشتيم يه فايل پي دي اف كه شامل اسمهاي ايراني بود رو ميخونديم كه اسامي منتخبمون رو به هم بگيم و درموردش به نتيجه برسيم . آقاي ميم بعد از خوندن همه ي اسمها خيلي جدي برگشت به من گفت چطوره اسمشو بذاريم ... (اين سه نقطه اسم منه) گفتم يعني چي يعني با اسم من يكي باشه؟! گفت نه! تو كه اسم واقعيت يه چيز ديگه است (گفته بودم كه اسم شناسنامه ايم متفاوته با اسمي كه دارم) و بعد خودش به اين نتيجه رسيد كه نه! ممكنه به مشكل بربخوريم!! خلاصه اين ني ني درون هنوز نيومده داره جاي همه چي منو ميگيره!! شنيده بودم دختر رقيب مادر ميشه ولي نميدونستم به اين زودي!! 


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 11:0 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com