Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

در جواب چند تا پیام خصوصی :

مهرو: آیدی اینستات چیه؟  

فیونا: اون آیدی که برام نوشتی رو سرچ کردم ولی چیزی پیدا نکردم شاید اشتباه نوشتی برام

me: ایمیلت رو برام نوشتی نتونستم پیدات کنم آیدی ات رو بنویس

پ.ن. اگه بازهم درخواستی برام فرستدین که در حالت انتظار مونده لطفا یکبار دیگه آیدیتون رو اینجا برام بنویسین. من درخواستهایی دارم که نمیشناسمشون و از طرفی هم نمیدونم از طرف خواننده های اینجاست یا نه

بفرمایید ادامه مطلب بدون رمز.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:19 توسط پيراشكي| |

پدربزرگ عزيزم جمعه ٧ فروردين از پيش ما پركشيد و الان در كنار مادربزرگمه. مادربزرگي كه هنوز يكسال از رفتنش نگذشته...من خوبم خداروشكر فقط ازتون ميخام براي شادي روح پدربزرگ نازنينم فاتحه و يا صلواتي بفرستين. با گوشي دارم مينويسم و نظراتتون رو هم بدون اينكه پاسخ بدم تاييد كردم. 

كامنتدوني رو هم ميبندم به جاش هديه به روح پدربزرگ و مادربزرگم صلوات بفرستين.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:29 توسط پيراشكي|

دخملمون روز یکشنبه دوم فروردین ساعت 4و 45 دقیقه صبح به این دنیا قدم گذاشت.

بعله اینجوریاست! این زایمان ما هم برای خودش داستانی داره که یه روز میام مینویسم مفصل!

فعلا ما هستیم و یه نی نی با یه عالمه مسئولیت و کارهای خرده ریزه جدید.

تشکر ویژه از تبریکات صمیمانه و دوستانه ی همه تون. از این که نمیتونم پاسخگوی محبت تک تکتون باشم عذر میخام.

حال هردومون خوبه خداروشکر.

منتظر شنیدن توصیه هاتون  و تجربیاتتون در مورد شیردهی نوزاد هستم.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:1 توسط پيراشكي| |

میدونم همتون با بیشترین سرعت ممکنه سعی در به انجام رسوندن کارهاتون دارین تو این فرصت باقیمونده تا سال نو. چون این یه سنته که هممون کمابیش بهش پایبندیم. دوست داریم تا قبل از سال نو همه کارها تموم شده باشه.

پارسال 27 اسفند رفتیم مسافرت و من تا قبل 27 ام میخاستم همه ی کارهای خونه و... تموم شده باشه. همیشه قبل از سفر یه حسی میاد سراغم که باید همه جای خونه رو تمیز و مرتب کنم و بعد برم سفر! حتی هفت سین رو هم چیدم و بعد رفتیم. 

امسال اما فرق میکنه. در کنار این چشم انتظاری و لحظه شماری برای نو شدن سال برای من و خانواده ام یه انتظاری فراتر از همه چی وجود داره. لحظه شماری برای به اغوش کشیدن ثمره ی عشقم که امسال به بار نشست... 

بعضی وقتها یه دردهایی رو تجربه میکنم و یه ضربه هایی که صدامو درمیاره. میدونم اونم دیگه خسته شده و میخاد زودتر بیاد بیرون و ببینه چه خبره!! دست میکشم رو شکمم و نوازشش میکنم و میگم الهی قربونت برم یه کم دیگه صبر کن .

امروز آخرین روزی هست که باید داروهای مکمل رو بخورم. 

فردا (جمعه) ناهار خونه ی آقای میم اینا هستیم هم برای عید دیدنی و هم آخرین دیدار دونفره مون:) محسوب میشه.

مامانم اینا هم قراره شنبه بعدازظهر بیان پیش ما که دیگه اینجا بمونن.

یکشنبه صبح هم انشاا... قراره ساعت  بریم بیمارستان.

یعنی میشه چند رو دیگه من بیام اینجا بنویسم ما برگشتیم به خونه با یه عدد کلوچه در بغل؟!

دعا کنین همه چی به خوبی پیش برهو مشکلی نباشه. منم قول میدم موقع زایمانم همتونو دعا کنم که با ارزوهای کوچیک و بزرگتون برسین. در بهترین و مناسبترین زمان خودش.

سه تا ساک بستم.

یک ساک برای نی نی شامل یک دست لباس راحتی و یک دست لباس بیرون برای وقتی که مرخص میشه با یک پتوی دورپیچ به همراه کلاه و دستکش و پاپوش. (گفتم پکیج بیمارستان کامله و فقط یک دست لباس برای مرخص شدن بردارم) 

ساک دوم رو برای خودم بستم شامل یک دست لباس برای روز مرخصی شدنم از بیمارستان انشاا... 

ساک سوم هم شامل وسایل شخصیم و هر چیزی که فکرمیکنم تو بیمارستان لازمم میشه به همراه هم ی سوابق پزشکی (ازماییشها و سونو ها ، مدارک شناسایی و ...)

ساک شماره 1 و 2 قراره تو خونه بمونه و روز مرخصی شدن همسر با خودش بیاره بیمارستان.

باید هفت سینم رو هم بچینم. 

به همکاری اقای میم نیازمندم شدید برای تمیر کردن نهایی خونه (جارو گردگیری ) که امروز باید انجام بشه.

شاید دیگه نتونم تا پایان سال پستی بذارم واسه همین پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم و بهترین ها رو از درگاه خدا براتون میخام. دوستتون دارم .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:33 توسط پيراشكي| |

وااای که چه کار سختی بود... آیدی اینستاگرامو میگم! و همینطور تایید نظرات 

همونجوری که گفتم اونایی که کمابیش میشناختم و تو پیج اینستاشون عکسای خودشون بود رو ادد کردم. نظرات رو تو پشت قبل تایید کردم ولی /ایدی ها رو پاک کردم و نقطه چین گذاشتم براشون. یه سری نظرات هم ک خصوصی بودن و اونا رو نتونستم جواب بدم ولی با همون شرایط اونارو هم ادد کردم. 

الان خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم. 

یه جور ذوق زدگی وقتی آدم تصویر خواننده هاشو میبینه. تصویر که چه عرض کنم برش هایی از زندگی شخصیشون و علاقمندیهاشون.  

ممنون از اعتمادتون به من . امیدوارم منم از این اعتماد پشیمون نشم 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:20 توسط پيراشكي| |

نظرات رو تاييد ميكنم به زودي. بنفشه جان جواب كامنتتون رو بخون [كامنتهاي پست قبلي]

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:17 توسط پيراشكي| |

امروز سومین روزی هست که خونه هستم و با کمال شرمندگی باید بگم حوصله م سر رفته 

جمعه بلخره مهمونی سیسمونی رو گرفتیم البته فقط با حضور خانواده هامون بود و این انتخاب خودم بود که نمیخاستم زیادس شلوغش کنم. همه چی عالی بود. 

مراسم رونمایی از اسم نی نی هم انجام شد به این صورت که با اموزشهایی که از این سایتهای سازه های نمدی گرفته بودم یه ریسه اسم نمدی برام دخترم درست کردم و وصل کردیم بالای تختش. وقتی در اتاقش به روی مهمونها باز شد اولین چیزی که به چشم اومد همون ریسه اسم بود.

ما اسم نی نی رو از 3 ماهگی انتخاب کرده بودیم ولی به هیچ کس نگفته بودیم. فقط تو خلوت خودمون به این اسم صداش میزدیم و واقعا هم سخت بود بعضی وقتها هم سوتی میدادیم. چون دلم میخاست تو یه وقت خاصی اسمشو به بقیه بگیم.

یه کیک بنفش قلب شکل هم سفارش دادیم که روش کلی جینگولجات مربوط به نی نی دختر بود و روی اون هم اسمش رو زدیم:)

همه چی خیلی قشنگ و رویایی بود. وسایلش. چیدمان اتاق و لباساش و ... داخل کمدش. 

خواهر همسر هم گیفتها رو درست کرده بود. چند ماه قبل از من پرسیده بود و من هم بهش اوکی داده بودم و از این بابت خیالم راحت بود که چیز خوبی از آی درمیاد. خلاصه اون هم با گیفتهای کفشدوزکی که شکل کفش بود ما رو سورپرایز کرد.

دیشب هم دوستامون خونمون بودن و به اصطلاح اخرین مهمونی زن و شوهریمون بود.

دیروز رفتم دکتر و دکترم برای 2 فروردین بهم وقت داد برای زایمان.

هفته آینده یکشنبه برای ویزین آخر باید برم پیشش و یکشنبه هفته بعد ترش میشه ور زایمان.

راستش کمی استرس دارم. فقط کمی. امیدوارم  همه چی به خوبی پیش بره و یه کلوچه صحیح و سالم بپره تو بغلم. یعنی بذارنش تو بغلم.

آرزو میکنم همه ی اونایی که در انتظار چشیدن این لحظه ها هستن به زودی تجربه ش کنن. 

روزهای متفاوتی در پیشه و من میدونم از این به بعد مسئولیتمون بیشتر میشه. خیلی شیرینه خیلی...

اینم به عنوان یه عیدی به خودم و شماها:  اگه آیدی اینستاگرام دارین (البته اگه اونجا فعال هستین نه اینکه مثلا فقط یه عکس گذاشته باشین و یا اینکه فقط یه پست داشته باشین اون هم بدون عکس) و البته اگه قبلا اینجا تو پستهای من کامنت گذاشته باشین حداقل برای چند بار که من شما رو بخاطر بیارم آیدی اینستاتون رو برام بصورت خصوصی کامنت بذارین اینجا تا با هم دوست بشیم:)

دوستانی هم که وبلاگ دارن هم اگه دوست داشتن آیدیشون رو برام بذارن اینجا. 

بهم حق بدین که تو این مورد حساسیت داشته باشم چون عکسای خصوصیم رو اونجا میذارم:)

نکته 2) من تو اینستا به این موضوع که وبلاگ دارم و اینجا مینویسم اشاره ای نکردم. شما هم اشاره ای نکنید لطفا 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:59 توسط پيراشكي| |

امروز و فردا و پس فردا آخرین روزهایی هست که میام اینجا. دیروز و پریروز مرخصی بودم. یک روزش که وقت دکتر زنان داشتم. دکترم معاینه م کرد و گفته خوبه. بهم نامه داد برای پذیرش بیمارستان که اگه زودتر از موعد مقرر قرار شد برم مشکلی نباشه.  

وزنم ثابت بود از دو هفته پیش و یه پودر (ل*یدی میل) بهم داد که روزی 10 پیمانه اش رو تو یه لیوان شیر یا آب حل کنم و بخورم تا نی نی تپل تر بشه:) 

مثل شیرخشکه ولی اصلا شیرین نیست و انگار داری خاک اره حل شده در آب میخوری!! سه تا طعم وانیل-شکلات و توت فرنگی داشت که من وانیل رو گرفتم. نمیدونم شاید طعمهای دیگه ش بهتر باشه . برای دوران شیردهی هم استفاده میشه. 

دیروز هم وقت دکتر تغذیه م بود بعد از یک ماه. با ازمایش رفتم پیشش و نتیجه تست قند ناشتا 83 و دو ساعت بعد از ناهارم 85 بود که نتیجه بسیار راضی کننده بود. 

رژیم یک ماهه خوب جواب داد. بطوریکه تو این یک ماه فقط 100 گرم اضافه کردم:)  

گفت همین برنامه رو تا زمان زایمان ادامه بدم البته یک واحد لبنیات به رژیمم اضافه کرد.  

خداروشکر که نتیجه تحمل دو ماه شیرینی و شکلات و قند نخوردن و یک ماه تحت برنامه غذایی بودن رو دیدم.  

خانوم دکتر مهربونم که از اون دسته از ادمایی هست که از دیدنش از همون اول کلی انرژی مثبت گرفتم گفت بعد از زایمان تا 40 روز آزادی البته با این تصور که من الان دیگه از ارزش غذایی همه چیز اطلاع دارم و بی رویه نمیخورم. بعد از 40 روز بیا برای برنامه بعدی:) در مورد اجیل و شیرینی عید ازش سوال کردم که گفت اگه خیلی دلت خاست شیرینی میتونی بخوری بعد از زایمان . الانم در صورت خوردن یک سوم لیوان آجیل خام  یک واحد از نان و غلات روزانه م  باید کم بشه.

برای من که bmi  ام نرمال بوده افزایش وزن نرمال تو این دوران 12 تا 18 کیلو هست. که من تا الان اضافه وزنم 12 و نیم کیلو بوده.  

تو محل کار همه چی رو دور تنده. تحویل نهایی کارها و صفر کردنشون ... دلم برای اینجا تنگ میشه... 

تو خونه هم همینطور... روزها به سرعت داره میگذره و شمارش معکوسی که شروع کردم هم تندتر از همیشه داره به انتها نزدیک میشه. 

انرژی مثبتتون رو برام بفرستین مهربونا.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:29 توسط پيراشكي| |

هفته پیش رفتم سونو . به دکتر گفتم شکم من کوچیکه؟ هر کسی میبینه بهم مبگه. گفت وزن جنیل نرمال و خوبه.  

احساس میکنم این روزها جای کلوچه خیلی تنگ شده چون از طرف داره بهم فشار میاره. به پهلو که میخابم انگار پاشو میذاره رو همون سمت پهلو و فشار میده که یعنی پاشوووو به من داره فشار میاد. به سمت مخالف هم که میخابم همینطور .

یه جایی از شکمم هست که بیشترین ضربه ها رو میزنه . دکتر گفت اینجا پاهاش و باسنشه! از تصور فشار دادن با باسن به دیواره داخلی رحمم خنده م میگیره...  

گفت سر جنین پایین شکم قرار گرفته ولی هنوز تو لگن نیست . البته برای زایمان س*زارین زیاد فرقی نمیکنه.

آقای میم همزمان که خانوم دکتر داشت منو سونو میکرد داشت از مانیتور با موبایل فیلم میگرفت. یه جای فیلم هست که زووم میشه روی صورتش و بینی و چشم ها و ابرو و حتی چونه هم مشخص میشه. از اون لحظه عکس  گرفتم و برای دوست جون راه دورم فرستادم البته به همراه فلش راهنما چون تشخیصش سخته! 

وقتی دکتر روی صورتش زوم کرد من و آقای میم دیدیم لبهاش داره میجنبه! یعنی در حال خوردن بود بچه م!! بعد از اون هروقت من و آقای میم اون لحظه رو به یاد میاریم شروع میکنیم به جویدن و اداشو درآوردن! خیلی باحاله. 

روزهایی که میمونم خونه حوصله م سر میره. هر سمتی که میرم دوست دارم اونجا رو تغییر بدم و مرتب کنم!  

زایمان نزدیک عید و در حال و هوای خونه تکونی همچین چیزهایی هم بدنبال داره خوب. 

بچه م الان سی و شش هفته و دو روز داره.

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:44 توسط پيراشكي| |

وقتی فکرمیکنم میبینم اسفند و حال و هواشو بیشتر از عید دوست میدارم حتی! 

عاشق حال و هوای خونه و خونه تکونی ام. نه از اون مدلایی که یکی دوروزه همه چی خونه کم فیکون میشه و باید همه جا برق بزنه در عرض همون چند روز  پدر صاحبخونه دربیادا!! از اونا نه! از اون مدلایی دوست دارم که آهسته و پیوسته کارا انجام بشه. مثلا روزی یکی دو تا کابینت تمیز و مرتب بشه.  

مثل خودم که این روزها علیرغم سفارش های و توصیه های شدید و مکرر مامان و آقای میم کافیه یه وقت خالی پیدا کنم و برم سرروقت کابینتها و ملحفه ها و کمد 

امسال اتاق نی نی هم اضافه شده و وسایلش که اونا رو هم خیلی لاکپشتی و کم کم چیدم.  

خلاصه که عاشششق این حال و هوام.  

شستن رومیزی و کوسن ها و ملحفه ها و پیچیدن بوی شوینده ها تو خونه.  

انداختن کوسن ها و رومیزی های شسته شده رو مبل تا سر فرصت تو جای اصلیش قرار بگیره. 

منظره لخت میزها و جاهایی که روکششون شسته شده و منتظرن تا دستی به سر و روشون کشیده بشه و رخت نو تن کنن. 

خرید دستکش و ابر و اسفنج و مواد شوینده و تمیز کننده ازفروشگاه  

خرید رومیزی جدید برای هفت سین امسال 

البته همه ی اینا توامه با شنیدن مقادیری غر غر از همسر چون بار اصلی تمیزکردن خونه رو دوش ایشونه! کار رو انجام میده ها منتها با کلی تاخیر زمانی!!! چرا مردا اینجوری ان ؟!

اسفند ماه قشنگیه 

مخصوصا امسال که برای ما توام شده با انتظار برای اومدن نی نی . نی نی ای که هنوز نیومده کلی رو حال و هوای بهار و اسفند ما تاثیر گذاشته 

باید لیست تهیه کنم و خوراکیجاتی که تو خونه لازمه رو شناسایی کنم برای خرید. موجودی فریز تقریبا صفر شده! امسال سعی کردم کم کم خرید کنم. یعنی هر وقت هرچی لازم داشتیم خریدم و دیگه گوشت و مرغ و سبزی و ... رو تو فریزر انبار نکردم!  اینجوری هم  مواد غذایی تازه به تازه مصرف میشه هم دیگه نگران منقضی شدن تاریخ مصرفشون و بی خاصیت شدنشنون نیستی.  

حال و هوای خونه شما چه جوریه اینروزها؟!

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:36 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com