X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

من آدم پنهان كردن نيستم. دوست دارم اگه تصميم و هر كار مثبتي كه انجام ميدم و يا ميخام انجام بدم رو اينجا بگم تا شايد شما هم ازش استفاده كنين. اينجوري انرژي مثبتي كه بعدش از شماها دريافت ميكنم براي ادامه ي راهم لازمه.

يكي از تصميماتي كه براي سال جديد گرفتم و از اول هفته هم انجام دادنشو شروع كردم برنامه ريزي روزانه ست. يعني تهيه يه چك ليست براي امور روزانه (اموري كه ميخاين عادت بشه انجامش براتون و در وجودتون نهادينه بشه ) يه چك ليست از اونها تهيه كردم و در رديفهاي پايين جدول روزهاي هفته رو نوشتم كه هر روز هفته هر كار كوچيكي كه انجام بشه رو تو اين جدول تيك ميزنم و در پايان هفته به تعداد تيك هاي خورده شده به خودم ستاره يا قلب ميدم (هنوز استيكرش رو نخريديم) در انتها با جمع شدن يه تعداد قلب و ستاره بايد براي خودم جايزه بخرم!

 اين پست نگارا  (وبلاگش محشره!) منو به فكر انداخت تا دست به كار بشم. البته قبل در مورد برنامه ريزي روزانه از وبلاگ اين دوستم بانو   و در مورد استيكر زدن و جايزه دادن به خودمون در وبلاگ گيس گلابتون عزيز   مطالبشون رو خونده بودم ولي هيچ وقت تصميم به عملياتي شدنش نداشتم.

آخه من ذاتا آدمي هستم كه هميشه از برنامه ريزي و طبق برنامه عمل كردن و در يك خط مستقيم رفتن طفره رفتم! حتي براي كنكور هم وقتي درس ميخوندم واون موقع ها تب برنامه ريزي روزانه و هفتگي و ماهانه و... بدجوري همه رو گرفته بود روزهايي كه بدون برنامه و كاملا دلي و حسي درس ميخوندم بيشتر نتيجه ميگرفتم تا اينكه بخام كاملا منطبق بر برنامه پيش برم.

عكس جدول

 شايد به شما هم ايده بده و كمكتون كنه براي انجام يه سري كارها كه انجامش براتون سخته و يا در انجامش كوتاهي ميكنيد و يا منظم انجامشون نميديد.

من كه اين چند روزه به عشق اين جدول تند تند كارها رو انجام ميدم و ميخام سريع بيام تيك بزنم اين جدول رو!!

كارهايي كه من فعلا براي خودم در نظر گرفتم اينها هستن.

حالا به مرور كارهاي ديگه اي كه به ذهنم ميرسه رو به اين چك ليستم اضافه ميكنم:

چيزهايي مثل عادات غذايي (غذاهايي كه بايد به برنامه غذاييمون اضافه بشه يا حذف بشه) وكلن هر چيزي كه به سلامت روح و جسممون كمك كنه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 17:0 توسط خانومه آقای میم| |

برگشتن به روال عادی زندگی برای من از ۵ شنبه شروع شد. قرار بود ۵ شنبه برم سرکار (کارهای عقب مونده که نیاز به استارت فوری داره زیاد دارم!) ولی باز هم این حق رو به خودم دادم که حالا با یه نصفه روز رفتن سرکار که قرار نیست اتفاقی بیفته پس بهتر دیدم بمونم خونه و استراحت کنم.

برای درست کردن خورش گوشت پختم زیاد! یعنی به اندازه دو نوع خورشت. با نیمی از گوشت ها خ*ورش کرفس درست کردم . (من در کنار کرفس لوبیا چیتی و سبزی قرمه هم میریزم شبیه قرمه سبزی میشه البته مقدار کرفس کاملا به چشم میاد و اسمش همون خورش کرفسه) بقیه گوشت ها رو گذاشتم تو یخچال برای خورش بعدی.

شب قبل چون خواهرم خونه ی ما بود ماکارونی درست کرده بودم و ۵ شنبه ناهار بقیه ماکارونی رو خوردیم و خورش دست نخوره موند برای شام.

بعدازظهر هم رفتیم بیمارستان مادرجونمو دیدیم. دکترها میگن باید جراحی بشه. (اینبار هم مشکل کلیه داره و هم دستگاه گوارش) . و ما هنوز تصمیم نگرفتیم که باید تسلیم عمل جراحی بشیم یا نه.

جمعه هم خ*ورشت به-آلو درست کردم. اونم دست نخورده رفت تو یخچال! بعضی وقتها هیچ غذایی تو خونه پیدا نمیشه بعضی وقتها هم اینجوری! البته چون در طول هفته فرصت آنچنانی برای آشپزی ندارم و ما باید با خودمون ناهار بیاریم بهترین راه اینه که آخر هفته چند مدل غذا درست کنم برای طول هفته.

جمعه بعدازظهر به آقای میم گفتم من همه چی رو آماده میکنم بیا بریم بیرون. چون صبحانه دیر خورده بودیم ناهارمون حذف شده بود و میخاستم یه غذای سبک بخوریم برای عصرونه.

سبد معروف پیک نیک رو برداشتم و داخلش رو بایه فلاسک آبجوش-چای و نسکافه-میوه-یه ظرف سالاد که شب قبل درست کرده بودم و خورده نشده بود -۶ تا دونه کوکتل پنیری (روز قبل تو شهروند دیدم و هوس کردم بخرم) - قارچ- گوجه-فلفل سبز پر کردم و ساعت کمی از ۴ بعدازظهر گذشته بودیم که از خونه زدیم بیرون.

دوست نداشتم عصر جمعه رو خونه بمونم.

بقیه وسایل هم که همیشه تو ماشین هست ( زیرانداز-منقل-ذغال-سیخ)

رفتیم چ*یتگر (تصورم این بود که خلوت باشه چون هنوز هوا به اون صورت گرم نشده که مردم بیان بیرون) ولی زهی خیال باطل! تو پارک کلی تو ترافیک موندیم!

بلخره یه جای خوب پیدا کردیم و نشستیم. آقای میم منقل رو راه انداخت. منم کوکتل ها و قارچ و گوجه و فلفل رو سیخ زدم و جاتون خالی کبابی اینها خیلی خوشمزه شد. مخصوصا قارچ ها که عاشقشون شدم!

بچه ها یه چیزی. من دیروز یه چیزی احساس کردم. احساس کردم تو اون لحظه های با هم بودنمون جای یه چیزی خالی بود (اولین بار کمبودشو احساس میکردم) نمیدونم شما هم این حسو تجربه کردین یا نه) اینکه یه چیزی کمه. و یا مثلا خوب حالا که چی!اومدیم بیرون نشستیم دوتایی غذادرست کردیم خوردیم خوب بعدش چی! سکوت آزاردهنده ای بود بینمون. و همون موقع یهویی انرژی من تخلیه شد!

(قبلا هم دچار این حالت شدم. در اوج اکتیو بودن یهویی انرژیم ته میکشه و  پنچر میشم! )

البته درمورد این حسم با آقای میم صحبتی نکردم. احساس کردم از اون موضوع هایی هست که هرچقدر کمتر بهش بپردازی بهتره.

دوست داشتیم بیشتر بمونیم. چون هر دو مون تو اون فضا و هوای آزاد داشتیم به کارهای مورد علاقمون میپرداختیم! من کتاب میخوندم و آقای میم هم بازی اینترنتی مورد علاقه اش که الان چند هفته ای هست حسابی مشغولش کرده و اگه یه کم دیگه وقتی که صرف این بازی میکنه بیشتر از این بشه منو واقعا نگران میکنه و من باید یه تصمیم جدی راجع بهش بگیرم!  (بازی c*lash of c*lan*s) كه بين دوستاش و همكارهاش  بدجوري مد شده.

ولي انقدر باد وزيد كه ما رو از بيشتر موندن منصرف كرد و وسايلمو جمع كرديم كه برگرديم خونه.

در جوار ما خانواده اي بودن كه مرد خانواده خيلي راحت با چكش و بعد هم با اره افتاده بودبه جون درختا!! (دنبال چوب خشك بودن براي روشن كردن آتيش و شاخه هاي درختها رو ميشكوندن) يعني يه چيزي ميگم يه چيزي ميشنويدا! من و آقاي ميم مات حركات اين آقا بوديم. آقاي ميم خاست بره باهاش حرف بزنه و تذكر بده ولي من نذاشتم. گفتم اگه الان برگرده بهت بگه به تو چه ربطي داره و يا حتي باهات درگير بشه چي؟!

آقاي ميم يه عكس از پلاك ماشينشون گرفت و ما هم وسايلو جمع كرديم و اومديم جلوتر ن*گهبان و پ*ليس پارك رو ديديم و بهشون گزارش كرديم اونها هم تشكر كردن ازمون و رفتن سر وقت اون ماشين موردنظر.

من ارادت خاصي به ق*له دماوند دارم! يعني وقتي ميبينم اين قله رو يه حس غرور خاصي بهم دست ميده. ديروز وقتي داشتيم از پارم برميگشتيم دم غروب بود با اينكه ما در غربي ترين نقطه شهر بوديم ولي انقدر هوا تميز بود كه قله دماوند از اون فاصله ديده ميشد. رو قله نور آفتاب در حال غروب تابيده بود و منظره قشنگي درست كرده بود.

صبح ها هم معمولا اگه هوا تميز باشه نوك قله دماوند رو ميبينم و كلي انرژي ميگيرم.

عكسها بعدا اضافه خواهد شد به اين پست.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:4 توسط خانومه آقای میم| |

امروز بیمارستان بودم. مادرجونم بهم گفت برام یه زیارت  عاشورا بخون.

آخه عزیز دلم در من چی دیدی که همچین چیزی ازم خاستی...

من لیاقتشو ندارم... خودم میدونم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:54 توسط خانومه آقای میم| |

باقلوای استانبولی- قطاب یزد- چهار لوز- شکلات تلخ- کیت کت و ... همه ی اینا با چای  مزه میده ولی هیچی جای سوهان قم رو نمیگیره!

شما ترجیح میدین با چای چی بخوین؟!

عصرونه ی یه عصر بهاری:

پ.ن. من چطور گز اصفهان رو از قلم انداختم؟؟ گز آردی 28 درصد مغز بادام!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:47 توسط خانومه آقای میم| |

باشگاهم از امروز شروع شد. مربی مورد علاقه ام عوض شده. و امروز جای خالی مربی قبل به شدت احساس میشد.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 16:37 توسط خانومه آقای میم| |

این 5 تا عکسو  تو راه برگشت گرفتم. فکر میکردم خوب از آب دربیاد ولی اونجوری که فکرمیکردم نشد شاید چون همه رو از تو ماشین در حال حرکت گرفتم.

یک

دو

سه

چهار

پنج

واقعا حیف این منظره نیست که با این دیوارنویسی ها و این زباله ها به این شکل دراومده؟

ش*هرداری تهران امسال این گلها رو کاشته بود که یکیش هم قسمت ما شد در این گلدون در محل کارم

هرسال در محل کارم یه سررسید دارم که هر کاری که انجام میدم رو توش یادداشت میکنم. اینم سررسید امسال من و شعری که صفحه ی اولش نوشتم به امید اینکه یه سال خوب پیش رو داشته باشم:

پشت این مغز تخمه ها  یه عالمه عشق خوابیده. وقتی به آقای میم گفتم من هنوزم بلد نیستم تخمه ژاپنی مغز کنم و تخمه خورد میشه در حین رانندگی برام مغز کرد و من این عشقو دریافتش کردم.

این هم حسن ختام، بنده!

 

و ما !!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 22:13 توسط خانومه آقای میم| |

از تجربيات كسب شده در یه سفر نوروزي

- به نظرم اگه قرار باشه تو عيد بريد به يه شهر ديگه و در منزل يكي از اقوام سكونت داشته باشيد  طول اين سفر بيشتر از 2 روز نباشه!  بلخره عيده و ميزبان هم براي خودش برنامه ديد و بازديد داره.

- اگه مادر شوهر و يا خواهر شوهر حرفي بزنن و به اصطلاح درد و دل كنن ويا حتي از كسي شاكي باشن و بيان براي شما تعريف كنن شما فقط گوش بديد و سكوت كنين. تو اين مواقع حساس ممكنه آدم بري همدردي حرفي بزنه كه بعدا از گفتنش پشيمون بشه!

- حتما همراه خودتون يه دست لباس مناسب براي مهماني شب به همراه كيف و كفش ست با اون داشته باشيد. (حتي اگه مطمئنيد همه ش خونه هستيد و جايي نميريد.شايد ميزبان بخاد يه شب مهموني بگيره يا حتي به همراه ميزبان به مهماني دعوت شديد.

- لباس گرم حتما حتما براي خودتون و همسرتون برداريد

من و آقاي ميم قبل از هر سفري چون چمدون مخصوص به خودمونو داشتيم هر كسي مسئول چمدون خودش بود ولي تو اين سفر چون قرار بود يه چمدون ببريم من مسئوليت برداشتن وسايل آقاي ميم رو به عهده گرفتم و خدا رو شكر نه چيزي يادم رفت نه لباسي اضافه برداشتم كه تميز برگردونم.  

براي سيزده به در رفتيم به يكي ديگه از شهرهاي شمالي. خواهر آقاي ميم به همراه دوستانشون اونجا ويلا گرفته بودن و ظهر روز سيزدهم  رفتيم اونجا و بعد ازظهر رو چهاردهم برگشتيم خونه خواهر آقاي ميم. اونجا چون تعدادمون زياد بود خوش گذشت و من سيزده بدر متفاوتي رو امسال تجربه كرديم. ولي غروبهاي سيزده به در هميشه برام دلگير و غمگينه. ار بچگي. غروب سيزده به در آدم ياد درس و مشق و تكليفهاي حل نكرده عيد ميافتاد. اگه مسافرت بودي كه بايد برميگشتي و يا اينكه زمان خداحافظي مهمونها و مسافرها بود كه باز هم خيلي لحظه ي غمگينيه. امسال هم با اينكه تو جمع بودم و آقاي ميم كنارم بود باز هم اين غمگيني و دلگيري اش رو احساس كردم.

اين بهار چه خاصيتي داره كه آدمو اينجوري گرفتار خودش ميكنه آيا؟!

اشتهام دو برابر شده و تو اين تعطيلات 2 كيلو اضافه كردم.

شبها با اينكه زود ميخابيم (يازده تا دوازده) ولي صبحها به سختي بيدار ميشم و معمولا تا برسيم اداره تو ماشين چرت ميزنم.

اين روزها زمان خيلي دير ميگذره. البته ميدونم كه اين دير گذشتن زمان به نفعمونه چون هرچقدر سريعتر بگذره لحظه هاي عمر و زندگيمونه كه داره ميگذره.  

پ.ن. آتا اینجا رو میخونی آیا؟  کجایی دختر؟!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 17:9 توسط خانومه آقای میم| |

ما دیروز از شمال برگشتیم. ۷ ساعت تو راه بودیم و من کلی عکس از طبیعت گرفتم. چون هوا آفتابی بود . عکسها رو میذارم سر فرصت.
نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 10:29 توسط خانومه آقای میم| |

(اولین عکسی که پانوراما گرفتم همین عکس بالایی بود. دیگه از این به بعد میخام برم تو کار پانوراما!!)

کاش همیشه شهرهامون به همین تمیزی باشه. این عکسها رو روز بعد از اون برف شدید گرفتم که هوا کاملا صاف و تمیز و آفتابی بود. اصلا این درخشش بعد از روز برفی خیلی خاص و نازه. (12 فروردین-ل*اهیجان)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 20:44 توسط خانومه آقای میم| |

اینم دو تا عکس با فاصله زمانی چند ساعت و فاصله مکانی چند کیلومتر از دیروز در جاده شمال:

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 19:55 توسط خانومه آقای میم| |

Design By : nightSelect.com