Daisypath Anniversary tickers پیراشکی عشق

پیراشکی عشق

I am getting better and better day by day in every day

جمعه 28 شهريور روز خوبي بود. خواهر همسر اومدن تهران و به همين خاطر ما جمعه ناهار خونه مادر همسر بوديم . خورشت مرغ ترش كه اينبار بيشتر از هميشه بهم مزه داد هم بخاطر عطر سبزي هاش و هم به خاطر ترشيش. (الانم كه دارم مينويسم دهنم آب افتاده) براي شام هم به دعوت از ما همگي رفتيم kfc و بهشون شام داديم.

يه چيز خطرناك! اگه يه مدت بگذره و شما عادت كنيد به مهموني ندادن و مهموني نگرفتن اين عادت كم كم در شما نهادينه ميشه! يعني عادت به تنبلي! براي من هم داره كم كم به اين سمت پيش ميره!

سر ميز شام كاملا غافلگيره پدر همسر اومد ما رو بوسيد و بهمون هديه داد . هديه سومين سالگرد ازدواج.  بعد از شام هم اومديم خونه و كيك گرفتيم براي چند تا مناسبت! حضور كلوچه- سالگرد ازدواج – قبولي آقاي ميم تو كنكور ارشد . خلاصه كه مناسبت در مناسبت شده اين روزها.

علاوه بر اينكه امروز روز تولد شناسنامه ايه منه! بعله ديگه من چون تو مهرماه بدنيا اومدم و پدر و مادر عزيزم براي اينكه كودك دلبندشون به خاطر چند روز ناقابل نيمه دومي محسوب نشه و از هم سن و سالهاش عقب نيفته! روز تولدم 29 شهريور در شناسنامه ثبت شده! ولي انقدر اين تاريخ برام بي اهميته كه خودم هم فراموش كرده بودم و امروز با س م س بانكها و همراه اول فهميدم.

روزي كه رفتم سونو و عكس كلوچه رو ديدم همون موقع با موبايل از برگه سونوگرافي عكس گرفتم و براي خواهرم و خواهر آقاي ميم فرستادم و اونا هم كلي ابراز علاقه و احساسات نشون دادن. ديشب ميگن وقتي عكس رو ديدن پدر همسر گفته چقدر شبيه پيراشكيه! يعني من! بعد همه با همين ديد به عكس نگاه كردن و تاييد كردن حرفشو! كلي ذوق كردم وقتي شنيدم!

این عکس کلوچه ی ۷ سانتی متری ما! البته اين زياد واضح نيست چون اسكن كپي برگه سونوگرافي هست:)

*ضمنا من تا 24 ساعت هديه مكالمه رايگان درون شبكه اي هم دارم!

**سالگرد ازدواجمون فرداست!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 9:31 توسط پيراشكي| |

من برای آزمایشات غ*ربالگری بیمارستان پارس رو انتخاب کردم. چند تا آزمایشگاه بهم پیشنهاد شده بود .علت انتخاب این آزمایشگاه به خاطر داشتن آشنایی تو آزمایشگاه پارس و تحقیقات بیشتر راجع به سیستم این آزمایشگاه بود. مثلا شنیده بودم نمونه ها برای آزمایش به آلمان ارسال میشه و اونجا بررسی میشه. البته قبول همچین چیزی بعید به نظر میومد وقتی از آشنامون تو آزمایشگاه پرسیدم گفت نمونه ها رو نمیفرستند آلمان ولی جواب سونو و آزمایش رو میفرستند و بررسی های نهایی اش اونجا انجام میشه و جواب نهایی هم دوباره از  اونجا ارسال میشه به ایران.

همین چند دقیقه پیش خانومی به موبایلم زد و گفت از آلمانه و در مورد جواب آزمایش میخاد باهام صحبت کنه!! قلبم فرو ریخت و تا شنیدن ادامه توضیحاتش آب دهنم خشک شد! گفت ازمایشی که شما انجام دادین برای بررسی احتمال ابتلا به سندروم داونه و خوشبختانه جوابهای شما بعد از بررسی مشکلی نداشته و ما فقط تماس گرفتیم که شما رو در جریان بذاریم و تا چند روز آینده همکاراهای ما از آزمایشگاه پارس باهاتون تماس میگیرن که برای دریافت جواب برید اونجا.  بعد هم اسم آقای دکتری رو برد و گفت وقتی جواب بردم پیش خانوم دکتر.... (دکتر خودم) سلام ایشون رو برسونم:)

بعد من الان خیلی ذوق زده ام نه به خاطر این سیستم بلکه به خاطر خبر خوب بودن جواب آزمایش و اینکه چقدر غافلگیر کننده در جریان قرار گرفتم:) هیچی دیگه خاستم شادیمو باشماها شریک بشم:)


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 12:35 توسط پيراشكي| |

ببخشید اگه نگرانتون کردم و چند روزی خبری ازم نبود

من خوبم و مشغول کار و زندگی و نی نی درون داری!

بالخره ۲۳ ام که انقدر منتظر اومدش بودم اومد و رفتم برای آزمایشات غ*ربالگری.

رفتیم سونو

خوابیدم رو تخت. آروم آروم بودم...

 و مابرای اولین بار عکس واضح کلوچه رو دیدیم و صدای ضربان قلبشو شنیدیم. گرومپ ... گرومپ...

صورتش... چشماش... و تیغه ی بینی خوشگلشو :)

دستهاشو که از هم باز کرده بود و پاهاش...

هر دفه یه حس عجیبی پیدا میکنم نسبت به این موجود. آقای میم گفت بینی اش سربالاست:)

دکتر هم گفت رشدش خوبه و سالمه.

در مورد جنسیتش هم گفت قطعی در ۴ ماهگی مشخص میشه:)

بعد هم رفتم برای آزمایش خون که یک هفته دیگه جوابش آماده میشه.

بعدش هم تلفن زدنها و خبر دادنهای من شروع شد...

خدایا متشکرم.


برچسب‌ها: کلوچه
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 9:7 توسط پيراشكي| |

واقعا نزديكي خونه آدم به خونه پدر و مادر نعمت بزرگيه. حداقل نزديكي به خونه خانواده ي يكي از طرفين به نظرم واجب و ضروريه.

ديروز بايد ميرفتم يه جا براي بازديد . بازديدم رو موكول كردم به بعدازظهر كه بعد از بازديد (باتوجه به اينكه اون محل به خونه نزديك بود) ديگه برنگردم اداره و برم خونه. اينجوري زودتر ميرسيدم خونه و كمتر خسته ميشدم.

وقتي نشستم تو ماشين در كيفمو بازكردم كه كليد ها رو چك كنم مثل هميشه!  كه ديدم وااااي كليدهام رو جا گذاشتم تو اداره. رو كشوي ميزم مونده بود اين در حاليه كه هميشه بلافاصله بعد از استفاده از كليد اونو ميذارم تو كيفم ولي نميدونم چرا ديروز خنگ باز درآورده بودم. اينم بگم تا حالا سابقه نداشته كليد رو جايي جا بذارم.

ميتونستم بعد از بازديد دوباره برگردم اداره و با آقاي ميم برم خونه و يا اينكه برم خونه آقاي ميم اينا. به آقاي ميم زنگ زدم و جريانو بهش گفتم. اونوم رفته بودم تو اتاقم و كليدم رو برداشته بود از همونجا.

وقتي كارم تموم شد رسيدم پايين بلوك خونه آقاي ميم اينا و تازه يادم افتاد كه اول بهشون زنگ بزنم ببينم خونه هستند يا نه! بعد هم كمي نشستم رو نيمكت كه كمي زمان بگذره و بعد برم بالا!

وقتي هم رسيدم اونجا تقريبا هر خوراكي كه دلم ميخاست اونجا بود. هندونه-بستني-شيريني و حسابي بهم مزه داد.

اولين بار بود كه تنهايي ميرفتم خونشون و هميشه با آقاي ميم با هم بوديم.

آقاي ميم هم كه از نبودن من در اداره كمال استفاده رو برده بود و تا ساعت ۷ موند اداره و بعد اومد خونه مامانش اينا.

تو اين فاصله مامان و خواهر آقاي ميم هم رفتند شام درست كنند و من و پدر همسر هم واليبال ميديدم:)

در آشپزخونه رو هم بسته بودند كه بوي غذا نپيچه اخه گفته بودم اگه بوي غذا بهم بخوره ديگه دوست ندارم اون غذا رو بخورم. ولي من بو ميكشيدم و از بوي سير داغ ، سير نميشيدم و لحظه شماري ميكردم كه موقع شام برسه!
براي شام كشك و بادمجون درست كردند و ماكاروني كه من سه ظرف كشك و بادمجون خوردم!! هنوزم از اون كشك و بادمجون ميخام البته!!

براي ناهار امروزمون هم غذا دادند و خلاصه به خاطر جا گذاشتن كليد من يه مهموني انداختيم خودمونو! ساعت ۱۱ هم اومديم خونه خودمون و بيهوش شديم تا صبح...

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:0 توسط پيراشكي| |

ديروز صبح وقتي ساعت 7 صبح چشمامو باز كردم كمي با خودم كلنجار رفتم كه براي ادامه ي روز چيكار كنم. يا اينكه به خوابيدنم ادامه بدم  كه در اين صورت چاره اش مطالعه ي يكي از كتابهايي بود كه كنار تختم بود كه چشمام خسته بشه و دوباره به خواب برم. و يا اينكه به همون مقدار خوابيدن رضايت بدم و بلند شم و روزم رو يه جور ديگه اي بسازم.

نميخاستم جمعه ام با دوباره خوابيدن تبديل به يه روز كسل كننده كشدار بشه واسه همين بلند شدم و مستقيم رفتم حموم و بعد از گرفتن يه دوش آبگرم، يه شير موز درست كردم و با صداي مخلوط كن آقاي ميم رو از خواب بيدار كردم :) همونجوري با حوله و ليوان شير موز به دست اومدم تو تخت . آقاي ميم هم ديگه با ديدن اين صحنه ترجيح داد بلند شه و ديگه نخوابه. اونم رفت سريع ريش ها شو زد و با ليوان شير موز اومد كنارم.

اين روزها يكي از تفريحاتمون حرف شدن با كلوچه است! يعني دستمونو ميذاريم رو جايي كه فكر ميكنيم حضور داره و بهش انرژي ميديم و باهاش حرف ميزنيم. عاشششق لحن حرف زدن آقاي ميم هستم با كلوچه! مثلا ميگه " خوبي بايايي؟ ماماني رو اذيت نكنيا! نبينم گازش بگيري! ماماني دوباره حالش بد ميشه!"

حتي اگه از دست همسرتون دلخور هستين و روابط بينتون شكرابه و چيزي تو ذهنتون هست كه اذيتتون ميكنه تماس  بدني و آغوش گرفتن همديگه رو هيچوقت از دست ندين. بغل كردن بدون هيچ حرف و حركت اضافه اي. با اين كار همه ي اعضاي بدنتون با هم هماهنگ ميشن. انگار همه ي ذرات با هم همنوا ميشن. ارتعاشاتشون يكي ميشه و همين هماهنگي كلي اثر خوب و مثبت تو زندگيتون ميذاره.

گفتم كه خيلي وقته آشپزي نكردم. شب قبل چند تا سيب زميني رو بخار پز كردم كه بتونم براي صبحانه باهاش كوكوي سيب زميني درست كنم. آقاي ميم گفت تو فقط سيب ها رو رنده كن خودم كوكو رو درست ميكم. منم بعد از رنده كردن دو تا سيب زميني و شكستن سه تا تخم مرغ و اضافه كردن كمي شويد خشك و نمك و زردچوبه موادش رو درست كردم و سپردمش دست آقاي ميم و بعد يه صبحونه ي خوشمزه تحويل گرفتم.

 من اگه قرار باشه كوكو درست كنم مايه كوكو رو يه دونه يه دونه و  قاشق قاشق  ميريزم داخل ماهيتابه و سرخ ميكنم ولي آقاي ميم همه رو به يكباره ميريزه داخل تابه و بعد هم برميگردونه.

بعد از صبحونه كمي "شوخي كردم م*هران م*ديري" رو ديديم. و من ديدم اگه به همين روال ادامه بديم فيلم و سريال براي ديدن زياد هست و قابليت پر كردن تمام اوقات روز جمعه مون رو داره!

 چند روزي هست كه بهم گفتن براي بهتر شدن حالم بايد سيرابي بخورم! البته من مشكلي با كله پاچه و سيرابي ندارم و ميتونم بگم از خوردنش لذت هم ميبرم حتي . آقاي ميم رفتم هايپر كه سيرابي بخره منم حالم اصلا خوب نبود كه بتونم باهاش برم. بعد هم از اونجا زنگ زد و گفت غير از سيرابي غذاي ديگه اي هم هست كه بگيره منم گفتم جوجه بگير! تو اين فاصله هم رفتم و وسایل بيرون رفتم رو آماده كردم. البته تقريبا همه چيز آماده بود در سبد پيكنيك و من فقط يه ظرف ميوه و نان و گوجه و ليمو برداشتم . چاي و نسكافه هم كه ديگه نميخوريم و آبجوش حذف شد.

وقتي آقاي ميم رسيد آماده بودم براي رفتن به پارك! سيرابي ها رفت تو يخچال كه اگه بتونم امشب درستشون كنم. البته فكركنم فقط بايد بذارم تو آب با پياز و ادويه بپزه و افزودني خاص ديگه اي نداره.

ساعت تقريبا 4 بود كه رسيديم چيتگر اولش هوا كمي گرم بود ولي كم كم بهتر شد. يعني زمين گرم بود و انرژي خورشيد كه از صبح تابيده بود روي زمين رو با خودش داشت. و پارك هم به نسبت خلوت بود . معمولا روزهايي كه فوتبال هست مردم زودتر ميرن خونه تا به فوتبال برسن و شهر يه جورايي خلوت تر ميشه.

جوجه رديف شد و بعد از خوردنش كمي ديگه دراز كشيديم و استراحت كرديم و از اون سكوت لذت برديم. يعني وقتي دراز ميكشي رو زمين و چشم ميدوزي به آسمون و تيكه هاي آبي آسمون رو از لابه لاي شاخ و برگ درختها ميبيني اين صحنه يكي از بهترين صحنه هاي من هست وقتي تو طبيعت هستم. انگار با تمام وجودم طبيعت رو حس ميكنم.

ديگه كم كم خورشيد داشت غروب ميكرد كه ماهم وسايل رو جمع كرديم و به سمت خونه را افتاديم. رفتيم آبميوه فروشي هميشگي و من دلم آب انار ميخاست كه متاسفانه تموم كرده بود ( روز قبلش ميكس انار آلبالو گرفته بودم و خيلي بهم مزه داده بود) منم آب آلبالو رو جايگزينش كردم و با خوردن اون يه ليوان آب آلبالو حالم خيلي بهتر شد انگار يه انرژي مضاعفي گرفتم. و منو سرحال آورد!

اين روزها كه چيزهاي مختلفي رو دلم ميخاد بخورم يكي از بهترين دوران زندگي آقاي ميم هست به گفته  ي خودش!! چون خودش هم در كنار من به نوايي ميرسه و با اين خوراكي ها كلي خوش به حالش ميشه!

من ديدم حيفه با اين حال كه همينجوري بريم خونه و پيشنهاد دادم بريم  پارك نزدیک خونه براي پياده روي. با اينكه اين پارك كمترين فاصله رو تا خونمون داره ولي ما تابحال به اين پارك نرفته بوديم و هميشه براي پياده روي مسير ديگه اي رو انتخاب ميكرديم. وقتي اين پارك رو ديدم خيلي خوشم اومد از محوطه سازيش و خلوتيش و بيدهاي مجنونش.

حالا به لطف كمي پياده روي در اين پارك امروز تمام عضلات پشت پام آنچنان دردي گرفته كه .... و من باورم نميشه كه اين مدت (تقريبا 4 ماهه كه باشگاه نرفتم) بدنم چقد ر احت به عدم فعاليت عادت كرده و داره خودشو برام لوس ميكنه.

بايد شبها بريم پياده روي البته روزها انقدر خسته ميشيم كه دیگه تواني برامون نميمونه و همين كه برسيم خونه و غذايي بخوريم  هنر كرديم واقعا!

شب هم انقدر خسته بوديم كه ساعت 10 و نيم خوابيديم! نصفه شب هر دومون بيدار شديم و هر دومون احساس ميكرديم چقدر خوابيديم و ديگه نزديك صبح هست و بايد كم كم بيدار شيم و در كمال تعجب ديديم ساعت 2 و نيمه! گفتم آخ جون بازم وقت داريم بخابيم!‌خدايي هيچ چيز جاي خواب راحت رو بعد از اينكه بدنت خسته باشه نميگيره!

هيچ خوابي مثل خوابيدن بعد از اينكه بدنت خسته است (خسته جسمي، نه روحي) نميشه.

اين هم گزارش يك روز تعطيل!

پ.ن. این روزها علاقه ی من به خوردن ترشیجات شدت گرفته! همین الان که مینویسم تررشی دهنم آب افتاده! پریروز رفتم سر یخچال و رب انار رو برداشتم. قبلش از خونه یم امانم لواشک آلو گرفته بودم. رب انار رو میزدم روز لواشک و لواشک رو لوله میکردم و میخورم!! یعنی تا این حد از دست رفتم!!

امروز هم همکارم یه شیشه قره قورت خونگی که براش اورده بودند رو گذاشت رو میزه تا ازش بردارم. منم چند قاشقی برداشتم و خوردم. و بعد در شیشه رو بستم و بردم گذاشتم رو میزش. خودش الان نیست ولی اون شیشه قره قورت همچنان داره به من چشمک میزنه و دهنمو آب انداخته حسابی!!

(البته چند ساعت از خوردن رول لواشک آلو  و رب انار معده ام دید تحمل این همه خوشبختی رو نداره و...!! ولی بازم می ارزید!!

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 11:25 توسط پيراشكي| |

 

خيلي دوست دارم بيام از حال اين روزهام بنويسم ولي  حس خاصي اين روزها منو در بر گرفته كه از خيلي از كارهام دست كشيدم

قرص هايي كه براي جلوگيري از حالت تهوع ميخوردم ديگه رو بدنم بي اثر شده و منم داره با اين حالتهام كنار ميام

ميخام يه اعترافي بكنم:

نميدونم اين حرفو قبلا اينجا زدم يا نه ولي با چند نفر در موردش حرف زدم. اينكه وقتي به روزهاي گذشته فكر ميكنم و به چهار سال پيش كه سرآغاز آشناييم با آقاي ميم بود، همه چيز از ۴ سال پيش به الان برام پررنگه و قبل از اون برام كم رنگ و محوه!! انگار زمان من از همون ۴ سال پيش شروع شده . زندگي من . بعضي وقتها فكرميكنم من اگه با اين مرد آشنا نميشدم الان چيكار ميكردم و زندگي چه معني اي ميتونست برام داشته باشه؟؟ وقتي راجع به اين حسم با آقاي ميم صحبت ميكنم اون هم كاملا حرفهاي منو ميفهمه و ميگه خودش هم همينجوريه! الان معني نقطه ي عطف رو خيلي خوبتر و بهتر درك ميكنم. نقطه ي عطف زندگي من آشنايي با اين مرد بوده و منحني روزهام بعد از اون نقطه  عطف زيباتر و دلنشين تر شده...

خوب اين كه حرف جديدي نبود و قبلا هم گفته بودم. ولي مطلب اصلي كه ميخاستم بگم چيز ديگه ايه.

 اينكه روزهاي زندگي مشترك با همه ي خوبي ها و شيريني ها و همه چيزهايي كه تو پاراگراف قبلي گفتم در جريان بود تا سه ماه پيش... و از سه ماه پيش من يه نقطه ي عطف دوباره اي رو تو زندگيم احساس كردم... وقتي به معجزه ي خدا در درونم فكر ميكنم با خودم ميگم قبل از اومدن اين معجزه من چيكار ميكردم و چه حس و حالي داشتم... اگه داشتم زندگي ميكردم پس الان دارم چيكار ميكنم.... حس هام از سه ماه پيش تا الان پر رنگ تر و قوي تر شده نسبت به زندگي . باز هم وقي با آقاي ميم راجع به اين حس صحبت ميكنم باهام همراهي ميكنه و ميگه خودش هم مثل منه... از سه ماه پيش زندگي ما يك رنگ ديگه اي به خودش گرفته. قلم موي پررنگي داره خط ميكشه رو روزهاي قبلي . و روزهامونو ميسازه . قلم مويي با رنگ درخشان طلاييي اكليلي..........

و من خدا رو شاكرم...

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 9:36 توسط پيراشكي| |

بچه ها اگر وبلاگ دارين و خواننده ي اينجا هستين و لينكتون تو لينكهاي من نيست لطفا اسم و آدرس وبلاگهاتون رو برام بذارين تا ثبت كنم.
نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 9:36 توسط پيراشكي| |

وقتي چند وقت پيش از حالت تهوع مينوشتم هيچ وقت نميكردم به مرحله اي ميرسم كه اون حالتها در مقابلش خيلي هم خوبه!‌ الان تو اون مرحله هستم.

 واقعا دلم لك زده براي غذا خوردن با آرامش و بدون دغدغه ي حالتهايي كه بعد از خوردن برات پيش مياد.

 مني كه وقتي از راهرو رد ميشدم و بوي غذاي همسايه ها رو ميشنديم ميگفتم خوش به حالشون امروز مثلا امروز استانبولي دارن با سالاد شيرازي. ولي الان... آخرين غذايي كه درست كردم بعد از اون كوفته ها، كوكو سيب زميني بود كه چهارشنبه درست كردم.

دو هفته قبل لوبيا پلو درست كرده بودم براي ناهار و ظهر رفتيم رستوران اداره كه ناهار بخوريم ولي ديدم غذاي اون روز رستوران قرمه سبزي هست و واقعا بوي قرمه سبزي رفت تو مشامم و به لوبيا پلوي خودم دست نزدم و قرمه سبزي خوردم. انقدر خوردن اون قرمه سبزي برام دلنشين بود كه هر قاشقش رو با لذت ميخوردم. ولي بعد از تموم شدن غذا حالتي بهم دست داد كه از خوردن قرمه سبزي به معناي واقعي پشيمون شدم. يعني حتي معده ام 5 دقيقه هم تحمل نگه داشتن اون غذايي كه با لذت خورده بودم رو نداشت...

بعد زنگ زدم و براي آقاي ميم تعريف كردم. موقع رفتن به خونه ديدم رفته از رستوران برام يه پرس ديگه قرمه سبزي گرفته براي شام چون بهش گفته بودم دلم هنوز قرمه سبزي ميخاد و كلي ناراحت بود كه چرا اون بلا سرم اومد!

خلاصه كه اون شب براي شام هم قرمه سبزي خوردم و براي ناهار فردا هم براي خودم قرمه سبزي ريختم چون غذاش زياد بود.

بعد همون روز موقع برگشت به خونه براي خريد جزيي پياده شدم و نزديك خونه باز هم بوي قرمه سبزي رو استشمام كردم و رفتم دنبال بو و ديدم رستوران نزديك خونه براي شام قرمه سبزي دارن! ولي اون موقع ساعت 6 و نيم عصر بود و غذاشون هنوز حاضر نبود. ميخاستم بگم اشكالي نداره همين نيمه پز رو بدين به من ميبرم خونه كه بقيه مراحل پختشو تو خونه بگذرونه ولي آقاي ميم نذاشت بگم. به جاش ساعت 7 ونيم زنگ زديم و 3 پرس قرمه سبزي برامون آوردند. هم شام خورديم و هم براي ناهار فردا موند. البته شاكي شدم كه چرا پياز نذاشته و خودم سريع پياز اوردم به همراه ليموي تازه و با قرمه سبزي خوردم ( يعني توعمرم قرمه سبزي رو با پياز خام نخورده بودم كه اونم خوردم!)

تازه باز هم اگه به من قرمه سبزي ميدادند با علاقه ميخوردم:)

گفته بودم مامان آقاي ميم بهم گفته بود هر وقت خاستين بيايين خونه مون قبلش به من بگو چه غذايي برات درست كنم. منم تو ذهنم بود كه بهشون بگم خورشت قيمه بادمجون درست كنن كه واقعا دوست دارم اون مدلي كه اونا درست ميكنن. تا اينكه 5 شنبه شب رفتيم خونه دوستمون و ديدم براي شام قيمه بادمجون دارن!! يعني نميتونين حس وحال منو تصور كنين! اونقدر كه موقع شام فقط و فقط قيمه بادمجون خوردم و به هيچ غذاي ديگه اي حتي نگاه هم نكردم:)

اين هفته هم زنگ زديم به مامان آقاي ميم و گفتيم ما 5 شنبه شب مياييم خونه تون به صرف قيمه بادمجون!

و رفتيم ديديم مامان آقاي ميم كلي تدارك ديده و به جز ما خانواده ي خاله اش رو هم دعوت كرده بود. يه آش مخصوصي درست كرده بود با سبزي ها شمالي كه ترش مزه بود و گفتن ما رسم داريم كه براي خانم باردار مهموني بگيريم و اين غذا ها رو هم حتما بايد درست كنيم. در كنارش هم ماهي كولي شور بود و قيمه بادمجون و شامي!! منكه واقعا از بوي ماهي حالم بد ميشد ولي ديدم اينا ميگن اگه شده حتي يه لقمه هم بايد از اين ماهي بخوري به همراه اين آش. شووري زياد اون ماهي با ترررشي اين آش  متعادل ميشه! خلاصه ما مراسم رو به جا آورديم . آها بايد ترب هم همراهش ميخوردم:))

خاله آقاي ميم بهم گفت بچه ات پسره! گفتم چطور گفت معمولا پيش بيني هاش درست ازآب درمياد و من خوشگل تر از قبل شدم!

اين هم از احوالات غذايي ما.


برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 12:6 توسط پيراشكي| |

همه ی ذوق من خلاصه شده در این /baby-tickers/ که گذاشتم تو ویلاگم. از  صبح چندبار صفحه وبلاگمو باز کردم برای دیدنش...
برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 14:40 توسط پيراشكي| |

دیشب  داشتم باهات در مورد مسافرت عید صحبت میکردم و اینکه چقدر بهمون خوش گذشت و هم تفریح بود و هم استراحت حسابی . بعدش ازت پرسیدم این بار که دوباره یه همچین مسافرتی بریم من چی جوری ام؟!! (با لحن فامیل دور!) و تو بلند شدی  ودر حالت راه رفتن دست منو گرفتی و یه دستت هم یه چیزی رو هل میداد به جلو. گفتم این چیه . گفتی کالسکه ی نی نی! همن موقع بود که من دلم ضعف رفت.......................
برچسب‌ها: كلوچه
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 9:51 توسط پيراشكي| |

Design By : nightSelect.com